ی
یاران گزیده داشتم روزی امروز چه شد که نیست کس یارم
یتیمی را حبیب خویش خوانده ز ادنایش به اوادنی رسانده
یا مکن با پیل بانان دوستی
یا بناکن خانه ای در خورد پیلیکی بین و یکی گوی و یکی دان
بدین ختم آمد اصل و فرع ایمانیکی را برارد به ابر بلند
یکی زو شود زار و خوار و نژندیکی میوه داری بماند زمن
که نازد همی بار او بر چمنیکی تاج دارد پدر بر پسر
تو داری دگر لشگر و بوم و بریکی پهن کشتی به سان عروس
بیاراسته همچو چشم خروسیکی آتشی برشده تابناک
میان آب و باد از بر تیره خاکیار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرایکی بی زیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرمیار بی پرده بر در و دیوار
در تجلی است یا اوالابصار
یار ناپایدار دوست مدار
دوستی را نشاید این غدار
یارب تو مرا به روی لیلی
هر لحظه بده زیاده میلی
+ نوشته شده در ساعت توسط 1
|