پرورده عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت شب مانده بود و جرات فرداشدن نداشت

پیش آ و عدم شو که عدم معدن جان است اما نه چنین جان که به جز غصه غم نیست

پیاپی بکش جام و سرگرم باش بهل گر بگیرند بیکارها

پرستش به مستی است در کیش مهر برون اند زین جرگه هشیارها

پیش صاحب نظران ملک سلیمان باد است بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزاد است