زینب
اینان که زینب را زنی که وقتی حسین به سوی مرگ هجرت می کند و انقلاب شگفت خویش را تصمیم می گیرد ، شوهرش را طلاق می گوید!تا برای اسارت در راه جهاد آزاد باشد،او که هر شهیدی از خاندانش به خاک می افتاد همچون بازی پریشان از خیمه بیرون می پرید و شیوه کنان بر سرش می نشست و به درد می نالید و بر او مرثیه می گفت،هنگامی که دو فرزند خویش که آنان را نیز به قربانگاه آورده بود-به خاک افتادند باز همه ی چشم ها به زینب دوخته شد اما خیمه این بار ساکت ماند.حتی صدای پای اشکی بر گونه ای برنخاست.
اینها که پرچمدار انقلاب کربلا را که از یادش حماسه می جوشد و چهره اش مروت و مردانگی را تفسیر می کند –قهرمان پارتی های زنانه کرده اند و سمبل سفره های احمقانه
.ای زینب!ای که مردانگی در رکاب تو جوانمردی آموخت ، زنان ملت ما – اینان که نام تو آتش عشق و درد بر جانشان می افکند به تو محتاج اند بیش از همه وقت ، جهل از یک سو به اسارت و ذلتشان نشانده است و غرب از سوی دیگر به اسارت پنهان و ذلت تازه شان می کشاند و از خویش و از تو بیگانه شان می سازد،
زینب!
با ما سخن بگو.
مگو که بر شما چه گذشت
مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی
مگو که جنایت آنجا تا به کجا رسید
مگو که خداوند آن روز ، عزیزترین و پرشکوه ترین ارزش ها و عظمت هایی را که آفریده است،یک جا در ساحل فرات،و بر روی ریگزارهای تفتیده ی بیابان طف،چگونه به نمایش درآورد،و بر فرشتگان عرضه کرد،
تا بدانند که چرا می بایست بر آدم سجده می کردند؟
آری،زینب!
مگو که در آن جا بر شما چه رفت،
مگو که دشمنانتان چه کردند،دوستانتان چه کردند...؟
آری ای پیامبر انقلاب حسین!
ما می دانیم،ما همه را شنیده ایم،تو پیام کربلارا ، پیام شهیدان را به درستی گزارده ای ،
تو شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی ،
همچون برادرت که با قطره قطره ی خون خویش سخن می گفت
اما بگو
ای خواهر،
که ما چه بکنیم؟
لحظه ای بنگر که ما چه می کشیم؟
دمی به ما گوش کن تا مصایب خویش را با تو بازگوییم،
با تو ای خواهر مهربان!
این تو هستی که باید بر ما بگریی،
ای رسول امین برادر ،
که از کربلا می آیی و در طول تاریخ،بر همه ی نسل ها می گذری و پیام شهیدان را می رسانی،ای که از باغ های سرخ شهادت می آیی و بوی گل های نو شکفته ی آن دیار را ، در پیرهن داری،
ای دختر علی،
ای خواهر،
ای که قافله سالار کاروان اسیرانی،
ما را نیز در پی این قافله ، با خود ببر!