ت
ت
:تا زهره و مه در آسمان گشت پدید بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
تاخبردارم از او بی خبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم
تو را گر همی یار باید بیار مرا یار هرگز نیاید به کار
تو ز قران ای پسر ظاهر مبین دیو آدم را نبیند غیر طین
تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت
تو صاحب نعمتی من مستحقم زکات حسن ده خوش دارم امشب
تو شاهی پدر من تو را بنده ام همیشه به رای تو پوینده ام
تن خویش در جنگ رسوا کند همان به که با او مدارا کند
تو بر راه من بر ستیزه مریز که خود من یکی مایه ام در ستیز
تو را آرزو گر چنین آمدست یک امروز با می بساییم دست
تو آگاهی از کار دین و خرد روانت همیشه خرد پرورد
تو امروز می خور که فردا به رزم بپیچی و یادت نیاید ز بزم
تو را شرم بادا ز ریش سپید که فرزند کشتی ز بهر امید
تو را عز لولاک تمکین بس است ثنای تو طه و یاسین بس است
تو در سیرت پادشاهی خویش سبق بردی از پادشاهان پیش
ترتیب جهان چنانکه بایست کردی به مثابتی که شایست
تا در نفسم عنایتی هست فتراک تو کی گذارم از دست
تا غرق نشد سفینه در آب رحمت کن و دست گیرو دریاب
تا چند مرا ز بیم و امید پروانه دهی به ماه و خورشید
تو گفتی که بر گنبد لاژورد بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو چندان که گویی سخن گوی باش خردمند باش و جهان جوی باش
تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتینتو پنداری که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبین استتویی که به سر خوبان کشوری چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باجتا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیستتا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانهتو را بانوی شهر ایران کنم
به زور و به دل جنگ شیران کنمتویی تو نسخه ی نقش الهی
بجوی از خویش هر چیز که خواهیتو بستی عقد عهد بندگی دوش
ولی کردی به نادانی فراموشتو از خود روز و شب اندر گمانی
همان بهتر که خود را می ندانیتو بودی عکس معبود ملایک
از آن گشتی تو مسجود ملایکتفکر کن تو در خلق سماوات
که تا ممدوح حق گردی در آیاتتو در خوابی و این دیدن خیال است
هر انچه دیده ای از وی مثال استتاب بنفشه می دهد طره ی مشک سای تو
پرده ی غنچه می درد خنده ی دلگشای توتامل کنان در خطا و صواب
به از ژاژ خایان حاضر جوابتن ز جان و جان زتن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیستتا به کی نازی به حسن عاریت
ما و من آیینه داری بیش نیستتو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو او اشارت های ابروتو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینیتو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی