ای کارگشای هر چه هستند نام تو کلید هر چه بستند

ای هست کن اساس هستی کوته ز درت دراز دستی

ای سرمه کش بلندبینان دربازکن درون نشینان

از قسمت بندگی و شاهی دولت تو دهی به هر که خواهی

از آتش ظلم و دود مظلوم احوال همه تراست معلوم

ای عقل مرا کفایت از تو جستن ز من و هدایت از تو

احرام گرفته ام به کویت لبیک زنان به جستجویت

ای از بر سدره گشته راهت وی منظر عرش پایگاهت

از چشمه عشق ده مرا نور وین سرمه مکن ز چشم من دور

بر هر ورقی که حرف راندی نقش همه در دو حرف خواندی

حرفی به غلط رها نکردی یک نکته دراو خطا نکردی

حاجت گه جمله جهان اوست محراب زمین و آسمان اوست

در عالم عالم آفریدن به زین نتوان رقم کشیدن

در راه تو هر که را وجودیست مشغول پرستش و سجودیست

در هرچه نظر کنی به تحقیق آراسته کن نظر به توفیق

در پرده راز آسمانی رازیست به چشم ما نهانی

در سلسله ی فلک مزن دست کین سلسله را هم آخری هست

دانی که من آن سخن شناسم کابیات تو از کهن شناسم

دولت سبب گره گشاییست پیروزه خاتم خداییست

دریا که چنین فراخ رویست پالایش قطره های جویست

دریاب که مبتلای عشقم وآزاد کن از بلای عشقم

در گوش کسی میفکن آن راز کازرده شوی ز گفتنش باز

 

کم گوی و گزیده گوی چون در تا زاندک تو جهان شود پر

گر هفت گره به چرخ دادی هفتاد گره بدو گشادی

لاف ازسخن چو در توان زد آن خشت بود که پر توام زد

لیلی ز گزاف یاوه گویان در خانه غم نشست مویان

مفرست پیام دادجویان الا به زبان راست گویان

نالید چو مرغ صبحگاهی روزش چو شبی شد از سیاهی

یارب ز جمال آن جهاندار آشوب و گزند را نهاندار

تویی یاری رس فریاد هرکس به فریاد من فریاد خوان رس