asheghe janbaz molana
من عاشق جانبازم از عشق نپرهيزم من مست سراندازم از عربده نگريزم
گويند رفيقانم از عشق نپرهيزی از عشق بپرهيزم! پس با چه در آميزم؟
پروانه دمسازم میسوزم و میسازم از بيخودی و مستی میافتم و میخيزم
گر سر طلبی من سر در پای تو اندازم ور زر طلبی من زر اندر قدمت ريزم
فردا که خلايق از خاک برانگيزند بيچاره من مسکين از خاک تو برخيزم
گر دفتر حسنت را در حشر فروخوانند اندر عرصات آن روز شوری دگر اندازم
گر در عرصات آيد شمس الحق تبريزی من خاک سر کويش با مشک بياميزم
.
+ نوشته شده در ساعت توسط 1
|