خواهم كه مگر ز مرگ بـگـريزم مي‌خندد و مي كشد در آغوشم

خداوندی که در ذاتش علل نیست جهانداری که در ملکش خلل نیست

خروشید کای فرخ اسفندیار هماوردت آمد برارای کار

خروشید و زد دست بر سر ز شاه که شاها منم کاوه ی دادخواه

خداوند تدبیرو فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموش

خرد شاخی را که شد برگ بزرگ در بزرگیش سرسری منگر

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است

خندیم ما دیوانگان بر قصر و کاخ خاکیان آن سان که می خندد فلک بر آشیان چلچله

خداوندا شبم را روز گردان چو روزم بر جهان پیروز گردان

خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی

خود ز ملک برتریم وز ملک افزون تریم زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان کی کند اینجا مقام مرغ کزان بحر خاست