و
ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی
طمع مدار که کار دگر توانی کردوصال دوست گرت دست می دهد روزی برو که هر چه مراد است در جهان داری
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم
واعظ ز تاب فکرت بی حاصلم بسوخت ساقی کجاست تا زند آبی بر آتشم
وگر باور نمی داری برو از صورتگر چین پرس که مانی نسخه می خواند ز نوک کلکل مشکینم
وگر فقیه نصیحت کند که می خورید پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن
وز برای صید دل در گردنم زنجیر زلف چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی
+ نوشته شده در ساعت توسط 1
|