الف
این جاهلان که دعوی ارشاد می کنند در خرقه شان به غیر منم تحفه ای میاب
اکنون که گل سعادتت پربار است دست تو ز جام می چرا بیکار است...
می خور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است
امروز که نوبت جوانی من است می نوشم از آنکه کامرانی من است
ای چرخ فلک خرابی از کینه ی توست بیدادگری عادت دیرینه ی توست
از دست و زبان که برآید کز عهده ی شکرش به درآید
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم وز هرآنچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
اگر چه تلخ باشد فرقت یار دراو شیرین بود امید دیدار
ای کوه سپیدسر درخشان شو مانند وزو شراره افشان شو
ای هدهد صبا به صبا می فرستمت بنگر که از کجا به کجا می فرستمت
اگر مرگ دادست بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیستاگر کوه آتش بود بسپرم
ازین تنگ خوار است اگر بگذرماناالحق کشف اسرار است مطلق
به جر حق کیست تا گوید انالحقای تاج ولی نه بر سر من
تاراج تو لیک در برمنای درونت برهنه از تقوا
کز برون جامه ی ریا داریابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوریاز کجا آمده ام امدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خاموش چون تو مجنون نیستیاگر با دیگرانش بود میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلیاز خمستان جرعه ای بر خاک ریخت
جنبشی در آدم و حوا نهادآمد موج الست کشتی قالب ببست
باز چو کشتی شکست نوبت وصل لقاستاو خدو انداخت بر روی علی
افتخار هر نبی وهر وصیاز علی آموز اخلاص عمل
شیر حق را دان منزه از دغلای که دائم به خویش مغروری
گر تو را عشق نیست معذوریای دل عبث مخور غم دنیا را
فکرت نکن نیامده فردا را-پروین-
حافظای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روز دریابی-سعدیاین مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامدای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامداز شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شداگر کاری کنی مزدی ستانی
چو بیکاری یقین بیمزد مانیای که دستت می رسد کاری بکن
بیش از این کز تو نیاید هیچ کارآن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفتالهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز-وحشی بافقی
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم بادآتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتادآتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آرزوهای دو عالم دستگاه
از کف خاکم غباری بیش نیست-بیدلاگر در دیده ی مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینیآمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چراامشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینیآب آتش فروز عشق آمد آتش آب سوز عشق آمد
اگر درباغ عشق آیی همه فراش دل یابی وگر در راه دین آیی همه نقاش جان بینی
از قضا سرکنگبین صفرا فزود روغن بادام خشکی می نمود
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست
از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود...
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
از غم داغ گل رخان از خاک لاله در خون تپیده می آید
از پی هر شکست پیروزیست از دل شب سپیده می آید
از گـور چـگـونه رو نـگـردانـم
مـن عـاشق آفـتـاب تـابـانمامروز تو را دسترس فردا نیست و اندیشه فردات به جز سودا نیست...
حالی خوش باش اگر دلت شیدا نیست کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ
جسم درماندهام از روح جـداست