1
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
دیدمش دوش که سرمست و خرامان می رفت جام می بر کف و در مجلس رندان می رفت
تاخبردارم از او بی خبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
دل از من برد و روی از من نهان کرد خدارا با که این بازی توان کرد
دل ها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
تو را گر همی یار باید بیار مرا یار هرگز نیاید به کار
راست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نه زان که این میدان ما جولانگه مکار نیست
تو ز قران ای پسر ظاهر مبین دیو آدم را نبیند غیر طین
نه در ایوان قربش وهم را بار نه با چون و چرایش عقل را کار
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویا ولی شناسان رفتند از این ولایت