<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>xxx</title>
<link>https://poem77.blogfa.com</link>
<description>1</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 14 May 2012 08:00:55 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>10</title>
<link>https://poem77.blogfa.com/post/250</link>
<description>اگر در باغ عشق آیی همه فراش دل یابی وگر در راه دین آیی همه نقاش جان بینی برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسی توست اکنون به اسیر کن مدارا به جز از علی که آرد پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم شهدای کربلارا به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیا را به امید آن که شاید برست به خاک پایت چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را بیستون بر سر راه است مباد از</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 08:00:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>poem77</dc:creator>
<guid>poem77.blogfa.com/post/250</guid>
</item>
<item>
<title>sohrab</title>
<link>https://poem77.blogfa.com/post/249</link>
<description>اهل کاشانم/روزگارم بد نیست/تکه نانی دارم/خرده هوشی/سر سوزن ذوقی/مادری دارم بهتر از برگ درخت/دوستانی بهتر از آب روان/و خدایی که در این نز دیکی ست/لای این شب بوها / پای آن کاج بلند من مسلمانم/قبله ام یک گل سرخ/جانمازم چشمه/مهرم نور/دشت سجاده ی من/من وضو با تپش پنجره ها می گیرم/ در نمازم جریان دارد طیف/جریان دارد ماه/سنگ از پشت نمازم پیداست/همه ذرات نمازم متبلور شده است/ کعبه ام بر لب آب/کعبه ام زیر اقاقی هاست/کعبه ام مثل نسیم/می رود شهر به شهر/حجرالاسود من</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 07:55:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>poem77</dc:creator>
<guid>poem77.blogfa.com/post/249</guid>
</item>
<item>
<title>9</title>
<link>https://poem77.blogfa.com/post/248</link>
<description>آن روز که ره به سوی میخانه برم یاران همه را به دلق و مسند سپرم... ...طومار حکیم و فیلسوف و عارف فریادکشان و پای کوبار بدرم از صفای گل روی تو هرآنکس برخورد برکند دل ز حریم و نکند رو به صفا الا یا ایها الساقی برون از حسرت دلها که جامت حل نماید یکسره اسرار مشکلها از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد کی می توان رسید به دریا از این سراب این جاهلان که دعوی ارشاد می کنند در خرقه شان به غیر منم تحفه ای میاب باد نوروز وزیده ست به کوه و صحرا جامه ی عید بپوشند چه شاه و</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 07:54:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>poem77</dc:creator>
<guid>poem77.blogfa.com/post/248</guid>
</item>
<item>
<title>8</title>
<link>https://poem77.blogfa.com/post/247</link>
<description>این کخنه رباط را که عالم نام است و آرامگه ابلق صبح و شام است تختی ست که تکیه گاه صد جمشید است بزمی ست که وامانده ز صد بهرام است امروز که نوبت جوانی من است می نوشم از آن که کامرانی من است عیبم مکنید گرچه تلخ است خوش است تلخ است از آنکه زندگانی من است از آمده و رفته دگر یاد مکن حالی خوش باش زانکه مقصود این است با باده نشین که ملک محمود این است از چنگ شنو که لحن داود این است هرچند که رنگ و بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا معلوم نشد که در طربخانه</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 07:53:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>poem77</dc:creator>
<guid>poem77.blogfa.com/post/247</guid>
</item>
<item>
<title>7</title>
<link>https://poem77.blogfa.com/post/246</link>
<description>ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وا مکش از کار ما بستان گرو دستار ما ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله ی اشکال تو خوش ماه تو خوش سال تو خوش ای بال و مه چاکر تورا ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست آمد موج الست کشتی قالب ببست باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست بانگ</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 07:52:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>poem77</dc:creator>
<guid>poem77.blogfa.com/post/246</guid>
</item>
<item>
<title>6</title>
<link>https://poem77.blogfa.com/post/245</link>
<description>آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری ابر اگر آب زندگی بارد هرگز از شاخ بید برنخوری... ...با فرومایه روزگار مبر کز نی بوریا شکر نخوری ای زبردست زیردست آزار گرم تا کی بماند این بازار... ...به چه کار آیدت جهانداری مردنت به که مردم آزاری آنان که کنج عافیت بنشستند دندان سگ و دهان مردم بستند... ...کاغذ بدریدند و قلم بشکستند وز دست و زبان حرف گیران رستند از آن مرد دانا دهان دوخته ست که داند شمع از زبان سوخته ست از دست و زبان</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 07:51:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>poem77</dc:creator>
<guid>poem77.blogfa.com/post/245</guid>
</item>
<item>
<title>5</title>
<link>https://poem77.blogfa.com/post/244</link>
<description>ای قصر دل افروز که منزل گه انسی یارب مکناد آفت ایام خرابت امید از بخت می دارم که بگشایم کمربندت خدا را ای ملک با ما گره بگشا ز پیشانی اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند ای عروس هنر از بخت شکایت منمای حجله ی حسن بیارای که داماد آمد برو از خانه ی گردون به در و نان مطلب کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را با دعای شب خیزان ای شکر دهان مستیز در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی بیا حافظ شراب لعل کن نوش چرا عمری به غفلت می گذاری پیش</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 07:50:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>poem77</dc:creator>
<guid>poem77.blogfa.com/post/244</guid>
</item>
<item>
<title>4</title>
<link>https://poem77.blogfa.com/post/243</link>
<description>نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست آنچه استاد ازل گفت بگو آن کردم نیست ما را به جز از وصل تو درسر هوسی این تجارت ز متاع دو جهان ما را بس نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل تو چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش که من این مساله بی چون و چرا می بینم نه از لات و عزی برآورد گرد که تورات و انجیل منسوخ کرد نصیحت کسی سودمند آیدش که گفتار سعدی پسند آیدش</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 07:48:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>poem77</dc:creator>
<guid>poem77.blogfa.com/post/243</guid>
</item>
<item>
<title>3</title>
<link>https://poem77.blogfa.com/post/242</link>
<description>آن لعبت زیبای من خود در دل شیدای من ساز انالحق می زند آن گه به دارم می کشد اگر از بندگی آگاه شوی هر طرف سجده کنی معبود است(بیدل) اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند از غم و درد مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی می آید ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز مست است و در حق او کس این گمان ندارد آن را خواندی استاد گر بنگری به تحقیق صنعتگری ست اما طبع روان ندارد آن که رخسار تو را رنگ گل نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 07:48:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>poem77</dc:creator>
<guid>poem77.blogfa.com/post/242</guid>
</item>
<item>
<title>2</title>
<link>https://poem77.blogfa.com/post/241</link>
<description>آن لعبت زیبای من خود در دل شیدای من ساز انالحق می زند آن گه به دارم می کشد ای بسا اصحاب کهف اندر جهان پهلوی تو پیش تو هست این زمان از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد... سرنشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد با خرابات نشینان ز کرامات ملاف هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد با گدایان در میکده ای سالک راه با ادب باش گر از سر خدا آگاهی به گفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیرگیها بدین آب شوی.......</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 07:47:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>poem77</dc:creator>
<guid>poem77.blogfa.com/post/241</guid>
</item>
</channel>
</rss>
