دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

دی عزیزی گفت حافظ می خورد پنهان شراب گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود

دلا جام و ساقی گل رخ طلب کن که چون گل زمانی بقایی ندارد

درویش را نباشد برگ سرای سلطان ماییم و کهنه دلقی کاتش توان درآن زد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست وان در آن آینه صد گونه تماشا می کرد

دل چو پرگار ز هر سو دورانی می کرد واندرآن دایره سرگشته و پابرجا بود

دل به امید وصل او همدم جان نمی شود جان به هوای کوی او خدمت تن نمی کند

در ضمیر ما نمی گنجد به غیر از دوست کس هر دو عالم را به دشمن ده ما را دوست بس

در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

دارم امید بدان اشک چو باران که مگر برق دولت که برفت از نظرم باز آمد

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

دل که آیینه ی شاهیست غباری دارد از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم

در خرابات مغان نور خدا می بینم این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم

دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید که من او را ز محبان شما می بینم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

 

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود

دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زنند دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم بود

دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد زهر در می دهم پندش ولیکن درنمی گیرد

دریاست مجلس شاه دریاب وقت و در یاب هان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد

دل فریبان نباتی همه زیور بستند دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

دفتر دانش ما جمله بشویید به می که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود

دردمندی که کند درد نهان پیش طبیب درد او بی سببی قابل درمان نشود

دیدن روی تو را دیده ی جان بین باید وین کجا مرتبه ی چشم جهان بین من است

در مجلس ما عطر میامیز که جان را هر لحظه ز گیسوی تو خوشبوی مشام است

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست مست از می و می خواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا وز قد بلند او بالای صنوبر پست

در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ که رستگاری جاوید در کم آزاریست

در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو به هواداری آن عارض و قامت برخاست

درزلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی برمیشکند گوشه ی محراب امامت

در آن مقام که خوبان به غمزه تیغ زنند عجب مکن ز سری کو فتاده در پایی

درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار اگر سفینه ی حافظ رسد به دریایی

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

روز و شب خوابم نمی آید به چشم می پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

روزگاریست که ما را نگران میداری مخلصان را نه به وضع دگران میداری

زمام دل به کسی داده ام من مسکین که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی

سرم ز دست بشد چشمم از انتظار بسوخت در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید که خوش خطی نمودی از خط یار

شرمم از خرقه ی آلوده ی خود می آید که به هر پاره دوصد شعبده پیراسته ام

شهر یاران بود و جای مهربانان این دیار مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

فراق و وصال چه باشد رضای دوست طلب که حیف باشد از او غیر تمنایی

کسی کو فاضل است امروز در دهر نمی بیند ز غم یک دم رهایی

کسی کو جاهل است اندر تنعم متاع او بود هر دم بهایی

گرچه رندی و خرابی گنه ماست ولی عاشقی گفت:که ما را تو بر آن میداری

لعلی از کار مروت برنیامد سالها تابش خورشید و سعی ابر و باران را چه شد

ماه شعبان مده از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

می دمد هر کسش افسونی و معلوم نشد که دل نازک او مایل افسانه ی کیست

مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت به تماشای تو آشوب قیامت برخاست

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد نیت خیر مگردان که مبارک فالیست

مرغ شبخوان را بشارت باد کاندر راه عشق دوست را با ناله ی شبهای بیداران خوش است

مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بیا ببین که که را می کند تماشایی

مرا که از رخ او ماه در شبستان است کجا بود به فروغ ستاره پروایی

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را نعره زنان جامه دران میداری

یاد باد آن کو به قصد جان ما عهد را بشکست و پیمان نیز هم

یاد باد آن که به اصلاح شما می شد راست نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود