نه بر اوج هوا او را عقابی دل شکر یابی نه اندر قعر بحر او را نهنگی جان ستان بینی

نهد در نار نور و مهره در مار دهد از نیش نوش و خیری از خار

نه در ایوان قربش وهم را بار نه با چون و چرایش عقل را کار

نتوان وصف تو گفتن که در فهم نگنجی نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

نه ای دل تو کمی از باغبانی نه مهر تو کم است از گلستانی

 

نهان گشت آیین فرزانگان پراکنده شد نام دیوانگان

نبوت را ظهور از آدم آمد کمالش در وجود خاتم آمد

ندیده مرا زنده با بند کس که روشن روانم بر این است و بس

نروید تخم کس بی دانه عشق کس ایمن نیست جز در خانه عشق

نبینی باغبان چون گل بکارد چه مایه غم خورد تا گل برآید

ندیدم خوش تر از شعر تو حافظ به قرآنی که اندر سینه داری

 

نیست جز نامی از او در دست من زان بلندی یافت قدر پست من

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

نخست از فکر خویشم در تحیر چه چیز است آنکه گویندش تفکر

 

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن ز سر باد خیره سری را

نشان ناسپاسی نا شناسی ست شناسایی حق در حق شناسی ست

نی حدیث راه پرخون می کند قصه های عشق مجنون می کند

نی حریف هر که از یاری برید پرده هایش پرده های ما درید

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید که کند شکوه ز هجران لب شیرینی