خ
خواهم كه مگر ز مرگ بـگـريزم ميخندد و مي كشد در آغوشم
خداوندی که در ذاتش علل نیست جهانداری که در ملکش خلل نیست
خروشید کای فرخ اسفندیار هماوردت آمد برارای کار
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوه ی دادخواهخداوند
تدبیرو فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموشخرد شاخی را که شد برگ بزرگ
در بزرگیش سرسری منگرخیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان استخندیم ما دیوانگان بر قصر و کاخ خاکیان
آن سان که می خندد فلک بر آشیان چلچلهخداوندا شبم را روز گردان
چو روزم بر جهان پیروز گردانخوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشیخود ز ملک برتریم وز ملک افزون تریم
زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاستخلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان
کی کند اینجا مقام مرغ کزان بحر خاست
+ نوشته شده در ساعت توسط 1
|