کسی کو فاضل است امروز در دهر نمی بیند ز غم یک دم رهایی

کسی کو جاهل است اندر تنعم متاع او بود هر دم بهایی

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینیم دیدار آشنا را

کرده ام توبه به دست صنم باده فروش که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

کس ندیده ست ز مشک ختن و نافه ی چین آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم

 

گرچه رندی و خرابی گنه ماست ولی عاشقی گفت:که ما را تو بر آن میداری

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سراید گفتم که ماه من شو گفتا اگر براید

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی

گوشه ی چشم رضایی به منت باز نشد این چنین عزت صاحبنظران می داری

گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست بی دلی سهل بود گر نبود بی دینی