حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ متی ماتلق من تهوی دع الدنیا واهملها

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمارا

حافظ به خود نپوشید این خرقه ی می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

همچو حافظ همه شب ناله و افغان کردیم کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

هواخواه توام جانا که می دانم که می دانی که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات نپرسند که هشیار کجاست

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما

هرکه را خوابگه آخردوسه مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدارا

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست هر کس اینجا به امید هوسی می آید

هزار نکته ی باریک تر از مو اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

حیفم آید که خرامی به تماشای چمن که تو خوش تر ز گل و تازه تر از نسرینی

حافظ مدام وصل میسر نمی شود شاهان کم التفات به حال گدا کنند

حافظ از باده مپرهیز که گل باز به باغ از پی عیش به صد برگ و نوا می آید