زنهار مزن دست به دامان گروهی کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

زبان درکش ای مرد بسیار دان که فردا قلم نیست بر بی زبان

زنده کدام است بر هوشیار آن که بمیرد به سر کوی یار

زهی نادان که او خورشید تابان به نور شمع جوید در بیابان

 

ز لیلی من شنیدم یاعلی گفت ز مجنون هم شنیدم یاعلی گفت

ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی

ز نوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

ز احمد تا احد یک میم فرق است جهانی اندر آن یک میم غرق است