زمام دل به کسی داده ام من مسکین که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبارا

زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم مست و آشفته به خلوتگه راز آمده ای

زاهد و عجب نماز و من و مستی و نیاز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

ز من ضایع شد اندر کوی جانان چه دامنگیر یارب منزلی بود