کلی یک
آب آتش فروز عشق آمد آتش آب سوز عشق آمد
اگر درباغ عشق آیی همه فراش دل یابی وگر در راه دین آیی همه نقاش جان بینی
از قضا سرکنگبین صفرا فزود روغن بادام خشکی می نمود
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست
از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود...
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
برو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی ست که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت
به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک...
عبیرآمیز انفاس بهاری زبورآمیز کبک کوهساری
بوی کبر و بوی حرص و بوی آز درسخن گفتن بیاید چون پیاز
پیش صاحب نظران ملک سلیمان باد است بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزاد است
خداوندی که در ذاتش علل نیست جهانداری که در ملکش خلل نیست
دلبر و دلربای عشق آمد سربر و سرنمای عشق آمد
در خون من غرور نیاکان نهفته است خشم و ستیز رستم دستان نهفته است
عیب پاکان زود بر مردم هویدا می شود موی اندر شیر خالص زود پیدا می شود
قمر را روشنایی نامه داده عطارد را دوات و خامه داده
کسی با او نه و او با همه کس نماند هیچ کس او ماند و بس
کند روشن به نرگس چشم مستان نهد زرین قدح در صحن بستان
کسی ماهیت ذاتش نداند که کس با او و او با کس نماند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی زبامی که برخاست مشکل نشیند
مردان خدا پرده ی پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
نه بر اوج هوا او را عقابی دل شکر یابی نه اندر قعر بحر او را نهنگی جان ستان بینی
نهد در نار نور و مهره در مار دهد از نیش نوش و خیری از خار
یاران گزیده داشتم روزی امروز چه شد که نیست کس یارم
یتیمی را حبیب خویش خوانده ز ادنایش به اوادنی رسانده