گ
گر می نخوری طعنه مزن مستان را بنیاد مکن تو حیله و دستان را
گر تو نازی می کنی یعنی که من فرخنده ام نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست
گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی
گر کسی وصف او زمن پرسد
بی دل از بی نشان چه گوید بازگویی بط سفید جامه به صابون زده ست
کبک دری ساق پای در قدح خون زدستگفت مستی زان سبب افتان و خیزان می روی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت می باید تو را تا خانه ی قاضی برم
گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیستگفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیستگفت نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت والی از کجا در خانه ی خمار نیستگفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت کار شرع کار درهم و دینار نیستگفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت پوسیدست جز نقشی ز پودوتار نیستگفت آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه
گفت در سر عقل می باید بی کلاهی عار نیستگفت باید حد زند هوشیارمردم مست را
گفت هوشیاری بیار اینجا کسی هوشیار نیست
گفت من تیغ از پی حق می زنم
بنده ی حقم نه مامور تنمگل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد
گویند که لحظه ایست روئیدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
گره را ز راز جهان باز کن
که اسان کند باده دشوارهاگرچه ز شراب عشق مستم
عاشق تر از این کنم که هستم
+ نوشته شده در ساعت توسط 1
|