تا صبا بر گل و بلبل ورق حسن تو خواند همه را شیفته و دل نگران می داری

تنم چو چشم تو دارد نشان بیماری دلم چو زلف تو دارد سر پریشانی

تا چند همچو چشمت در عین ناتوانی تا چند همچو زلفت در تاب و بی قراری

تا بماند تر و شاداب نهال قد تو واجب آن است که بر دیده ی ما بنشانی

تو مگر بر لب جویی به هوس بنشینی ورنه هر فتنه که بینی همه از خود بینی

تو را که هر چه مراد است در جهان داری چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری

تشنه ی بادیه راهم به زلالی دریاب به امیدی که در این ره به خدا میداری

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم از که می نالی و فریاد چرا می داری

تو به هنگام وفا گرچه ثباتیت نبود می کنم شکر که بر جور دوامی داری

تویی آن گوهر یکدانه که در عالم قدس ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک

تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا دارد

تا صید کند دلت به شوخی بر گل ز بنفشه وام دارد

تا مگر همچو صبا باز به لطف تو رسم حاصلم دوش به جز ناله ی شبگیر نبود

تا نام تو نقش شد بر او ماند بر صفحه ی روزگار کاغذ

تا ز وصف رخ زیبای تو ما دم زده ایم ورق گل خجل است از ورق دفتر ما

تو مپندار که در ساغر و پیمانه ی ما بت سنگین دل ما خون جگر اکنون کرد

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمه ای از نفحات نفس یار بیار

تو صاحب نعمتی من مستحقم زکات حسن ده خوش دارم امشب

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد حسابش با کرام الکاتبین است

تویی که به سر خوبان کشوری چون تاج سزد اگر همه دلبران دهندت باج

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

تاب بنفشه می دهد طره ی مشک سای تو پرده ی غنچه می درد خنده ی دلگشای تو

تا غنچه ی خندانت دولت به که خواهد داد ای شاخه گل رعنا از بهر که می رویی

تا به غایت ره میخانه نمی دانستم ورنه مستوری ما تا به چه غایت باشد

تا رخت دیده است گل در باغ ای سرو روان بر تن خود چاک می سازد ز خجلت پیرهن

تاریخ عیش ما شب دیدار دوست بود عهد شباب و صحبت احباب یاد باد

تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی که شادی جهانداری غم لشگر نمی ارزد

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

طرب سرای محبت کنون شود معمور که طاق ابروی یار منش مهندس شد

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من پیاده می روم و همرهان سواران اند

طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید هم چنان در عمل معدن و کان است که بود

تو بندگی چو گدایان به شرط و مزد مکن که خواجه خود روش بنده پروری داند

تیر مژگان دراز و غمزه ی جادو نکرد آن چه آن زلف دراز و خال مشکین کرده اند

ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش در غمت سیم شمار اشک و رخش را زرگیر

تیر آه ما ز گردون بگذرد جانا خموش رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما