10

اگر در باغ عشق آیی همه فراش دل یابی وگر در راه دین آیی همه نقاش جان بینی

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسی توست اکنون به اسیر کن مدارا

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم شهدای کربلارا

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برست به خاک پایت چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

بیستون بر سر راه است مباد از شیرین خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی زسمت مشرق جغرافیای عرفانی

جز افسون و افسانه نبود جهان که بستند چشم خشیارها

جهانی اندرو هر دل که یابی پادشا یابی جهانی کاندرو هر جان که بینی شادمان بینی

چه به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان چو علی که می تواند که به سر برد وفارا

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان

دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چیست شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

زین بی خردان سفله بستان داد دل مردم خردمند

زنوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدارا/چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی/به شکوفه ها به باران برسان سلام

مارا

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی تا دمی بیاساییم زین حجاب ظلمانی

شو منفجر ای دل زمانه وان آتش خود نهفته مپسند

عشق را خواهی که تا پایان بری هرچه بپسندید باید ناپسند

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ماسوارا

نیست جز نامی از او در دست من زان بلندی یافت قدر پست من

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن ز سر باد خیره سری را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

نه بر اوج هوا او را عقابی دل شکر یابی نه اندر قعر بحر او را نهنگی جان ستان بینی

به یزدان هرآنکس که شد ناسپاس به دلش اندر آید ز هر سو هراس

بیامد که جوید ز ایران نبرد سر هم نبرد اندر آراد به گرد

تو را از دو گیتی برآورده اند به چندین میانجی بپرورده اند

چو بخشایش پاک یزدان بود دم آتش و آب یکسان بود

حکیما چو کسی نیست گفتن چه سود ازین پس بگو کافرینش چه بود

هر آنکس که در جانش بغض علیست ازو زارتر در جهان زار کیست

 

 

خرد تیره و مرد روشن روان نباشد همی شادمان یک زمان

 

خرد چشم جانست چون بنگری تو بی چشم شادان جهان نسپری

 

زنام و نشان و گمان برتر است نگارنده ی بر شده پیکر است

ز خاور برآید سوی باختر نباشد یک روش از این راست تر

 

سخن هر چه زین گوهران بگذرد نیابد بدو راه جان و خرد

شب تیره بلبل نخسپد همی گل از باد و باران بجنبد همی

که یزدان ز ناچیز چیز آفرید بدان تا توانایی آرد پدید

کنون خورد باید می خوشگوار که می بوی مشک آید از جویبار

 

sohrab

اهل کاشانم/روزگارم بد نیست/تکه نانی دارم/خرده هوشی/سر سوزن ذوقی/مادری دارم بهتر از برگ درخت/دوستانی بهتر از آب روان/و خدایی که در این نز دیکی ست/لای این شب بوها / پای آن کاج بلند

من مسلمانم/قبله ام یک گل سرخ/جانمازم چشمه/مهرم نور/دشت سجاده ی من/من وضو با تپش پنجره ها می گیرم/

در نمازم جریان دارد طیف/جریان دارد ماه/سنگ از پشت نمازم پیداست/همه ذرات نمازم متبلور شده است/

کعبه ام بر لب آب/کعبه ام زیر اقاقی هاست/کعبه ام مثل نسیم/می رود شهر به شهر/حجرالاسود من روشنی باغچه است

اهل کاشانم/پیشه ام نقاشی ست/گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم با شما/تا به آواز شقایق که در آن زندانیست دل تنهاییتان تازه شود/چه خیالی چه خیالی می دانم/پرده ام بی جان است/خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهیست

اهل کاشانم اما شهر من کاشان نیست/شهر من گمشده است/من با تاب من با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام/من در این خانه به گمنامی نمناک علف مشهورم/من صدای نفس باغچه را می شنوم

من به آغاز زمین نزدیکم/نبض گلها را می گیرم/آشنا هستم با،سرنوشت تر آب/عادت سبز درخت/روح من در جهت تازه اشیا جاری ست

زندگی رسم خوشایند ی ست/زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/پرشی دارد اندازه عشق/زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود

هر کجا هستم باشم/آسمان مال من است/پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است/چه اهمیت دارد اگر گاه می رویند قارچهای غربت

من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی ست،کبوتر زیباست،و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

چترها را باید بست/زیر باران باید رفت/فکر را خاطره را زیر باران باید برد/با همه مردم شهر زیر باران باید رفت/عشق را زیر باران باید جست

رخت ها را بکنیم آب در یک قدمیست/روشنی را بچشیم/و نگوییم که شب چیز بدی ست/و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد/و نخواهیم پلنگ از در خلقت بیرون برود/و بدانیم اگر کرم نبود/زندگی چیزی کم داشت/و اگر مرگ نبود/دست ما در پی چیزی می گشت

و نترسیم از مرگ/مرگ پایان کبوتر نیست/مرگ در ذهن اقاقی جاری ست/مرگ در آ ب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد/مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است/مرگ گاهی ریحان می چیند/

ساده باشیم/ساده باشیم چه در باجه بانک چه در زیر درخت

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ/کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم/پشت دانایی اردو بزنیم/کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم

 

 

9

آن روز که ره به سوی میخانه برم یاران همه را به دلق و مسند سپرم...

...طومار حکیم و فیلسوف و عارف فریادکشان و پای کوبار بدرم

از صفای گل روی تو هرآنکس برخورد برکند دل ز حریم و نکند رو به صفا

الا یا ایها الساقی برون از حسرت دلها که جامت حل نماید یکسره اسرار مشکلها

از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد کی می توان رسید به دریا از این سراب

این جاهلان که دعوی ارشاد می کنند در خرقه شان به غیر منم تحفه ای میاب

باد نوروز وزیده ست به کوه و صحرا جامه ی عید بپوشند چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان ار نبود راه به دوست نازم آن مطرب مجلس که بود قبله نما

به ساغر ختم کردم این عدم اندر عدم نامه به پیر صومعه برگو ببین حسن ختامم را

بشکنم این قلم و پاره کنم این دفتر نتوان شرح کنم جلوه ی والای تو را

طاق ابروی تو محراب دل و جان من است من کجا و تو کجا زاهد و محراب کجا

همه در عید به صحرا و گلستان بروند من سرمست ز میخانه کنم رو به خدا

حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خواب

دیده ای نیست نبیند رخ زیبای تو را نیست گوشی که همی نشنود آوای تو را

رهرو عشقم و از خرقه و مسند بیزار به دو عالم ندهم روی دل آرای تو را

صوفی و عارف از این بادیه دور افتادند جام می گیر ز مطرب که روی سوی صفا

سر زلفت به کناری زن و رخسار گشا تا جهان محو شود خرقه کشد رو به فنا

عید نوروز مبارک به غنی و درویش یار دلدار!ز بتخانه دری را بگشا

عاشق روی توام ای گل بی مثل و مثال به خدا غیر تو هرگز هوسی نیست مرا

عمری گذشت در غم هجران روی دوست مرغم درون آتش و ماهی برون آب

عاشق دوست ز رنگش پیداست بی دلی از دل تنگش پیداست

عیب از ماست اگر دوست ز ما مستور است دیده بگشای که ببینی همه عالم طور است

فرهادم و سوز عشق شیرین دارم امید لقاء یار دیرین دارم...

...طاقت ز کفم رفت و ندانم چه کنم یادش همه شب در دل غمگین دارم

قامت سرو قدان را به پشیزی نخرد آن که در خواب ببیند قد رعنای تو را

گر بر سر کوی تو نباشم چه کنم گر واله ی روی تو نباشم چه کنم...

...ای جان جهان به تار موی تو اسیر گر بسته ی موی تو نباشم چه کنم

لایق طوف حریم تو نبودیم اگر از چه رو پس ز محبت بسرشتی گل ما؟

لاف کم زن که نبیند رخ خورشید جهان چشم خورشید که از دیدن نوری کور است

لب فروبست هرآنکس رخ چون ماهش دید آنکه مدحت کند از گفته ی خود مسرور است

وای اگر پرده از اسرار بیفتد روزی فاش گردد که چه در خرقه ی این مهجور است

 

 

8

این کخنه رباط را که عالم نام است و آرامگه ابلق صبح و شام است

تختی ست که تکیه گاه صد جمشید است بزمی ست که وامانده ز صد بهرام است

امروز که نوبت جوانی من است می نوشم از آن که کامرانی من است

عیبم مکنید گرچه تلخ است خوش است تلخ است از آنکه زندگانی من است

از آمده و رفته دگر یاد مکن حالی خوش باش زانکه مقصود این است

با باده نشین که ملک محمود این است از چنگ شنو که لحن داود این است

 

هرچند که رنگ و بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه ی خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا

گر می نخوری طعنه مزن مستان را بنیاد مکن تو حیله و دستان را....

...تو غره بدان مشو که می می نخوری صد لقمه خوری که می غلام است آن را

 

 

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب جام و دل و جام پر درد شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آسوده ز باد و خاک و از آتش و آب

می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است

هنگام گل و مل است و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی این است

 

 

 

7

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وا مکش از کار ما بستان گرو دستار ما

ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله ی اشکال تو خوش ماه تو خوش سال تو خوش ای بال و مه چاکر تورا

ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا

ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما

از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست

آمد موج الست کشتی قالب ببست باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

بانگ شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفی ست

بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست شعشعه ی این خیال زان رخ چون والضحاست

جرمی ندارم بیش از این کز دل هوادارم تو را از زعفران روی من رو می بگردانی چرا

هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخن با کس نیارم گفت من آن ها که می گویی مرا

هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست

خود ز فلک برتریم وز ملک افزون تریم زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان کی کند این جا مقام مرغ کزآن بحرخاست

شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من همچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا

مائیم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران عالم اگر بر هم رود عشق تو را بادا بقا

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را بر ریز بر جان ساقیا

ما ز فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

نوح ارچه مردم وار بد طوفان مردم خوار بود گر هست آتش ذره ای آن ذره دارد شعله ها

 

 

 

6

آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری

ابر اگر آب زندگی بارد هرگز از شاخ بید برنخوری...

...با فرومایه روزگار مبر کز نی بوریا شکر نخوری

ای زبردست زیردست آزار گرم تا کی بماند این بازار...

...به چه کار آیدت جهانداری مردنت به که مردم آزاری

آنان که کنج عافیت بنشستند دندان سگ و دهان مردم بستند...

...کاغذ بدریدند و قلم بشکستند وز دست و زبان حرف گیران رستند

از آن مرد دانا دهان دوخته ست که داند شمع از زبان سوخته ست

از دست و زبان که برآید کز عهده ی شکرش به درآید

بار رعیت صلح کن وز جنگ ایمن ننشین زانکه شاهنشاه عادل را رعیت لشگر است

بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست بس جان به لب آمد و کس به او نگریست

بی حمیت را که هرگز/نخواهد دید روی نیکبختی/که آسانی گزیند خویشتن را/زن و فرزند بگذارد به سختی

بزرگی بایدت بخشندگی کن که تا دانه نیفشانی نروید

بنده همان به که ز تقصیر خویش عذربه درگاه خدای آورد...

...ورنه سزاوار خداوندی اش کس نتواند که به جای آورد

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم به گفت و گوی تو خیزم به جستجوی تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم به خواب عافیت آن گه به بوی موی تو باشم

پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است

پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد...

...سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد

پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست دوستدارش روز سختی دشمن زورآور است

تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار بازی و ظرافت به ندیمان بگذار

تو را تحمل امثال ما بباید کرد که هیچ کس نزند بر درخت بی بر سنگ

 

چو نرمی کنی خصم گردد دلیر وگر خشم گیری شوند از تو سیر

چه جرم دید خداوند سابق الانعام که بنده در نظر خویش خوار می دارد

خدای راست مسلم بزرگواری و لطف که جرم بیند و نان برقرار می دارد

چو خواهی که نامت بود جاودان مکن نام نیک بزرگان نهان

 

هرکه فریادرس روز مصیبت خواهد گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش

همای بر همه مرغان از آن شرف دارد که استخوان خورد و جانور نیازارد

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن اگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

 

درختی که اکنون گرفته ست پای به نیروی مردی برآید ز جای

درویش و غنی بنده این خاک و درند آنان که غنی ترند محتاج ترند

دوست مشمار آنکه در نعمت زند لاف یاری و برادرخواندگی...

...دوست آن دانم که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی

در ایام سلطان روشن نفس نبیند دگر فتنه بیدار کس

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

روزگارم بشد به نادانی من نکردم شما حذر بکنید

راستی موجب رضای خداست کس ندیدم که گم شده از ره راست

رعیت چو بیخند و سلطان درخت درخت ای پسر باشد از بیخ سخت

زمین شوره سنبل برنیاورد در او تخم و عمل ضایع مگردان

ز مستکبران دلاور بترس از آن کو نترسد ز داور بترس

زبان درکش ای مرد بسیار دان که فردا قلم نیست بر بی زبان

شنیدم که در وقت نزاع روان به هرمز چنین گفت نوشیروان

که خاطر نگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش

عمل گر دهی مرد منعم شناس که مفلس ندارد ز سلطان هراس

قرص خورشید در سیاهی شد یونس اندر دهان ماهی شد

قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت

کس نبیند که تشنگان حجاز به سر آب شور گرد آیند...

...هرکجا چشمه ای بود شیرین مردم و مرغ و مور گرد آیند

گر کسی وصف او زمن پرسد بی دل از بی نشان چه گوید باز...

...عاشقان کشتگان معشوق اند برنیاید ز کشتگان آواز

مکن تا توانی دل خلق ریش وگر می کنی می کنی بیخ خویش

مراعات دهقان کن از بهر خویش که مزدور خوشدل کند کار بیش

مروت نباشد بدی با کسی کزو نیکویی دیده باشی بسی

مکن صبر بر عامل ظلم دوست چه از فربهی بایدش کند پوست

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم

می بهشت ننوشم ز جام ساقی رضوان مرا ه باده چه حاجت که مست بوی تو باشم

نبینی که چون گربه عاجز شود برآرد به چنگال چشم پلنگ

نکودار ضیف و مسافر عزیز وز آسیبشان بر حذر باش نیز

نخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان برآور زبند

وگر همچنان روزگاری هلی به گردونش از بیخ برنگسلی

یکی را که سعی قدم پیشتر به درگاه حق منزلت بیشتر

5

ای قصر دل افروز که منزل گه انسی یارب مکناد آفت ایام خرابت

امید از بخت می دارم که بگشایم کمربندت خدا را ای ملک با ما گره بگشا ز پیشانی

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند

ای عروس هنر از بخت شکایت منمای حجله ی حسن بیارای که داماد آمد

برو از خانه ی گردون به در و نان مطلب کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

با دعای شب خیزان ای شکر دهان مستیز در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

بیا حافظ شراب لعل کن نوش چرا عمری به غفلت می گذاری

پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت با طبیب نامحرم حال درد پنهانی

ترسم این قوم که قوم که بر دردکشان می خندند در سر کار خرابات کنند ایمان را

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر در کنارم بنشانند سهی بالایی

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی به یاد دار محبان بادپیاما را

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد صلحی کن و باز آ که خرابم ز عتابت

همه شب در این امیدم که نسیم آشنایی به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وآن که این کار ندانست در انکار بماند

حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر

حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز که ما از پی قافله با آتش و آه آمده ایم

خبر بلبل این باغ مپرسید که من ناله ای می شنوم کز قفسی می آید

دود آه سینه ی نالان من سوخت این افسردگان خام را

دی عزیزی گفت حافظ می خورد پنهان شراب ای عزیز من گناه آن به که پنهانی بود

رونق عهد شباب است دگر بستان را می رسد مژده گل بلبل خوش الحان را

راه دل عشاق زد آن چشم خماری پیداست از این شیوه که مست است شرابت

ز حسرت لب شیرین هنوز می بینم که لاله می دمد از خون دیده فرهاد

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری به وقت فاتحه ی صبح یک دعا بکند

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا غیرت نیاورد که جهان پربلاکند

سرم از دست بشد وصل تو ننمود جمال دست گیرم که ز هجر تو ز پا افتادم

شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد زدیم بر صق رندان و هر چه باداباد

عشق می ورزم و امید که این فن شریف چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل که پرسشی نکند عندلیب شیدا را

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ یا رب این قلب شناسی به که آموخته بود

مجلس انس و بهار و بحث عشق اندر میان جام می نگرفتن از جانان گران جانی بود

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین بود چه تدبیر کنم

نظری کرد که بیند به جهان صورت خویش خیمه در آب و گل مزرعه ی آدم زد

ناصح به طعنه گفت برو ترک عشق کن محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی حاصل از حیات ای جان یک دم است تا دانی

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ حواله اش به لب یار دلنواز کن

4

نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست آنچه استاد ازل گفت بگو آن کردم

نیست ما را به جز از وصل تو درسر هوسی این تجارت ز متاع دو جهان ما را بس

نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل تو چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت

نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش که من این مساله بی چون و چرا می بینم

نه از لات و عزی برآورد گرد که تورات و انجیل منسوخ کرد

نصیحت کسی سودمند آیدش که گفتار سعدی پسند آیدش

نشان ناشناسی نا سپاسی ست شناسایی حق در حق شناسی ست

 

 

 

یوسفم گر نزند بر سر بالینم سر همچو یعغوب دل آشفته ی بویش باشم

 

 

یعقوب را دو دیده ز حسرت سفید شد آوازه ای ز مصر به کنعان نمی رسد

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

یتیمی که ناکرده قرآن درست کتب خانه ی چند ملت بشست

 

 

یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا

 

جمشید جز حکایت جام از جهان مبرد زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی

 

 

جهان ای برادر نماند به کس دل اندر جهان آفرین بند و بس

جهان آنٍ تو و تو مانده عاجز ز تو محرومتر کس دیده هرگز

جهان را نیست مرگ اختیاری که آن را از همه عالم تو داری

چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

چون کسم کردی اگر لابه کنم مستمع شو لابه ام را از کرم

چون درشتی می کند دشمن تو نرمی پیشه کن نرمی از دل کینه ها بیرون یکایک می کند

خواهی از دشمن نادان که گزندت نرسد رفق پیش آر و مدارا و تواضع کن و جود

خیمه ی انس مزن بر در این کهنه رباط که اساسش همه بی موقع و بی بنیاد است

خداوند تدبیرو فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموش

خوش باش کسی مانع آ زادگی ات نیست عالم همه را هست گر از خویش برآیی

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای فقیه کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

عجب از لطف تو ای گل که نشینی با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن می بینی

علوم دین ز اخلاق فرشته ست نباشد در دلی کاو سگ سرشته ست

عدم موجود گردد این محال است وجود از روی هستی لایزال است

فرصت شمر طریقه ی رندی که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی

کشکول فقر شد سبب افتخار ما ای یار دلفریب بیفزای افتخار

کس در جهان ندارد یک بنده ای چو حافظ زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد

کنونت که امکان گفتار هست بگوی ای برادر به لطف و خوشی..

چو فردا که پیک اجل در رسد به حکم ضرورت زبان در کشی

کار مردان روشنی و گرمی است کار دونان حیله و بی شرمی است

کرامات تو گر در خودنمایی ست تو فرعونی و این دعوی خداییست

 

 

کسی کااوراست با حق آشنایی نیاید هرگز از وی خودنمایی

کسی مرد تمام است کز تمامی کند با خواجگی کار غلامی

گر حسودی بدی گفت و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

 

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی

گوشه ی چشم رضایی به منت باز نشد این چنین عزت صاحبنظران می داری

لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست که در این بحر کرم غرق گناه آمده ایم

واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم

وقت عیش و موسم شادی و هنگام طرب پنج روز ایام عشرت را غنیمت دان دلا

وجود پشه دارد حکمت ای خام نباشد در وجود تیر و بهرام

 

ولیک از صحبت نا اهل بگریز عبادت خواهی از عادت بپرهیز

3

آن لعبت زیبای من خود در دل شیدای من ساز انالحق می زند آن گه به دارم می کشد

اگر از بندگی آگاه شوی هر طرف سجده کنی معبود است(بیدل)

اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

از غم و درد مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی می آید

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز مست است و در حق او کس این گمان ندارد

آن را خواندی استاد گر بنگری به تحقیق صنعتگری ست اما طبع روان ندارد

آن که رخسار تو را رنگ گل نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق ما با تو نداریم سخن خیر وسلامت

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است یارب این تاثیر دولت وز کدامین کوکب است

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

از برای باده می باید زدن محتسب را حد بی حد و حساب

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید

آن که از حق یابد ار وحی و جواب هرچه فرماید بود عین ثواب

ای بسا اصحاب کهف اندر جهان پهلوی تو پیش تو هست این زمان

اکنون که گل سعادتت پربار است دست تو ز جام می چرا بیکار است...

می خور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است

 

از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد...

سرنشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد

 

 

 

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

با گدایان در میکده ای سالک راه با ادب باش گر از سر خدا آگاهی

بس پند که بود آنگه در تاج سرش پیدا صد پند نو است اکنون در مغز سرش پنهان

بگذر از خویش اگر عاشق دلباخته ای که میان تو و او جز تو کسی حایل نیست

بر عمل تکیه مکن خواجه که در روز ازل تو چه دانی قلم صنع به نامت چه نوشت

به ملازمان سلطان که رساند این دعارا که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدارا

با مدعی مگویید اسرار عشق ومستی تا بی خبر بمیرد در رنج خود پرستی

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

بر زلیخا ستم ای یوسف مصری مپسند زآن که از عشق بر او این همه بیداد آمد

 

 

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را

به گفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیرگیها بدین آب شوی.......

 

که من شهر علمم علیم در ست درست این سخن قول پیغمبر است

به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست هست؟

بر آن باش تا هرچه نیت کنی نظر در صلاح رعیت کنی

به شرعت زان سبب تکلیف کردند که از ذات خودت تعریف کردند

بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود پسته ی بی مغز چون لب واکند رسوا شود

به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک...

عبیرآمیز انفاس بهاری زبورآمیز کبک کوهساری

2

آن لعبت زیبای من خود در دل شیدای من ساز انالحق می زند آن گه به دارم می کشد

ای بسا اصحاب کهف اندر جهان پهلوی تو پیش تو هست این زمان

از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد...

سرنشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد

 

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

با گدایان در میکده ای سالک راه با ادب باش گر از سر خدا آگاهی

به گفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیرگیها بدین آب شوی.......

که من شهر علمم علیم در ست درست این سخن قول پیغمبر است

به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست هست؟

به شرعت زان سبب تکلیف کردند که از ذات خودت تعریف کردند

به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک...

عبیرآمیز انفاس بهاری زبورآمیز کبک کوهساری

پرستش به مستی است در کیش مهر برون اند زین جرگه هشیارها

پیش صاحب نظران ملک سلیمان باد است بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزاد است

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

تو سالها سنگ بودی دلخراش آزمون را یک زمانی خاک باش...

در بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گل برآید رنگ رنگ

ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش پیش آمد پیش او دنیا و پیش

هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم زآن

هر آنکس را که ایزد راه ننمود ز استعمال منطق هیچ نگشود

در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

در عالم فکر کردن شرط راه است ولی در ذات حق محض گناه است

در دیده ی دیده دیده ای می باید وز خویش طمع بریده ای می باید...

تو دیده نداری که ببینی او را ور نه همه اوست دیده ای می باید

دعا کن به شب چون گدایان به سوز اگر می کنی پادشاهی به روز

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست

دو چیز طیره ی عقل است:دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

ریاست به دست کسانی خطاست که از دستشان دستها بر خداست

روز اول که به استاد سپردند مرا دیگران را خرد آموخت مرا مجنون کرد

زهره قرین شد با قمر طوطی قرین شد با شکر هر شب عروسیی دگراز شاه خوش سیمای ما

زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

ز احمد تا احد یک میم فرق است جهانی اندرآن یک میم غرق است

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست

صاحب عشـق زمیـنـی را به دوزخ می بـرنـد
جا نـدارد عشق های این چنـیـنـی در بهشت

سر برگ و گل ندارم زچه رو روم به گلشن که شنیده ام ز گلها همه بوی بیوفایی

سخن چون برابر شود با خرد روان سراینده رامش برد

سمیعی و بصیری حی و گویا بقا داری نه از خود لیکن از آنجا

شاهدان گر دلبری زین سان کنند زاهدان را رخنه در ایمان کنند

شرمم از خرقه ی آلوده ی خود می آید که به هر پاره دوصد شعبده پیراسته ام

شهر خالیست ز عشاق مگر کز طرفی دستی از غیب برون آید و کاری بکند

مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را که صد فردوس می سازد جمالش نیم خاری را

می خوردن و شاد بودن آیین من است فارغ بودن ز کفر و دین دین من است...

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست گفتا دل خرم تو کابین من است

مـــهر خـوبان دل و دیــن از همه بـی پروا برد

رخ شــــطرنج نبرد آنــــچه رخ زیبا بـــــرد

 

من به ســرچــشمه خورشید نه خود بـردم راه

ذره ای بــــــودم و مــهر تو مـــرا بالا بـــرد

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

من اگر رندم اگر شیخ چه کارم با کس حافظ راز خود و عارف بخت خویشم

نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل تو چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت

نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش که من این مساله بی چون و چرا می بینم

نه از لات و عزی برآورد گرد که تورات و انجیل منسوخ کرد

نصیحت کسی سودمند آیدش که گفتار سعدی پسند آیدش

نشان ناشناسی نا سپاسی ست شناسایی حق در حق شناسی ست

 

یتیمی که ناکرده قرآن درست کتب خانه ی چند ملت بشست

جهان آنٍ تو و تو مانده عاجز ز تو محرومتر کس دیده هرگز

جهان را نیست مرگ اختیاری که آن را از همه عالم تو داری

چون درشتی می کند دشمن تو نرمی پیشه کن نرمی از دل کینه ها بیرون یکایک می کند

خداوند تدبیرو فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموش

خوش باش کسی مانع آ زادگی ات نیست عالم همه را هست گر از خویش برآیی

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای فقیه کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

عجب از لطف تو ای گل که نشینی با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن می بینی

علوم دین ز اخلاق فرشته ست نباشد در دلی کاو سگ سرشته ست

فرصت شمر طریقه ی رندی که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

کشکول فقر شد سبب افتخار ما ای یار دلفریب بیفزای افتخار

گوشه ی چشم رضایی به منت باز نشد این چنین عزت صاحبنظران می داری

لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست که در این بحر کرم غرق گناه آمده ایم

 

 

وجود پشه دارد حکمت ای خام نباشد در وجود تیر و بهرام

1

پس مگو دنیا به تزویرم فریفت ورنه عقل من ز دامش می گریخت

پزشکان اندر آن گشتند حیران فروماندند در تشریح انسان

پیش آ و عدم شو که عدم معدن جان است اما نه چنین جان که به جز غصه غم نیست

پرستش به مستی است در کیش مهر برون اند زین جرگه هشیارها

پیش صاحب نظران ملک سلیمان باد است بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزاد است

 

 

 

ترا ز کنگره ی عرش می زنند صفیر ندانم که در این دامگه چه افتاده است

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در این دامگه حادثه چون افتادم

تلقین اهل درس نظر یک اشارت است کردم اشارتی و مکرر نمی کنم

تو را که هر چه مراد است در جهان داری چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم از که می نالی و فریاد چرا می داری

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد حسابش با کرام الکاتبین است

تو بندگی چو گدایان به شرط و مزد مکن که خواجه خود روش بنده پروری داند

تا صورت بی صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

تو سالها سنگ بودی دلخراش آزمون را یک زمانی خاک باش...

در بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گل برآید رنگ رنگ

ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش پیش آمد پیش او دنیا و پیش

تو بودی عکس معبود ملایک از آن گشتی تو مسجود ملایک

تو بستی عقد عهد بندگی دوش ولی کردی به نادانی فراموش

تو را از آتش دوزخ چه باک است گر از هستی تن و جان تو پاک است

تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

 

 

هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آید بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی

 

هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد

هر ذره ز خورشیدت گویای انالحقی هر گوشه چو منصوری آویخته بر داری

حافظ از مشرب قسمت گله بی انصافی ست طبع چون آب و غزل های روان ما را بس

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمارا

حافظ به خود نپوشید این خرقه ی می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

هزار نکته ی باریک تر از مو اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند

حافظ مدام وصل میسر نمی شود شاهان کم التفات به حال گدا کنند

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

هر چه بر تو آید از ظلمات و غم آن ز بی باکی و گستاخیست هم

هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم زآن

هرکه آخر بین تر او مسعودتر هرکه آخوربین تر او مطرودتر

هر آنکس را که ایزد راه ننمود ز استعمال منطق هیچ نگشود

کسی کاو افتد از درگاه حق دور حجاب ظلمت او را بهتر از نور

 

 

 

 

دل که آشفته ی روی تو نباشد دل نیست آنکه دیوانه ی خال تو نشد عاقل نیست

در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد

در عالم فکر کردن شرط راه است ولی در ذات حق محض گناه است

دوست نزدیکتر از من به من است وین عجب تر که من از وی دورم...

چه کنم با که توان گفت که او در کنار من و من مهجورم

در دیده ی دیده دیده ای می باید وز خویش طمع بریده ای می باید...

تو دیده نداری که ببینی او را ور نه همه اوست دیده ای می باید

در ضمیر ما نمی گنجد به غیر از دوست کس هر دو عالم را به دشمن ده ما را دوست بس

در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

دیده ی بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش زین دلیری ها که من در کنج خلوت می کنم

دو چیز طیره ی عقل است:دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

دعا کن به شب چون گدایان به سوز اگر می کنی پادشاهی به روز

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست

درون هر بتی جان است پنهان به زیر کفر ایمانی است پنهان

 

ده روزه ء عـمـر بــا هـمـه تـلـخي

انصاف اگر دهيم شيرين است

 

 

روز اول که به استاد سپردند مرا دیگران را خرد آموخت مرا مجنون کرد

رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم

 

روز عید است ومن امروز در این تدبیرم که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم

ریاست به دست کسانی خطاست که از دستشان دستها بر خداست

 

 

 

 

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست

زاهد از کوچه ی رندان به سلامت بگذر تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبارا

ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ ازین فسانه هزاران هزار دارد یاد

زهی دین و دانش زهی عدل و داد زهی ملک و دولت که پاینده باد

زهره قرین شد با قمر طوطی قرین شد با شکر هر شب عروسیی دگراز شاه خوش سیمای ما

زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

ز احمد تا احد یک میم فرق است جهانی اندرآن یک میم غرق است

زهی نادان که او خورشید تابان به نور شمع جوید در بیابان

ز ابلیس لعیم بی سعادت شود ظاهر هزاران خرق عادت

 

 

 

 

سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی گفت باز آی که دیرینه ی این درگاهی

صوفیان جمله حریف اند و نظرباز ولی زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

سر برگ و گل ندارم زچه رو روم به گلشن که شنیده ام ز گلها همه بوی بیوفایی

سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده ی مستانه زدند

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

سخن چون برابر شود با خرد روان سراینده رامش برد

سمیعی و بصیری حی و گویا بقا داری نه از خود لیکن از آنجا

صاحب عشـق زمیـنـی را به دوزخ می بـرنـد

جا نـدارد عشق های این چنـیـنـی در بهشت

 

شاهدان گر دلبری زین سان کنند زاهدان را رخنه در ایمان کنند

شهر خالیست ز عشاق مگر کز طرفی دستی از غیب برون آید و کاری بکند

شیخم به طنز گفت حرام است می مخور گفتم چشم،گوش به هر خر نمی کنم

شرمم از خرقه ی آلوده ی خود می آید که به هر پاره دوصد شعبده پیراسته ام

شکر آنرا که میان من و او صلح افتاد حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

شاهد و ساقی به دست افشان و مطرب پای کوب غمزه ی ساقی ز چشم می پرستان برده خواب

 

 

 

 

مدعی گو برو و نکته به حافظ مفروش کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد

من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

من اگر رندم اگر شیخ چه کارم با کس حافظ راز خود و عارف بخت خویشم

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم

ماه شعبان مده از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست هرچه آغاز ندارد نپذیرد انجام

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه این جا به پناه آمده ایم

من که شب ها ره تقوی زده ام با دف و چنگ این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

ملامت گو چه دریابد ز راز عاشق و معشوق نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را که صد فردوس می سازد جمالش نیم خاری را

 

می خوردن و شاد بودن آیین من است فارغ بودن ز کفر و دین دین من است...

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست گفتا دل خرم تو کابین من است

 

مـــهر خـوبان دل و دیــن از همه بـی پروا برد

رخ شــــطرنج نبرد آنــــچه رخ زیبا بـــــرد

 

من به ســرچــشمه خورشید نه خود بـردم راه

ذره ای بــــــودم و مــهر تو مـــرا بالا بـــرد

نخست از نیست ما را هست کردی به قید آب و گل پابست کردی

 

3

اجابت:پذیرفتن،قبول کردن

اختلاف:رفت و آمد

ازار:لنگ

استخلاص:رهایی جستن،رهایی دادن،رهاییدن

استنشاق:چیزی را بو کردن،بوییدن

اعراض:روی برگرداندن

اعورانه:مثل آدم اعور(قید)-اعور:یک چشم

الحاح:پافشاری

امام:پیشوا،راهنما

امام زاده:بزرگ زاده،محتشم

امهال:مهلت دادن

انابت:توبه،بازگشت به سوی خدا

اوراد:جمع ورد،دعاها

اهمال:فروگذاشتن،سستی کردن در کاری

ایجاز:کوتاه گفتن،سخن کوتاه کردن،بیان مقصود در کمترین لفظ و کمترین عبارت

ایدر:اینجا،اکنون

ایما:اشاره،کنایه،رمز،اشاره کردن

 

بادافره:مجازات،کیفر

باره:اسب

باسق:بلند

بدیع:نو،تازه،دانشی که در آن از صنعت های کلام و زیبایی های الفاظ نظم و نثر بحث می شود.

برگستوان:پوششی که جنگاوران قدیم به هنگام جنگ می پوشیدند،پوشش اسبان و فیل ها به هنگام جنگ.

پاتابه:پایتابه،نواری که به دور ساق پا بپیچند.

پرخاشخر:پرخاشجو،جنگجو

پیراستن:مزین کردن،زینت دادن،زینت کردن همراه با کاستن

تاک:درخت انگور

تتمه:به جای مانده،باقی مانده ی چیزی

تجلی:نمودار شدن،هویدا شدن

تحیر:سرگشته شدن،سرگردانی

تخمیر:سرشتن،مایه زدن

تذور:قرقاول،نام پرنده ای

تراژدی:نوعی نوشته یا نمایشنامه که مو ضوعی غم انگیز دارد.

ترسا:نصرانی،مسیحی

تزار:پادشاهان روسیه در گذشته

تضرع:زاری کردن،التماس کردن

تضریب:فتنه انگیزی،دو به هم زنی

تفاخر:به خود نازیدن،به یکدیگر فخر کردن

تفرس:دریافت چیزی به علامت و نشان،دریافت به فراست

تقریر کردن:بیان کردن،روشن ساختن

تقصیر:گناه،کوتاهی کردن،کوتاهی

تک:دو

تک:عمق،ژرفا

تبلیس:نیرنگ،پنهان کردن حقیقت

توزی:منسوب به توز،پارچه ی نازک کتانی که نخست در شهر توز می بافته اند.

توقیع:امضاکردن نامه و فرمان

ثقت: ثقه)اعتماد کردن

جال:دام برای پرندگان،تله

جبه:جامه ی گشاد و بلند که روی لباس های دیگر پوشند.

جمازه: جماز)شتر تیزرو

جنحه:گناه،بزه

جنیبت:یدک کش

جولاهه:بافنده،نساج،عنکبوت

جیب:گریبان،یقه

چارق:کفش چرمی

چاووش درداد:بانگ زد،جار زد،ندا در داد.

چنبر:محیط دایره،حلقه،قید،گرفتاری

حبری رنگ:کبودرنگ،حبر:مرکب

حبه:دانه

حقه:ظرف کوچکی که در آن جواهر یا اشیای دیگر گذارند،قوطی

حیله:زیور

حمیت:مردانگی

خازن:خزانه دار،نگهبان خزانه،فرشته

خایب:نا امید،بی بهره

خبط:بی راه رفتن، گژ رفتن

خطوات:گام ها ، قدم ها،جمع خطوه

خلعت:جامه ی دوخته شده که بزرگی به کسی بخشد.

خلق گونه:کهنه،ژنده،پوشیده

خلیده:زخمی،زخم شده

خیلتاش:گروه نوکران و چاکران

دراعه:جامه ی بلند که زاهدان و شیوخ پوشند،جبه،بالاپوش

دریغ:مضایقه،بی دریغ:بی مضایقه

دگنگ:چماق،گرز بزرگ

دلاک:موی تراش،سلمانی،کسی که در حمام مردم را کیسه می کشد.

دوال:چرم و پوست،یک دوال:یعنی یک لایه،یک پاره.

دها:زیرکی،هوشنمدی

دیر:محلی که راهبان در آن عبادت کنند،صومعه

راغ:صحرا،بیابان

راهب:عابد مسیحی،ترسای پارسا و گوشه نشین

راهوار:تندرو،فراخ گام،خوش راه

رای زدن:مشاوره،با کسی در کاری مشورت کردن

رای زن:مشاوره،کسی که در کاری با وی مشورت کنند.

رباط:کاروانسرا

رب النوع:پروردگار نوع در نظر مشرکان مثلا خدای آتش،خدای درختان.

ربیع:بهار

رحیل:کوچ،کوچ کردن

ردا:جامه ای که روی جاکه ی دیگر پوشند.

رز:سم مهلک

رغم:به خاک آلودن بینی،خلاف میل کسی عمل کردن،برخلاف میل،کراهت

رند:زیرک،حیله گر،لاابالی،آن که ظاهر خود را ملامت دارد و باطنش سالم باشد.

رواق:ایوانی که در طبقه ی دوم ساخته شود.سایبان،پیشگاه خانه

روضه:باغ،گلزار(روضه ی رضوان:بهشت)

زعارت:بدخویی،بدخلقی،تندمزاجی

زنّار:کمربندی که زرتشتیان یا مسیحیان بر کمر می بستند تا از مسلمانان شناخته شوند.

ژاژ:بوته ی گیاهی به غایت بی مزه و هرچند شتر آن را بجود نرم نمی شود.ژاژ خاییدن کنایه از کار بیهوده کردن است.

ژکیدن:آهسته سخن گفتن در زیر لب از روی خشم و غضب،غرولند کردن

ساج:درختی که چوب آن بسیار مرغوب است.

سجایا:جمع سجیه یعنی خلق و خوی و عادت نیک

سدره:نام درختی است در بالای آسمان هفتم که آن را سدره المنتهی می گویند.

سر:رئیس

سطوت:حشمت،مهابت،غلبه،وقار

سفت:دوش،کتف

سقلمه:ضربه با گوشه ی مشت،آرنج یا مشت دست که معمولا برای هشدار زده می شود.

سلک:رشته،نخ

شاهد:زیباروی،محبوب،معشوق

شرارت:بدی کردن،بدخواهی،فتنه انگیزی

شراع:سایه بان،خیمه

شعشعه:پراکنده شدن روشنایی

شقیقه:قسمت فوقانی خارجی استخوان سر،گیج گاه

شمایل:صورت،چهره

شیشک:گوسفند یک ساله

صفوت:برگزیده و خالص از هر چیز

صیانت:نگهداری

ضیعت:زمین زراعتی

طاسک:طاس کوچک،آویز طلا و نقره ی زینتی

طوع:فرمان بردن،اطاعت کردن

عاکف:کسانی که در مدتی معین در مسجد بمانند و به عبادت بپردازند.

عتاب:خشم گرفتن،غضب،ملامت

عصاره:آبی که از فشردن میوه یا چیز دیگر به دست آید.

عقد:گردن بند

علق:خون بسیار سرخ،خون غلیظ

علیل:بیمار،رنجور

عود:درختی است که از سوزاندن چوب آن بوی خوشی پراکنده می شود.

غازه:گلگونه،سرخاب

فایق:برگزیده،برتر

فتراک:تسمه و دوالی که از پس و پیش زین اسب آویزند،ترک بند

فراش:فرش گستر،گسترنده ی فرش

فرض:واجب گردانیدن،تعیین کردن

فرقت:جدایی،دوری

فرقدان: (دوفرقد) دو ستاره ی راهنما در صورت فلکی دب اکبر در نزدیکی قطب شمال

فرّ:شکوه

فرهی:شکوه،شان و شوکت و دارای فر بودن

فشار:سخن بیهوده

قاش:قاچ،برجستگی جلو زین اسب که از چوب ، شاخ یا فلز سازند.کوهه ی زین،قبه ی پیش زین

قبضه:یک مشت از هر چیز

قبه:عمارت گنبدی شکل

قدوم:آمدن،قدم نهادن

قربت:نزدیکی

قلیه:نوعی خوراک از گوشت،در متن درس مقصود از قلیه ی حلوا نوعی حلوا با روغن و آرد است.

قیه:جیغ،قیه کشیدن:جیغ کشیدن به هنگام جشن

کاینات:جمع کاینه،موجودات جهان

کتان:گیاهی است که از ساقه های الیاف آن در نساجی استفاده می کنند.

کرامت:کرم،بخشش

کرند:اسبی که رنگ او میان زرد و بور باشد.

کژخیم:کژرفتار،بدرفتار

کسوت:لباس

کش:بغل،آغوش

کش:خوش،خرم

کهر:رنگ سرخ مایل به تیرگی(مخصوص اسب و استر)در این جا مطلق اسب مراد است.

گبر:خفتان،لباس جنگی

گرازان:جلوه کنان و با ناز راه رفتن

گره گوری:کنایه از افراد بدبخت و سیاه (کور و کچل،لاغر و سیاه)

گز: (تیر گز) : نوعی درخت

گشن:انبوه،پر شاخ و برگ

لابه:اظهار نیاز،تضرع،التماس

لت:سیلی،لت زدن:سیلی زدن،خدشه به کسی وارد کردن

مال بند:قطعه چوبی دراز که در جلو درشکه و ارابه نصب کنند و اسب ها را به دو طرف آن بندند.

مالیده:در مورد دستار ظاهرا به معنای خوب و مرغوب است.در مورد موی سر ظاهرا یعنی مرتب شده و در عبارت نیک بمالید یعنی گوشمال داد.

مباهات:فخر کردن،نازیدن

متصید:شکارگاه

متقارب:نزدیک شونده،همگرا

متمادی:مدت دارنده،طولانی،دراز

متواتر:پی در پی

مجلس گفتن:مجالس وعظ و پند که که مشایخ صوفیه برگزار می کردند.

مجمر:آتش دان

محاق:پوشیده شده ، احاطه شده.حالت ماه در سه شب آخر ماه قمری که از زمین دیده نمی شود.

محاورات:جمع محاوره،گفت و گو ها

محتشم:دارنده ی شکوه و حشمت

محمل:کجاوه که بر شتر بندند.

مخنقه:گردن بند،قلاده

مدعی:ادعاکننده،خواهان

مراوده:دوستی،رفت و آمد

مزید:افزونی،زیادی

مسالمت:آشتی کردن با یکدیگر،خوش رفتاری

مستغرق:غرق شده

مستلزم:لازم دارنده

مشحون:پرشده،انباشته،مملو

مضیف:جای ضیافت،مهمان خانه

مضیق:تنگنا

مطاع:کسی که دیگری او را فرمان می برد،اطاعت شده

مطاوعه:اطاعات،فرمان برداری

مطلق:رهاشده،آزاد

معارضه:ستیزه کردن

مغ:موبد زردشتی،زردشتی

مغاک:جای فرورفته و گود،گودال (مجازا به معنی گور)

مفرح:شادی بخش،شادی انگیز

مفخر:آن چه بدان فخر کنند.

مقیم:کسی که درجایی مسکن گرفته،اقامت کننده

ملنگ:مست،بی خود و بی هوش

ممد:مدد کننده،یاری رساننده

منکر:زشت

مواجب: (جمع موجب)وظایف و اعمالی که انجام انها بر شخص واجب است.

مواهب:بخشش ها،جمع موهبت

مودت:دوستی گرفتن،دوستی،محبت

موزه ی میکاییلی:نوعی کفش

موهبت:بخشش

مهد:گهواره

مهمل:کلام بی معنی و بیهوده

ناو:قایقی کوچک که از درختان میان تهی سازند.

نزه:باصفا،خوش آ ب و هوا

نشتر:نیستر،چاقوی فلزی نوک تیز،تیغ جراحی

نفقه:انفاق و بخشش،آن چه صرف هزینه ی زن و فرزند شود.

نمط:روش،طریقه

نوش:شهد و شیرینی،گاه نوش به تنهایی به معنی ((گوارا باد)) است.

نهفت:پناهگاه

واصف:وصف کننده،ستاینده

وقیعت:سرزنش،بدگویی

هزار:بلبل،عندلیب

هزاهز:آشوب فتنه ای که مردم را به جنبش درآورد.

هماورد:هریک از دو کس که با یکدیگر جنگ کنند،حریف،رقیب

همیان:کیسه ی پول

یال:گردن،موی گردن اسب و استر

2

آزگار:زمانی دراز،به طور مداوم،تمام و کمال

آذار:ماه اول بهار،از ماههای رومی

آکروبات:کسی که ورزش های سنگین می کند.

آکروباسی:عملیات مشکل ورزشی،بندبازی

ابدال:جمع بدل و بدیل به معنی اولیاءالله:مردان خدا،نیک مردان

ابرش:اسبی که بر اعضای او نقطه ها باشد؛در این جا مطلق اسب منظور است.

ادبار:پشت کردن،بدبختی

ادعیه:دعاها

اذکار:ذکرها،وردها

ارتجالاً:بدون اندیشه سخن گفتن

استرحام:رحم خواستن،طلب رحم کردن

استشاره:رای زدن،مشورت کردن

استیصال:ناچاری،درماندگی

اسلیمی:ممال اسلامی؛از طرح های هنری،مرکب از پیچ و خم های متعدد

اشباح:جمع شبح،کالبدها،سایه ها،سیاهی هایی که از دور می شود.

اشتلم:لاف زدن

اصبحت امیراً و امسیت اسیراً:بامداد امیر بودم و شبانگاه اسیر

اعاظم:بزرگان،بزرگ تران

افگار:آزرده،زخمی،خسته،مجروح

اقبال:روی آوردن،خوشبختی

التهاب:زبانه کشیدن،برافروختگی،اضطراب

الماس پیکان:تیری که نوک آن سخت برنده و درخشان و جلا داده یاشد.

امیرالامرا:امیر امیران،فرمانده کل سپاه

اوراد:وردها،دعاها

ایار:از ماههای رومی برابر ماه سوم بهار

بادی:آغاز،شروع کننده

بارگی:اسب

باشدکه:به امید آن که

بحبوحه:میان،وسط

بدسگال:بداندیش،بدخواه

برهمن:پیشوای آیین برهمایی

بقولات:سبزی و تره بار

بلامعارض:بی رقیب

بلعتُ:آن را فرو بردم

بناگوش:پس گوش

بنان:انگشت

بهره:حق مالک،قسمت صاحب زمین

پار:سال گذشته

پتیاره:مهیب،زشت

پرت و پلا:بیهوده

تاس:کاسه ی مسی که با خود به حمام می برند.

تپق:گرفتگی زبان

ترفیع:بالابردن

ترگ:کلاه خود

تصنیف:نوعی شعر که با آهنگ موسیقی خوانده شود.

تعلل:بهانه کردن،بهانه آوردن،بهانه جویی

تغیّرات:جمع تغیّر:دگرگون شدن،برآشفتن،خشمگین شدن

تفتیش:بازرسی،بازجست،واپژوهیدن

تفقّد:دلجویی

تقریر:بیان کردن

تلطّف:مهربانی

تموز:ماه اول تابستان،از ماههای رومی

تنبوشه:لوله ی سفالین یا سیمانی کوتاه که در زیر خاک یا میان دیوار گذارند تا آب از آن عبور کند.

تنبّه:بیداری

جافی:جفاکننده،خطاکار

جانی:از سوی جان

جبهه:پیشانی

جرز:دیوار

جزمیت:قطعیت و یقین

جوال:ظرفی از پشم

چلمن:کسی که زور فریب بخورد،نالایق و بی دست و پا

چوبه:تیری که از جنس چوب خدنگ باشد

حازم:دوراندیش،هوشیار

حجب:شرم و حیا

حرب:آلت حرب و نزاع،مانند شمشیر،خنجر،نیزه

حرز:دعایی که بر کاغذ نویسند و با خود دارند،بازوبند،تعویذ

خاییدن:جویدن،به دندان نرم کردن

خدنگ:درختی است بسیار سخت که از چوب آن تیر و نیزه و زین اسب سازند.

خسته:آزرده،مجروح

خفایا:جمع خفیه،نهان ها،

درخفایای خاطر:در جاهای پنهان ذهن

خلنگ:نام گیاهی است-علف جارو

خیره خیر:بیهوده

دارالطباعه:چاپخانه

دراویش:درویشان-امروزه جمع بستن کلمات فارسی در قالبهای عربی جایز نیست.

درزی:خیاط

دستوری:رخصت،اجازه دادن

دمدمه:در این جا به معنی نزدیک،حدود،حوالی

در اصل به معنی با خشم سخن گفتن و آواز دادن است.

دوری:بشقاب

دی:دیروز،روز گذشته

دیلاق:آدم قددراز

ذرع:معادل یک و چهارصدم متر-گز

رفع کردن:شکایت کردن-دادخواهی کردن

رقعه:قطعه کاغذی که روی آن می نویسند.

رمانتیک:داستانی،افسانه ای،اثری به سبک رمانتیسم

رواق:پیشگاه خانه

زاغه:سوراخی در کوه و بیابان محل استراحت چارپایان-آغل

زاویه:اتاقی در خانقاه که به خلوت و ریاضت سالکان و فقرا اختصاص دارد.شاه نشین،گوشه-محل اطعام فقرا

زجر:آزار-اذیت-شکنجه

 

زلت:لغزش،خطا

ستوه:درمانده و ملول

سحاب:ابر

سعایت:سخن چینی

سفاهت:بی خردی،کم عقلی

سماط:سفره

سندروس:صمغی زرد رنگ که از آن روغن کمان می گرفتند.در درس فقط زردی آن منظور است.

سوفار:دهانه ی تیر-جایی از تیر که چله ی کمان را در آن بند کنند.

سهم:ترس

شخیص:بزرگ و ارجمند

شکوم:شگون:میمنت،خجستگی،چیزی را به فال نیک گرفتن.

شمسه:آن چه به شکل خورشید از فلز سازند و بالای قبه و مانند آن نصب کنند.

شولا:خرقه،خرقه ی درویشان

صبوح:در این جا آن چه باعث سرخوشی و نیروی معنوی فرد می شود.

صبا:باد خنک و لطیفی که از جابن شمال شرق می وزد.صبا نماد پیام رسانی است.

صلا زدن:آواز دادن،صدا کردن

صلوات:جمع صلات-به معنی رحمت و بخشایش حق تعالی،درودها

صورت شد:روشن شد

صولت:هیبت

ضمیر:باطن

ضیاع:جمع ضیعت،زمین زراعتی

طارمی:نرده ی چوبی یا اهنی که اطراف محوطه یا باغی نصب کنند.

طالع:برآینده،طلوع کننده،فال،بخت،اقبال

طومار:نامه،کتاب،دفتر،نوشته ی دراز،لوله ی کاغذ

عاریه:آن چه از کسی برای رفع حاجتی بگیرند و پس از رفع نیاز آن را پس دهند.

عامل:حاکم،والی

عروج:به بلندی رفتن،بالا آمدن

عقار:آب و زمین

عنود:ستیزه کار

غره:مغرور ، گول خورده

غرفه:بالاخانه،اتاق یا قسمت مجزایی از یک تالار

غضنفر:شیر

غلیان:جوشش،جوش و خروش

فتوح:گشایش حاصل شدن چیزی بیش از حد انتظار

فیاض:بسیار فیض دهنده،جوان مرد،بسیار بخشنده

قاب:آسمانه و قوس بنا از طرف داخل که آن را از چوب می سازند.

قاپوچی:دربان،لغتی ترکی است.

قدح:کاسه

قلیه:نوعی خوراک از گوشت که آن را در تاوه یا دیگ بریان می کنند.

قهر:عذاب کردن،چیره شدن،خشم،غضب

کبریا:عظمت،بزرگی

کت:شانه،کتف

کُتاب:جمع کاتب،نویسندگان،در اینجا یعنی مکتب.

کتل:تل بلند،پشته ی مرتفع

کشیک خانه:پاسدارخانه

کِله:حجله ی عروسی-پشه بند-خیمه ای از پارچه ی تنک و لطیف که آن را هم چون خانه می دوزند.

کمیت:اسب سرخ مایل به سیاه

کوکب:ستاره

کومه:خانه ای از نی و علف که کشاورزان و باغبانان در آن می نشینند.آلونک-کپر-کلبه.

گبر:نوعی جامه ی جنگی،خفتان

گوشواره:لغاز ساختمان

لابه:تضرع،زاری،التماس،اظهار نیاز

لطیفه:گفتار نغز،مطلب نیکو،نکته ی باریک

مالوف:الفت گرفته،انس گرفته

ماسوا:مخفف ماسوی الله؛آن چه غیر از خداست.همه ی مخلوقات.

مافیها:آن چه در آن است.

مایحتوی:آن چه درون چیزی است.

متراکم:برهم نشیننده،روی هم جمع شده،گردآینده

متفرعات:توابع،وابسته ها

مجرد:غیرمادی،امری که روحانی محض باشد.آن چه منزه از ماده باشد مانند عقل و روح.

مخذول:خوار،زبون گردیده.

محظوظ:بهره ور

مذلت:خواری و بدبختی

مذموم:نکوهیده،زشت،مذمت شده

مسکر:چیزی که نوشیدنی آن مستی می آورد.مثل شراب.

مسیل:جایی که سیلاب از آن بگذرد.محل عبور سیل،جای سیل گیر

مشعوف:شادمان

مصادره:تاوان گرفتن،جریمه کردن،خون کسی را به مال او فروختن

مصاف:جمع مصف به معنی محل های صف بستن،میدان های جنگ،به مصاف رفتن:رفتن به رزمگاه و جنگ

مضرت:زیان،زیان رسیدن،گزند رسیدن

مضغ:آسیاکردن غذا در زیر دندان،جویدن

مظالم:مخفف مجلس مظالم:مجلسی که در آن به شکایت های مردم درباره ی ظلم هایی که به آنها شده بود رسیدگی می شد.

معاصی:گناهان،جمع معصیت

معهود:عهدشده،شناخته شده،معمول

مفتول:رشته ی دراز و باریک فلزی،سیم

مکاید:جمع مکیدت،مکرها،خدعه ها

ملتزمین:کسانی که در رکاب شاه یا بزرگی حرکت می کنند.همراهان.

مناعت:بلندنظربودن،طبع عالی داشتن

منحوس:شوم،نامیمون،بداختر

منکر:زشت،ناپسند

موحش:وحشت آور،ترسناک

مهیج:هیجان آور،برانگیزنده

میعاد:جای وعده،وعده گاه،زمان وعده

مینا:آبگینه،شیشه

مینو:بهشت

وجنات:جمع وجنه،رخسار

ودود:بسیار مهربان

وعاظ:جمع واعظ،پند دهنده،اندرزگوی

هرا:صداوغوغا،آواز مهیب

هله:صوت تنبیه به معنی آگاه باش

هیاکل:اندام ها،صورت هایی که به اسم ستاره ای از ستارگان می ساختند.(جمع هیکل)

هیمه:هیزم

یوزبان:کسی که مامور نگهداری و حفظ و تربیت یوزهای شکاری است.

1

contain حاوی-دارای

extra اضافی

honeybee زنبور عسل

magnet مغناطیس-آهن ربا

magnetic مغناطیسی

material ماده

navigate هدایت کردن

pigeon کبوتر

whale نهنگ-وال

across از سویی به سوی دیگر

current جریان

detect شناسایی کردن

field میدان-برد

get stranded به گل نشستن

ocean اقیانوس

sand back تل شن

torch battery باطری چراغ قوه

survive زنده ماندن

breathe نفس کشیدن

band متحد کردن

farther دورتر

layer لایه

surface سطح-لایه

mammal پستاندار

hibernate به خواب زمستانی رفتن

turn تغیر کردن-تغییر دادن

aerosol اسپری

avoid اجتناب کردن

diet رژیم غذایی

dust گرد و خاک

exessive اضافه-مازاد

exercise تمرینات ورزشی

fumes گاز بخار دود

humidity رطوبت

increase افزایش داشتن

irritant حساسیت زا-التهاب آور

out door هوای آ زاد-بیرون از خانه

resistance مقاومت

rest استراحت

shower دوش گرفتن

smog مه دود

bundle پشته

exchange مبادله

herdsman گله دار

sheaves دسته های گندم درو شده

sheaf دسته گندم

tally چوبخط

wheat گندم

bone استخوان

firm محکم-سخت

muscle ماهیچه

solid محکم-سفت

top up افزایش دادن-پر کردن

antractica قطب جنوب

hole چاله-سوراخ

notice توجه کردن

pale رنگ پریده

ray اشعه-شعاع نور

scientist محقق

serious جدی

shield محافظت کردن

strange شگفت انگیز-عجیب

surround احاطه کردن

ultraviolet اشعه فرابنفش

calculation محاسبه

collect جمع آوری

count شمردن

flock گله

hunt شکار کردن

imagine خیال کردن-تصور کردن

knot گره

matter مهم بودن اهمیت داشتن

miss گم کردن

pile گم کردن

represent نشان دادن-علامت چیزی بودن

rope طناب

scratch خراشیدن-خط انداختن

tie گره زدن

wild وحشی

accuracy صحت-درستی

advanced پیشرفته

amazing شگفت انگیز

carry out انجام دادن

communicate ارتباط برقرار کردن

copmlicate پیچیده

flashing درخشش-برق زده

information اطلاعات

manage ترتیب دادن-از عهده برآمدن

problem مساله-مشکل

screen مانیتور

walking

 

today we come here to support our revolution and

our country and our people and say to all people in

 all over the world that we love our leader and our president and our holy revolution and recpect to all

revolutions in the world that is for liberty and

justice.for example the revolution of egypt and

 bahrein libi and others.

I like say to the people of usa that when we say

 down with usa we dont say the poeple of that

country.they are our best friend,we hate their

politicians that molest them and the people of the

 usa ar in a bad conditions.we support the people

 of the usa and all nations that are proponent of

the jistic.

about 30 years ago emam khomini said that we

 love people of the usa and they are our freinds.

 

i want to say to all people and all nations and all

politicains and all presidents in all over the world

 that we are with each other an independent in the

managment our country and our goverment and

help to each other. and our revolution is a holy and

 islamic revolution.people love their leader and we

obbey his target and aim.

we are very very powerfull gallant and our enemies

for examples usa and esraiel are very weak and

timid.by the help of god we defeat them and dont

allow to them that think badly about us,

i want to say to our enemies : look these

populations that are lover of their rigts and liberty

 and government.

they are very envious,they dont like see the

advancing of nations.

 

some tv in england are laying to people and dont

say the trou and they dont want to say the

advancing of iran,for example bbc and voice of

america and cnn are great lyer, because they wrap

the trou

.

 

 

14

deserving شایسته،سزاوار

unload تخلیه کردن

gunfire رگبار گلوله

gamble قمارکردن

dip فروبردن

begone دورشو!

colony مستعمره

fang فهرست

prom انجام دادن

serpent مار

inmate زندانی

ark کشتی نوح

horoscope طالع بینی

chubby تپل

13

posthomous بعد از مرگ

potpurri گلچین

precocious زودرس

procrastinate طفره رفتن

prognosticate پیشگویی کردن

prolific پر زاد و ولد

quandary شک و تردید

rabid متعصب

rendezvous محل ملاقات

rescind لغو کردن

sanguine امیدوار

simile تشبیه در ادبیات

skeptic شکاک

slander تهمت

sporadic پراکنده

superficial سطحی،کم عمق

traciturn کم حرف

terse کوتاه و فشرده

thwart نقش بر آب کردن

trite معمولی

utopia مدینه ی فاضله

vacillate تردید داشتن

verbose طولانی

vindicate تبرئه کردن

volatile بی ثبات،متغیر

12

nonchalant بی اعتنا

nostlagia حسرت گذشته

oblivion فراموشی

obsolete کهنه و قدیمی

odious نفرت انگیز

omnipotent قدرتمند

onus مسئولیت،وظیفه

ostensible به ظاهر و آشکار

panacea نوشدارو

paradox تناقض

pariah آدم مطرود و منفور

parsimonious خسیس

paucity کمی،کمبود

penitent پشیمان

pensive فکور،متفکرانه

perjury شهادت دروغ

peruse بررسی کردن

phlegmatic خونسرد

plagiarize دزدیدن

plausible باورکردنی

11

inudate غرق کردن

irrelevant نامربوط

itinerary برنامه مسافرت

judicious عاقلانه

lament ماتم،سوگواری

lethargy فراموشکاری

lucid واضح

lucrative پرمنفعت

ludicrous خنده دار

magnanimous بخشنده

malevolent بداندیش

mediate وساطت کردن

metaphor استعاره،مجاز،سمبل

militant مبارز

meticulous وسواسی،موشکافی

morbid وحشتناک

mundane پیش پا افتاده

nefarious غیراخلاقی

nemesis کیفر

nomad آواره

10

exhort تشویق کردن،ترغیب کردن

expedite به سرعت انجام دادن

fallacious غلط انداز،فریبنده

fracas جرو بحث

furtive یواشکی

garrulous پرحرف

gesticulate اشاره کردن،با اشاره گفتن

heterogeneous ناهمگون،متنوع

imbibe فهمیدن

impasse بن بست

impeccable بی عیب

incarcerate محبوس کردن

incriminate متهم کردن

incumbent مسئول،متصدی

indigent تهی دست

indolent تنبل

inept بی عرضه

innocuous بی ضرر

insolent بی حیا

interpaid نترس

9

cliche حرف تکراری

coerce مجبور کردن

coherent منطقی

condone عفوکردن

connive همدستی کردن

corpulent تنومند

covert مخفی

criterion معیار و ملاک

culpable مقصر،مجرم

cursory شتابزده

decadent فاسد

devious مرموز

digress پرت شدن،از موضوع منحرف شدن

dormant نهفته و بالقوه،غیرفعال

duress زور و فشار

egotist آدم خودخواه

elusive مبهم

emulate تقلید کردن

eulogy مدح و ستایش

exacerbate تشدید کردن،عصبانی کردن

8

abate کاهش دادن-کم کردن

abhore بیزار بودن-متنفر بودن

acclimate عادت دادن-خوگرفتن-وفق دادن

adage حکایت،ضرب المثل،کلمات قصار

aegis وسیله دفاعی،دفاع

affluent ثروتمند،مرفه

alleviate سبک کردن،تخفیف دادن،آرام کردن

altercation مشاجره،مجادله

antithesis آنتی تز،نقطه مقابل

atheist کافر

avid خواهان،مشتاق،حریص

belliegerent جنگ طلب

benevolent خیراندیش

benign مهربان

bizarre عجیب و غریب

cajole چرب زبانی

candor صراحتت،رک گویی

caustic گفتار تند و نیش دار

chronological به ترتیب زمان

clandestine مخفی

5

architect مهندس معمار

matrimony زندگی زناشویی

baggage بار و اثاثیه

fugitive پناهنده،فراری

abroad خارج

squander تلف کردن

calamity مصیبت،بلا،فاجعه

pauper فقیر

envy حسادت

collapse ویرانی

prosecute تحت تعقیب قرار دادن

bigamy دوهمسری،دوزنی،دوشوهری

awkward دستپاچه

compel مجبورکردن

possible ممکن

venture ریسک و خطر

awesome ترسناک

guide راهنما

quench فرونشاندن

betray خیانت کردن

utter بیان کردن

beckon اشاره کردن به

respond پاسخ دادن

pacify آرام کردن

despite با وجود اینکه

distrupt مختل کردن

rash جوش و کهیر

rapid تند و سریع

exhaut مصرف کردن

feeble ضعیف

unite متحد شدن

cease متوقف شدن

thrifty صرفه جو

miserly خسیس

monarch پادشاه،ملکه

outlaw قانون شکن

undernourished مبتلا به سوءتغذیه

promote ارتقا دادن

illustrate مثال زدن

disclose فاش کردن

excessive بیش از حد

disaster فاجعه

censor مامور سانسور

culprit مجرم-خطاکار

juvenile نوجوان

bait طعمه-دام

insist پافشاری کردن

toil زحمت و سختی

blunder اشتباه بزرگ،گاف

daze گیج کردن

mourn عزاداری

subside فروکش کردن

maim معلول شدن

final نهایی

commend ستودن

comprehend فهمیدن

repitition تکرار

vain مغرور

exempt معاف کردن

depict ترسیم کردن

mortal کشنده،مهلک

novel تازه و جدید-رمان

occupant مقیم،سرنشین

appoint تعیین کردن

quarter اسکان دادن-محله

site جا-محل

quote نقل قول کردن

verse مصرع،بیت

morality اصول اخلاقی

roam پرسه زدن

attract جذب کردن

4

harvest خرمن،محصول

abundant فراوان

uneasy ناراحت،آشفته

calculate حساب کردن

absorb جذب کردن

estimate تخمین زدن

morsel ذره،ریزه

quota سهمیه

threat خطر،تهدید

ban ممنوع کردن،تهدید کردن

panic ترس و وحشت

appropriate مناسب،درخور

emerge بیرون آمدن،ظاهر شدن

jagged دندانه،ناهموار

linger معطل نکن

ambush تله

crafty حیله گر

defiant گستاخانه

vigor قدرت

perish تلف شدن

fragile ظریف و شکننده

prosper موفق بودن

captive اسیر

devour با ولع خوردن

plea تقاضا

weary خسته

collide تصادف

confirm تایید کردن

anticipate منتظرچیزی بودن

verify اثبات کردن

dilemma دوراهی،تگنا

transmit پخش کردن

relieve کم کردن

baffle گیج کردن

warden سرپرست،مسئول

acknowledge قبول کردن

justic عدالت،انصاف

delinquent خطاکار،مقصر

reject ردکردن،نپذیرفتن

deprive محروم کردن

spouse همسر

vocation کار و حرفه

homicide قتل

penalize مجازات کردن

beneficiary وارث

unstable بی ثبات

reptile خزنده

rarely به ندرت

forbid ممنوع کردن

logical منطقی

exhibit نمایش دادن

proceed پیش رفتن، ادامه دادن

extract بیرون کشیدن،عصاره گرفتن

precaution احتیاط،دوراندیشی

prior قبل از

embrace در آغوش

valiant شجاع

partial ناقص،محدود و کم،جزئی

fierce درنده،وحشی

detest متنفر بودن

sneer مسخره کردن

scowl اخم کردن

encourage تشویق کردن

consider بررسی کردن

vermin حشرات موذی

wail گریه و زاری

symbol نماد

authority قدرت،نفوذ

neutral بی طرف

trifle مقدار ناچیز

3

journalist روزنامه نگار

famine قحطی

revive بهبودیافتن

commence شروع کردن

observant تیزبین،موشکاف

identify تشخیص دادن

migrate مهاجرت کردن

vesel رگ-کشتی

persist پافشاری کردن

hazy مه آلود

gleam پرتو نور

editor سردبیر

rival رقیب

unruly غیرقابل کنترل

violent خطرناک

brutal وحشی

opponent حریف

brawl جار و جنجال

underdog در مسابقه طرف ضعیف تر

thrust هل دادن،پرتاب کردن

bewildread گیج

expand گسترش دادن

alter تغییر دادن

mature بالغ،جا افتاده

scared محترم،مقدس

revise تجدیدنظرکردن،بازبینی

pledge قول،قول شرف

casual اتفاقی

persue تعقیب کردن

unanimous هم رای و عقیده

fortunate خوشبخت

pioneer پیش قدم

innovative مبتکر

slender باریک،قلمی،ترکه ای

surpass جلوافتادن

vast پهناور

doubt شک کردن

capacity ظرفیت،توانایی

penetrate نفوذکردن

pierce شکافتن،سوراخ کردن

accurate درست و دقیق

microscope میکروسکوب

cautious محتاط

grateful ممنون

confident مطمئن

appeal جاذبه و کشش،درخواست

addict معتاد،علاقه مند،اسیر

wary محتاط

aware باخبر،مطلع

misfortune بدشانسی

avoid خودداری کردن

wretched بدبخت

keg بشکه

nourish تغذیه کردن

harsh زبر

quantity اندازه

opt تصمیم گرفتن

tragedy حادثه غم انگیز

pedestrain پیاده،عابر

glance نگاه سریع

budget بودجه

nimble چابک

manipulate ماهرانه کارکردن

reckless بی احتیاط

horrid وحشتناک

rave عربده سر دادن

economical صرفه جو

lubricate روغن کاری کردن

 

ingenious مبتکر

2

massive حجیم-بزرگ-سنگین

consent رضایت دادن-موافقت کردن

postpone به تاخیر انداختن

capsule کپسول

preserve نگهداری کردن

denounce تهمت زدن-سرزنش کردن

uniqe بی نظیر

torrent سیل

resent خشم-دلخورشدن

molest آزار رساندن

gloomy افسرده

unforseen پیش بینی نشده

exaggerate اغراق کردن

amateur غیرحرفه ای

mediodcre معمولی

variety تنوع

valid معتبر

survive جان سالم به در بردن

weird اسرار امیز

prominent مشهور-برجسته

security اطمینان بخشی

bulky بزرگ-دست و پاگیر

reluctant بی میلی-نارضایتی

obvious آشکار-مشخص

vicinity پیرامون

century قرن

rage خشم

document سند

conclude به پایان رساندن

undeniable غیرقابل انکار

resist پافشاری کردن

lack نداشتن

ignore نادیده گرفتن

challenge مبارزه طلبی

source منبع

miniature نمونه کوچک

excel بی نظیر بودن

feminine زنانه

mount صعود کردن

compete رقابت کردن

dread وحشت داشتن

masculine مردانه

menace تهدید

tendency تمایل

understimate دست کم گرفتن

victoroius برنده

numerous متعدد

flexible انعطاف پذیر

evidence مدرک،دلیل

solitary یکه و تنها

vision قدرت دید

glimpse نگاه اجمالی

frequent مکرر

recent اخیر،تازه

decade دهه

absurd نامعقول

minority اقلیت

conflict دیرگیری،برخورد

fiction خیال

ignite مشتعل کردن

urban شهری

abolish پایان دادن

population جمعیت،اهالی

frank صاف و ساده

pollute آلوده کردن

reveal آشکار کردن،ابراز کردن

urgent فوری

prohibit ممنوع کردن

adequate کافی

decrease کم شدن

audible قابل شنیدن

1

abandon ترک کردن

keen علاقه مند-تیز

jealous حسود-غیرتی

tact کاردانی

oath سوگند-ناسزا

vacant خالی

hardship سختی-گرفتاری

gallant شجاع

data اطلاعات

unaccustomed ناآشنا

bachelor مجرد

qualify صلاحیت داشتن

corpse جسد-جنازه

conceal مخفی کردن

dismal غمگین

frigid غیردوستانه

inhabit ساکن بودن

numb بی حس -سر

peril خطرناک

recline لم دادن0تکیه دادن-دراز کشیدن

shreik جیغ کشیدن

sinister شیطانی

tempt اغوا کردن

wager شرط بندی

typical معمولی

scarce کمیاب

minimum حداقل

annual سالانه

persaude قانع کردن

essential ضروری

blend مخلوط کردن

visible قابل رویت،نمایان

expensive گران-پرهزینه

talent استعداد-توانایی

devise اختراع کردن-اندیشیدن

wholesale عمده فروشی

vapor بخار

eliminate حذف کردن-از شر چیزی خلاص شدن

villain شرور-جنایتکار

utilize استفاده کردن

dense فشرده

humid مرطوب

theory نظریه

descend فرودآمدن

circulate به جریان انداختن

enormous بزرگ

predict پیش گویی کردن

vanish ناپدید شدن

burden بار-محموله-سنگینی-فشار

rural روستایی

tradition رسم و سنت

assemble سر هم کردن-دور هم جمع شدن

majority اکثریت

campus کوی دانشگاه

explore بررسی کردن

topic موضوع-عنوان-مبحث

debate مناظره

evade طفره رفتن

probe جستجوکردن

reform اصلاح کردن

approach نزدیک شدن

detect پیداکردن

defect عیب-نقص و کمبود

decieve فریب دادن

neglect بی توجهی کردن

employee کارگر-کارمند

undoubtedlly بدون شک-یقینان

popular مشهور

thorough تمام و کمال

comprehensive همه جانبه-کلی

client مشتری

defraud فریب دادن

15

شکوفه ی اشک:مهرداد اوستا(محمدرضا رحمانی)

وفا نکردی و کردم جفا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم بریدی و نبریدم

اگر زخلق ملامت وگر ز کرده ندامت شیدم از تو کشیدم شنیدم از تو شنیدم

کی ام؟شکوفه ی اشکی که در هوای تو هرشب ز چشم ناله شکفتم به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد به شادی همه عالم چرا که از همه عالم محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی مگر به روز سیاهم چو بخت جلوه نکردی مگر ز موی سپیدم

به جز وفا و عنایت نماند در همه عالم ندامتی که نبردم ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل ز دست شکوه گرفتم به دوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی چو گرد در قدم او دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده ز چهر عمر به گردون گهی چو اشک نشستم گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم به سر نبردی و بردم ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم

14

می تراود مهتاب:نیما یوشیج

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را

بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند

نازک آ رای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند

دست ها می سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم

که به کس در آید

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر در دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در می گوید با خود

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند

13

گویی بط سفید جامه به صابون زده است:منوچهری دامغانی

کرده گلو پر زباد قمری سنجاب پوش کبک فروریخته مشک به سوراخ گوش

بلبلکان با نشاط قمریکان با خروش در دهن لاله مشک در دهن نحل نوش

سوسن کافوربوی گلبن گوهرفروش زمی ز اردیبهشت گشته بهشت برین

چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته زاغ سیه در دو بال غالیه آمیخته

ابر بهاری ز دور اسب برانگیخته وز سم اسب سیاه لولو تر ریخته

در دهن لاله باد ریخته و بیخته بیخته مشک سیاه ریخته در سمین

گویی بط سفید جامه به صابون زده است کبک دری ساق پای در قدح خون زده است

بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده است لشکر چین در بهار خیمه به هامون زده است

لاله سوی جویبار خرگه بیرون زده ست خیمه ی آن سبزگون خرگه این آتشین