ferdosi
اگر مرگ دادست بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیستبرانگونه رفتند هر دو به رزم تو گفتی که اندر جهان نیست بزم
به بادافره این گناهم مگیر تویی آفریننده ی ماه و تیر
به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ
سواره بیایند هر سه به جنگبه گیتی هر آنکس که نیکی شناخت
بکوشید و با شهریاران بساختبه گفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بپوی و به هر کس بگویتو را گر همی یار باید بیار مرا یار هرگز نیاید به کار
تو شاهی پدر من تو را بنده ام همیشه به رای تو پوینده ام
تن خویش در جنگ رسوا کند همان به که با او مدارا کند
تو بر راه من بر ستیزه مریز که خود من یکی مایه ام در ستیز
تو را آرزو گر چنین آمدست یک امروز با می بساییم دست
تو آگاهی از کار دین و خرد روانت همیشه خرد پرورد
تو امروز می خور که فردا به رزم بپیچی و یادت نیاید ز بزم
تو را شرم بادا ز ریش سپید که فرزند کشتی ز بهر امید
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتینتو را بانوی شهر ایران کنم
به زور و به دل جنگ شیران کنمجهان آفرین تا جهان آفرید
سواری چو رستم نیامد پدیدچو از ابر بینم همی باد و نم
ندانم که نرگس چرا شد دژمچه گفت آن سپهدار نیکو سخن
که با بددلی شهریاری مکنچو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک دم مبادخروشید کای فرخ اسفندیار هماوردت آمد برارای کار
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوه ی دادخواهخداوند
تدبیرو فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموشدلت گر به راه خطا مایلست تو را دشمن اندر جهان خود دل است
سخن چون برابر شود با خرد
روان سراینده رامش بردشود کوه آهن چو دریای آب اگر بشنود نام افراسیاب
شب تیره بلبل نخسپد همی
گل از باد و باران بجنبد همیکه گفتت برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند
کسی کو خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کرده ی خویش ریشکه داند که بلبل چه گوید همی
به زیر گل اندر چه موید همیکسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحاک بیرون کندمبادا چنین هرگز آیین من سزانیست این کار در دین من...
که ایرانیان را به کشتن دهم خود اندر جهان تاج بر سر نهم
نهان گشت آیین فرزانگان
پراکنده شد نام دیوانگانهنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزندورا هوش در زاولستان بود
به دست تهم پور دستان بودیکی را برارد به ابر بلند
یکی زو شود زار و خوار و نژندیکی میوه داری بماند زمن
که نازد همی بار او بر چمنیکی تاج دارد پدر بر پسر
تو داری دگر لشگر و بوم و بریکی پهن کشتی به سان عروس
بیاراسته همچو چشم خروسیکی آتشی برشده تابناک
میان آب و باد از بر تیره خاکچنین گفت موبد به شاه جهان که درد سپهبد نماند نهان
چو خواهی که پیدا کنی گفت و گوی بباید زدن سنگ را بر سبوی
که هرچند فرزند هست ارجمند دل شاه از اندیشه یابد گزند
وزین دختر شاه هاماوران پراندیشه گشتی به دیگر کران
زهر در سخن چون بدین گونه گشت بر آتش یکی را بباید گذشت
چنین است سوگند چرخ بلند که بر بی گناهان نیاید گزند
جهاندار سودابه را پیش خواند همی با سیاوش به گفتن نشاند
چنین گفت ایمن از هر دوان نگردد مرا دل نه روشن روان
مگر کاتش تیز پیدا کند گنه کرده را زود رسوا کند
چنین پاسخ آورد سودابه پیش که من راستگویم به گفتار خویش
سیاوش را کرد باید درست که این بد بکرد و تباهی بجست
به پور جوان گفت شاه زمین که رایت چه بیند کنون اندرین
سیاوش چنین گفت ای شهریار که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار
اگر کوه آتش بود بسپرم از این تنگ خوار است اگر بگذرم
پر اندیشه شد جان کاووس کی ز فرزند و سودابه ی نیک پی
کزین دو یکی گر شود نابکار از آن پس که خواند مرا شهریار
چو فرزند و زن باشدم خون و مغز که را ادیشه بیرون شود کار نغز
همان به کزین زشت کردار دل بشویم کنم چاره ی دل گسل
چه گفت آن سپهدار نیکو سخن که با بددلی شهریاری مکن
به دستور قرمود تا ساربان هیون آرد از دشت صد کاروان
هیونان به هیزم کشیدن شدند همه شهر ایران به دیدن شدند
به صد کاروان اشتر سرخ موی ههی هیزم آورد پرخاش جوی
نهادند بر دشت هیزم دو کوه جهانی نظاره شده هم گروه
سیاوش بیامد به پیش پدر همی خود زرین نهاده به سر
هشیوار و با جامه های سپید لبی پر ز خنده دلی پر امید
بدانگه که شد پیش کاووس باز فرود آمد از باره بردش نماز
رخ شاه کاووس پر شرم دید سخن گفتنش با پسر نرم دید
سیاوش بدو گفت انده مدار کزین سان بود گردش روزگار
سر پر ز شرم و بهایی مراست اگر بی گناهم راهایی مراست
ورایدون که زین کار هستم گناه جهان آفرینم ندارد نگاه
به نیروی یزدان نیکی دهش از این کوه آتش نیابم تپش
خروشی برآمد ز دشت و ز شهر غم آمد جهان را از آن کار بهر
سیاوش سیه را به تندی بتاخت نشد تنگدل جنگ آتش بساخت
ندانست خود جز بدآموختن جز از غارت و کشتن و سوختن
تو گر شاهی و اژدها پیکری بباید بدین داستان داوری
اگر هفت کشور به شاهی توراست چرا رنج و سختی هم بهر ماست
بدو گفت مهتر به روی دژم که برگوی تا از که دیدی ستم
یکی بی زیان مرد آهنگرم ز شاه آتش آید همی بر سرم