با باده نشین که ملک محمود این است از چنگ شنو که لحن داود این است

بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده ست لشگر چین در بهار خیمه به هامون زده ست

بنده همان به که ز تقصیر خویش عذربه درگاه خدای آورد...

ورنه سزاوار خداوندی اش کس نتواند که به جای آورد

برانگونه رفتند هر دو به رزم تو گفتی که اندر جهان نیست بزم

به بادافره این گناهم مگیر تویی آفریننده ی ماه و تیر

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند

به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ سواره بیایند هر سه به جنگ

به گیتی هر آنکس که نیکی شناخت بکوشید و با شهریاران بساخت

به گفتار دانندگان راه جوی به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

به نیروی یزدان نیکی دهش از این کوه آتش نیابم تپش

به نام آنکه جان را فکرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت

باغ ها و سبزه ها اندر دل است عکسشان پیدا بر این آب و گل است

بود در ذات حق اندیشه باطل محال محض دان تحصیل حاصل

`به جز علی که آرد پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم شهدای کربلا را

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیارا

بیرون ز حساب نام لیلی با هیچ سخن نداشت میلی

بوی گلهای چیده می آید خونم از دل به دیده می آید

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذران

بس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا در نبندد هوشیار

بهرام که گور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

به خون خود آغشته و رفته اند چه گلهای رنگین به جوبارها

به یاد خم ابروی گلرخان بکش جام در بزم می خوارها

به شادی و آسایش و خواب و خور ندارند کاری دل افگارها

بیا ای دل از اینجا پر بگیریم ره کاشانه ی دیگر بگیریم

بیا گمکرده ی دیرین خود را سراغ از لاله ی پرپر بگیریم

بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود پسته ی بی مغز چون لب واکند رسوا شود

بشنو از نی چون حکایت می کند از جداییها شکایت می کند

بیدل این کم همتان بر عز و جاه فخرها دارند وعاری بیش نیست

برق با شوقم شراری بیش نیست شعله طفل نی سواری بیش نیست

بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

برو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی ست که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت

به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک...

عبیرآمیز انفاس بهاری زبورآمیز کبک کوهساری

بوی کبر و بوی حرص و بوی آز درسخن گفتن بیاید چون پیاز