س
ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشه چینی
سخن چون برابر شود با خرد
روان سراینده رامش بردسر پر ز شرم و بهایی مراست
اگر بی گناهم رهایی مراستسمیعی و بصیری حی و گویا
بقا داری نه از خود لیکن از انجا
سر الب ارصلان دیدی ز رفعت رفته بر گردون
به مروا تاکنون در گل تن الب ارصلان بینیسجده نتوان کرد بر آب حیات
تا نیابم زین تن خاکی نجاتسر نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره فرو چکید و نامش دل شدسرسبزترین بهار تقدیم تو باد
آوای خوش هزار تقدیم تو باد
سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیستسینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
صدف وار گوهر شناسان راز دهان جز به لولو نکردند باز
صاحب تویی آن دگر غلامند
سلطان تویی آن دگر کدامند
+ نوشته شده در ساعت توسط 1
|