ن
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را نعره زنان جامه دران میداری
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مساله آموز صد مدرس شد
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند جوانان سعادتمند پند پیر برنا را
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشینفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شدندانم نوحه ی قمری به طرف جویباران چیست مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
نرگس ار لاف زد از شیوه ی چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پی نابینایی
نازنینی چو تو پاکیزه رخ و پاک نهاد بهتر آن است که با مردم بد ننشینی
نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت اگر رسد خللی خون من به گردن چشم
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش که من این مساله بی چون و چرا می بینم
نیست در کس کرم و وقت طرب می گذرد چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار عشوه ای فرمای تا من طبع را موزون کنم
نکته ی روح فزای دهن یار بگو نامه ی خوش خبر از عالم اسرار بیار