لعلی از کار مروت برنیامد سالها تابش خورشید و سعی ابر و باران را چه شد

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح داغ دل بود به امید دوا باز آمد

لاله بوی می نوشیت بشنید از دم صبح داغ دل بود که به امید دوا باز آمد

لب از ترشح می پاک کن برای خدا که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

لرزه بر اعضای مهر از رشک آن مه رو نگر نافه را خون در جگر زان زلف عنبر بو ببین

لعلت به در دندان بشکسته لب پسته زلفت به خم چوگان بربود دلم چون گو

لفظ فصیح شیرین قد بلند چابک روی لطیف نازک چشم خوش کشیده است

لطیف کرم گستر کارساز که دارای خلق است و دارای راز

لعل را گر مهر نبود باک نیست عشق را دریای غم غمناک نیست

لاله و گل زخمی خمیازه اند عیش این گلشن خماری بیش نیست

لاف ازسخن چو در توان زد آن خشت بود که پر توام زد

لیلی ز گزاف یاوه گویان در خانه غم نشست مویان