شو رو غوغایی برامد از جهان حسن او چون دست در یغما نهاد

شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی ست

شود کوه آهن چو دریای آب اگر بشنود نام افراسیاب

شب تیره بلبل نخسپد همی گل از باد و باران بجنبد همی

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

 

شیر حقم نیستم شیر هوا فعل من بر دین من باشد گواه

شخصی به هزار غم گرفتارم در هر نفسی به جان رسد کارم

شهریا را بی جبیب خود نمی کردی سفر این سفر راه قیامت می روی تنها چرا

شهریارا اگر آیین محبت باشد چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی