حافظ جدید یک
اعتمادی بنما و بگذر بهر خدای تا بدانی که در این خرقه چه نا درویشم
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است یارب این تاثیر دولت وز کدامین دولت است
اگر شاعر بگوید شعر چون آب که دل را زان فزاید روشنایی
امید هست که منشور عشقبازی من از آن کمانچه ی ابرو رسد به طغرایی
این چه شور است که در دور قمر می بینم همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار
برند از فاقه نزد هر خسیسی کنون اهل هنر دست گدایی
به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی خیال سبز خطی نقش بسته ام جایی
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید که مرده ایم ز داغ بلند بالایی
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید
باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
باصدهزار دشمن اگر یار با من است دانم مصاف را و نترسم از کارزار
با او بگو که ای مه نامهربان من باز آ که عاشقان تو مردند ز انتظار
پدید آمد رسوم بی وفایی نماند از کس نشان آشنایی
تا صبا بر گل و بلبل ورق حسن تو خواند همه را شیفته و دل نگران می داری
تنم چو چشم تو دارد نشان بیماری دلم چو زلف تو دارد سر پریشانی
تا چند همچو چشمت در عین ناتوانی تا چند همچو زلفت در تاب و بی قراری
تا بماند تر و شاداب نهال قد تو واجب آن است که بر دیده ی ما بنشانی
تو مگر بر لب جویی به هوس بنشینی ورنه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
تو را که هر چه مراد است در جهان داری چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری
تشنه ی بادیه راهم به زلالی دریاب به امیدی که در این ره به خدا میداری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم از که می نالی و فریاد چرا می داری
تو به هنگام وفا گرچه ثباتیت نبود می کنم شکر که بر جور دوامی داری
تویی آن گوهر یکدانه که در عالم قدس ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا دارد
تا صید کند دلت به شوخی بر گل ز بنفشه وام دارد
تا مگر همچو صبا باز به لطف تو رسم حاصلم دوش به جز ناله ی شبگیر نبود
تا نام تو نقش شد بر او ماند بر صفحه ی روزگار کاغذ
تا ز وصف رخ زیبای تو ما دم زده ایم ورق گل خجل است از ورق دفتر ما
تو مپندار که در ساغر و پیمانه ی ما بت سنگین دل ما خون جگر اکنون کرد
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمه ای از نفحات نفس یار بیار