جدید حافظ
اگر شاعر بگوید شعر چون آب که دل را زان فزاید روشنایی
امید هست که منشور عشقبازی من از آن کمانچه ی ابرو رسد به طغرایی
این چه شور است که در دور قمر می بینم همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار
برند از فاقه نزد هر خسیسی کنون اهل هنر دست گدایی
به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی خیال سبز خطی نقش بسته ام جایی
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید که مرده ایم ز داغ بلند بالایی
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید
باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
باصدهزار دشمن اگر یار با من است دانم مصاف را و نترسم از کارزار
با او بگو که ای مه نامهربان من باز آ که عاشقان تو مردند ز انتظار
پدید آمد رسوم بی وفایی نماند از کس نشان آشنایی
تو مپندار که در ساغر و پیمانه ی ما بت سنگین دل ما خون جگر اکنون کرد
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمه ای از نفحات نفس یار بیار
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست مست از می و می خواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا وز قد بلند او بالای صنوبر پست
در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ که رستگاری جاوید در کم آزاریست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو به هواداری آن عارض و قامت برخاست
درزلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی برمیشکند گوشه ی محراب امامت
در آن مقام که خوبان به غمزه تیغ زنند عجب مکن ز سری کو فتاده در پایی
درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار اگر سفینه ی حافظ رسد به دریایی
روزگاریست که ما را نگران میداری مخلصان را نه به وضع دگران میداری
زمام دل به کسی داده ام من مسکین که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی
سرم ز دست بشد چشمم از انتظار بسوخت در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید که خوش خطی نمودی از خط یار
شهر یاران بود و جای مهربانان این دیار مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
فراق و وصال چه باشد رضای دوست طلب که حیف باشد از او غیر تمنایی
کسی کو فاضل است امروز در دهر نمی بیند ز غم یک دم رهایی
کسی کو جاهل است اندر تنعم متاع او بود هر دم بهایی
گرچه رندی و خرابی گنه ماست ولی عاشقی گفت:که ما را تو بر آن میداری
لعلی از کار مروت برنیامد سالها تابش خورشید و سعی ابر و باران را چه شد
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
مرغ شبخوان را بشارت باد کاندر راه عشق دوست را با ناله ی شبهای بیداران خوش است
مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بیا ببین که که را می کند تماشایی
مرا که از رخ او ماه در شبستان است کجا بود به فروغ ستاره پروایی
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را نعره زنان جامه دران میداری