م
م
:من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خسی بی سروپایم که به سیل افتادم او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
ما چو ناییم و نوا در ما زتوست ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست
معلوم نشد که در طربخانه ی خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا
می خور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است
مجلس تمام گشت و به آخر رسید ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم
مبادا چنین هرگز آیین من سزانیست این کار در دین من...
که ایرانیان را به کشتن دهم خود اندر جهان تاج بر سر نهم
مرا در دل درخت مهربانی به چه ماند به سرو بوستانی
ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست
من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم
مکن بر نعمت حق ناسپاسی
که تو حق را به نور حق شناسیماهم این هفته شد از شهر و به چشمم سالیست حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
موانع تا نگردانی ز خود دور
درون خانه ی دل نایدت دورمن دیده به کوی تو گشاده
سر بر سر کوی تو نهادهمن در قدم تو می شوم پست
تو در کمر که می زنی دستمرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکته هر محفلی بودمسلمانان
مرا وقتی دلی بود که با وی گفتمی گر مشکلی بودمن اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادندما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام مامرا در مجلس جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می دارد که بربندید محمل هامن از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخارامحتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیستمگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفتمی بهشت ننوشم ز جام ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست بوی تو باشمما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم
باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماستمگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوارامی سوزم از فراغت روی از جفا بگردان
هجران بلای من شد یا رب بلا بگردانمزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درومن ترک عشقبازی و ساغر نمی کنم
صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنمما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیممن آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمت در لفظ دری رامژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد
هدهد خوش خبر از طرف صبا باز امدمژده ای دل که مسیحا نفسی می اید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می ایدمدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زدمن نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنیدمنم چون شاخ تشنه دربهاران
تویی همچون هوای ابر و بارانمن خفته بدم به ناز در کتم عدم
حسن تو به دست خویش بیدارم کردمحرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیستمن به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش حالان شدممی رود صبح و اشارت می کند
کاین گلستان خنده واری بیش نیستمن مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که تو ام آیینه ی بخت غبارآگینی