ر
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
روز و شب خوابم نمی آید به چشم می پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
روزگاریست که ما را نگران میداری مخلصان را نه به وضع دگران میداری
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویا ولی شناسان رفتند از این ولایت
روی مقصود که شاهان به دعا می طلبند
مظهرش آیینه ی طلعت درویشان استرخش خطی کشید اندر نکویی
که از ما نیست بیرون خوبروییروضه خلد برین خلوت درویشان است
مایه محتشمی خدمت درویشان استروز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شدرهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
روا مدار خدایا که در حریم و وصال رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد
روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد ان روزگاران یاد باد
ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند
روز عید است ومن امروز در این تدبیرم که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم