من عاشق جانبازم از عشق نپرهيزم من مست سراندازم از عربده نگريزم

گويند رفيقانم از عشق نپرهيزی از عشق بپرهيزم! پس با چه در آميزم؟

پروانه دمسازم می‌سوزم و می‌سازم از بيخودی و مستی می‌افتم و می‌خيزم

گر سر طلبی من سر در پای تو اندازم ور زر طلبی من زر اندر قدمت ريزم

فردا که خلايق از خاک برانگيزند بيچاره من مسکين از خاک تو برخيزم

گر دفتر حسنت را در حشر فروخوانند اندر عرصات آن روز شوری دگر اندازم

گر در عرصات آيد شمس الحق تبريزی من خاک سر کويش با مشک بياميزم.