سعدی یک
اگر یک سر مو فراتر پرم فروغ تجلی بسوزد پرم
به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
بدو گفت سالار بیت الحرام که ای حامل وحی برتر خرام...
بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم که نیروی بالم نماند
بلندآسمان پیش قدرت خجل تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل
تو اصل وجود آمدی از نخست دگر هرچه موجود شد فرع توست
چو عزمش برآهخت شمشیر بیم به معجز میان قمر زد دو نیم
چو صیتش در افواه دنیا فتاد تزلزل در ایوان کسرا فتاد
چنان گرم در تیه قربت بماند که در سدره جبریل از او بازماند
سعدی از سرزنش غیر نترسد هیهات غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
شبی بر نشست از فلک بر نشست به تمکین و جاه از ملک برگذشت
هر دم از عمر می رود نفسی چون نگه می کنم نماند بسی
هرکه آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت
یتیمی که ناکرده قرآن درست کتب خانه ی چند ملت بشست
+ نوشته شده در ساعت توسط 1
|