د
در خانه خود نشستهام نـاگاه
مـرگ آيد و گويـدم ز جا برخيـز...اين جامـهء عاريـت بدور افـكـن
ويـن بـاده جـانـگـزا بـكامـت ريزدر پرده ی اسرار کسی را ره نیست زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست...
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست می خور گه چنین فسانه ها کوته نیست
در زمان انداخت شمشیر آن علی کرد او اندر غزایش کاهلی
در غزا بر پهلوانی دست یافت زود شمشیری براورد و شتافت
دلبر و دلربای عشق آمد سربر و سرنمای عشق آمد
در خون من غرور نیاکان نهفته است خشم و ستیز رستم دستان نهفته است
دل ها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست جمله شاهانند آنجا بندگان را بار نیست
دین را که چهار ساق دادی زینگونه چهار طاق دادی
در هر دشتی که لاله زاری بودست از سرخی خون شهریاری بوده ست
دلت گر به راه خطا مایلست تو را دشمن اندر جهان خود دل است
دل دیوانه ز زنجیر نمی آید باز خبری از خم آن طره ی طرار بیار
+ نوشته شده در ساعت توسط 1
|