عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت

عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم گرچه جام ما نشد پر می به دوران شما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده بازگردد یا براید چیست فرمان شما

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد

عجب از لطف تو ای گل که نشینی با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن می بینی