الف
ارباب حاجتیم و و زبان سوال نیست در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان باشد کز این میانه یکی کارگر شود
ای دل صبور باش و غم مخور که عاقبت این شام صبح گردد و این شب سحر شود
احوال گنج قارون کایام داد بر باد در گوش گل فرو خوان تا زر نهان ندارد
آن جوانبخت که می زد رقم خیر و قبول بنده ی پیر ندانم ر چه آزاد نکرد
از غم و درد مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی می آید
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد آفرین بر تو که شایسه ی صد تحسینی
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز مست است و در حق او کس این گمان ندارد
آن را خواندی استاد گر بنگری به تحقیق صنعتگری ست اما طبع روان ندارد
امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
آن که رخسار تو را رنگ گل نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند
اعتمادی نیست بر کار جهان بلکه بر گردون گردان نیز هم
اگر پوسیده گردد استخوانم نگردد مهرش از جانم فراموش
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
ای که با سلسله ی زلف دراز آمده ای فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل چشم بد دور که خوش شعبده باز آمده ای
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب کشته ی غمزه ی خود را به نماز آمده ای
امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق ما با تو نداریم سخن خیر وسلامت
اعتمادی بنما و بگذر بهر خدای تا بدانی که در این خرقه چه نا درویشم
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است یارب این تاثیر دولت وز کدامین کوکب است
اگر شاعر بگوید شعر چون آب که دل را زان فزاید روشنایی
امید هست که منشور عشقبازی من از آن کمانچه ی ابرو رسد به طغرایی
این چه شور است که در دور قمر می بینم همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
این همه شهد و شکر کاز سخنم می ریزد اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شماای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آب روی خوبی از چاه زنخدان شماای صبا گربه جوانان چمن بازرسی
خدمت از ما برسان سرو گل و ریحان رااگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخارااگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخا را راای خسرو خوبان نطری سوی گدا کن
رحمی به من سوخته ی بی سروپاکنای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
کز سر صدق می کند شب همه شب دعای توای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آییآن پریشانی شب های دراز و غم دل
همه در سایه ی گیسوی نگار اخر شد-ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شدای صاحب کرامت شکرانه ی سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا راآسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مداراآیینه ی سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک داراآن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شدآسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه ی فال به نام من دیوانه زدندالا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل هاای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست