ثوابت باشد ای دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

 

سخن چون برابر شود با خرد روان سراینده رامش برد

سر پر ز شرم و بهایی مراست اگر بی گناهم رهایی مراست

سمیعی و بصیری حی و گویا بقا داری نه از خود لیکن از انجا

 

سر الب ارصلان دیدی ز رفعت رفته بر گردون به مروا تاکنون در گل تن الب ارصلان بینی

سجده نتوان کرد بر آب حیات تا نیابم زین تن خاکی نجات

سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد آوای خوش هزار تقدیم تو باد

 

سر من از ناله ی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

صدف وار گوهر شناسان راز دهان جز به لولو نکردند باز

صاحب تویی آن دگر غلامند سلطان تویی آن دگر کدامند