از مه او مه شتافت دیدن او برنتافت ماه چنان بخت یافت او که کمین گداست

ای لقای تو جواب هر سوال مشکل از تو حل شود بی قیل و قال...

ترجمانی هرچه ما را در دل است دست گیری هر که پایش در گل است

بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر

تو سالها سنگ بودی دلخراش آزمون را یک زمانی خاک باش...

در بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گل برآید رنگ رنگ

چون کنی بر بی حسد مکر و حسد زان حسد دل را سیاهیها رسد

عشقهایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود

ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دلبردگی

در دو چشم من نشین ای آن که از من من تری تا قمر را وانمایم کز قمر روشن تری

مکانم لامکان باشد نشانم بی نشان باشد نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم

شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد

با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی ها گفتمی

ای همیشه حاجت ما را پناه بار دیگر ما غلط کردیم راه

آن خیالاتی که دام اولیاست عکس مهرویان بستان خداست

ای مرا تو مصطفی من چون عمر از برای خدمتت بندم کمر

بی ادب تنها نه خود را داشت بد بلکه آتش در همه آفاق زد

هر چه بر تو آید از ظلمات و غم آن ز بی باکی و گستاخیست هم

هر که بی باکی کند در راه دوست رهزن مردان شد و نامرد اوست

علت عاشق ز علت ها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم زآن

فتنه و آشوب و خونریزی مجو پیش از این از شمس تبریزی مگو

دانه ها چون در زمین پنهان شود سر آن سرسبزی بستان شود

عشق زنده در روان و در بصر هر دمی باشد ز غنچه تازه تر

آن که از حق یابد ار وحی و جواب هرچه فرماید بود عین ثواب

میم و واو و میم نون تشریف نیست لفظ مومن جز پی تعریف نیست

حس دنیا نردبان این جهان حس دینی نردبان آسمان...

صحت این حس بجویید از طبیب صحت آن حس بخوانید از حبیب

کار مردان روشنی و گرمی است کار دونان حیله و بی شرمی است

ای بسا اصحاب کهف اندر جهان پهلوی تو پیش تو هست این زمان

خفته آن باشد که او از هر خیال دارد امید و کند با او مقال

دامن او گیر زوتر بی گمان تا رهی در دامن آخر زمان

هر که بویش نیست بی بینی بود بوی آن بوی است که آن دینی بود

ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش پیش آمد پیش او دنیا و پیش

مرد باش و سخره ی مردان مشو رو سر خود گیر سرگردان مشو

خون شهیدا را ز آب اولی تر است این خطا از هر صواب اولی تر است

آینه ات دانی چرا غماز نیست زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست

پروانه دمسازم می‌سوزم و می‌سازم از بيخودی و مستی می‌افتم و می‌خيزم

فردا که خلايق از خاک برانگيزند بيچاره من مسکين از خاک تو برخيزم

گر سر طلبی من سر در پای تو اندازم ور زر طلبی من زر اندر قدمت ريزم

گر دفتر حسنت را در حشر فروخوانند اندر عرصات آن روز شوری دگر اندازم

گر در عرصات آيد شمس الحق تبريزی من خاک سر کويش با مشک بياميزم

من عاشق جانبازم از عشق نپرهیزم من مست سراندازم از عربده نگریزم...

گویند رفیقانم از عشق نپرهیزی از عشق بپرهیزم پس با چه در آمیزم