saadi
اگر یک سر مو فراتر پرم فروغ تجلی بسوزد پرم
به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست هست؟
به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
بدو گفت سالار بیت الحرام که ای حامل وحی برتر خرام...
بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم که نیروی بالم نماند
بلندآسمان پیش قدرت خجل تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل
تو اصل وجود آمدی از نخست دگر هرچه موجود شد فرع توست
جهان آفرین بر تو رحمت کناد دگر هرچه گویم فسانه ست و باد
چو خرما به شیرینی اندوده پوست چو بازش کنی استخوانی دراوست
چو عزمش برآهخت شمشیر بیم به معجز میان قمر زد دو نیم
چو صیتش در افواه دنیا فتاد تزلزل در ایوان کسرا فتاد
چنان گرم در تیه قربت بماند که در سدره جبریل از او بازماند
گدا گر تواضع کند خوی اوست ز گردن فرازان تواضع نکوست
گل آورد سعدی سوی بوستان به شوخی و فلفل به هندوستان
زهی دین و دانش زهی عدل و داد زهی ملک و دولت که پاینده باد
سعدی از سرزنش غیر نترسد هیهات غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
شنیدم که در روز امید و بیم بدان را به نیکان ببخشد کریم
شبی بر نشست از فلک بر نشست به تمکین و جاه از ملک برگذشت
طلبکار خیر است و امیدوار خدایا امیدی که دارد برآر
گل آورد سعدی سوی بوستان به شوخی و فلفل به هندوستان
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم
نه از لات و عزی برآورد گرد که تورات و انجیل منسوخ کرد
ندانم کدامین سخن گویمت که والاتری زان چه من گویمت
هر دم از عمر می رود نفسی چون نگه می کنم نماند بسی
هرکه آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت
یتیمی که ناکرده قرآن درست کتب خانه ی چند ملت بشست
ای تهی دست رفته در بازار ترسمت پر نیاوری دستار
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برارم به گفتگوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم عدم گر هزار سال بخسبم به خواب عافیت آن گه به بوی موی تو باشم
به درگاه فرمانده ذوالجلال چو درویش پیش توانگر بنال
تو هم گردن از حکم داور مپیچ که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ
چو حاکم به فرمان داور بود خدایش نگهبان و یاور بود
خواب نوشین بامداد رحیل باز دارد پیاده را به سبیل
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
دو چیز طیره ی عقل است:دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
دعا کن به شب چون گدایان به سوز اگر می کنی پادشاهی به روز
زبان در دهان ای خردمند چیست کلید در گنج صاحب هنر
سعدی از اخلاق دوست هرچه برآید نکوست گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
کنونت که امکان گفتار هست بگوی ای برادر به لطف و خوشی..
چو فردا که پیک اجل در رسد به حکم ضرورت زبان در کشی
می بهشت ننوشم ز جام ساقی رضوان مرا به باده چه حاجت که مست بوی تو باشم
مایه ی پرهیزگار قوت صبر است و عقل عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
محال است که چون دوست دارد تو را که در دست دشمن گذارد تو را
نه کشور خدایم نه فرماندهم یکی از گدایان این درگهم
نصیحت کسی سودمند آیدش که گفتار سعدی پسند آیدش
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن اگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم
هر دم از عمر میرود نفسی چون نگه می کنم نماند بسی
12