همه شادی و عشرت باشد ای دوست در آن خانه که مهمانش تو باشی

هر دست که دادند از آن دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

همت طلب ار باطن پیران سحرخیز زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

همه یاران به ســـــر راه تـــو بودیم ولــــــی غــــم روی تو مرا دید و ز مــن یــغما بــرد

هـوا هـواي بـهـار اسـت و بـاده بـاده نـاب

به خنده خنده بنوشيم ‚جرعه‌جرعه شراب

 

 

 

حاجت گه جمله جهان اوست محراب زمین و آسمان اوست

همه دل باخته بودیم و پریشان که غمت همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش در پیری نیاید از تو به غیر خواب

هر ذره که در خاک زمینی بوده ست پیش از من و تو تاج و نگینی بوده ست

 

هر کاو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران

هیچ آدابی و تربیتی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو

هرکسی را سیرتی بنهاده ام هرکسی را اصطلاحی داده ام

 

هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند

هر آنکس را که اندر دل شکی نیست یقین داند که هستی جز یکی نیست

همه با او ولی او از همه دور به زیر قبه های ستر مستور

هنوزت در سر از شاهی غرور است دریغا کاین غرور از عشق دور است

 

 

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

هر آنکس را که ایزد راه ننمود ز استعمال منطق هیچ نگشود

 

هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن اگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست

هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت

هر که تامل نکد در جواب بیشتر آید سخن ناصواب

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان

همی گویم و گفته ام بارها بود کیش من مهر دلدارها

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد

همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی