د:

دیدمش دوش که سرمست و خرامان می رفت جام می بر کف و در مجلس رندان می رفت

دل از من برد و روی از من نهان کرد خدارا با که این بازی توان کرد

دل ها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست جمله شاهانند آنجا بندگان را بار نیست

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد

دین را که چهار ساق دادی زینگونه چهار طاق دادی

 

در هر دشتی که لاله زاری بودست از سرخی خون شهریاری بوده ست

دولت عشق خدایا به من ارزانی دار کین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

دلت گر به راه خطا مایلست تو را دشمن اندر جهان خود دل است

دل دیوانه ز زنجیر نمی آید باز خبری از بر آن طره ی طرار بیار

دل من در هوس روی تو ای مونس جان خاک راهیست که در پای نسیم افتادست

دل به رغبت می سپارد جان به چشم مست یار گرچه هشیاران ندادند اختیار خود به کس

در بحر فتاده ام چو ماهی تا یار مرا به شست گیرد

در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

دل خرابی می کند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوستان جان من و جان شما

دلم را مشکن و در پا مینداز که دارد در سر زلف تو مسکن

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد وقت است که همچون مه تابان به درآیی

درنیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام

در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

دایم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

دوش در حلقه ی ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

درست آن شد که این گردش به کاریست در این گردندگی هم اختیاریست

دلی ده کو حقیقت را بشاید زبانی کافرینت را سراید

در خانه دین به پنج بنیاد بستی در صدهزار بیداد

دی می شد و گفتم صنما عهد بجای آر گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست

دست از طلب ندارم تا کام من براید یا جان رسد به جانان یا جان من سراید

دانای نهان و آشکارا کو داد گهر به سنگ خارا

دلیری کجا نام او اشکبوس همی برخروشید بر سان کوس

درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری کشیده ام که مپرس

دلا تا کی در این زندان فریب این و آن بینی یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی

درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را

در نمازم خم ابروی تو در یاد امد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وان دران ظلمت شب آب حیاتم دادند

دلی کز معرفت نور و صفا دید به هر چیزی که دید اول خدا دید

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر ده قضارا

دل هر ذره را که بشکافی آفتابش در میان بینی

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر از در عیش برآی و به در عیب مپوی

درون ها تیره شد باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی

در نومیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد

دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالا تر است

در حساب ارچه نیاورد کسی حافظ را شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

دل مجنون ز شکرخنده خون است تو لب می بینی و دندان که چون است

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

دل می رود ز دستم صاحبدلان خدارا دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا