تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

تاب بنفشه می دهد طره ی مشک سای تو پرده ی غنچه می درد خنده ی دلگشای تو

تا غنچه ی خندانت دولت به که خواهد داد ای شاخه گل رعنا از بهر که می رویی

تا به غایت ره میخانه نمی دانستم ورنه مستوری ما تا به چه غایت باشد

تا رخت دیده است گل در باغ ای سرو روان بر تن خود چاک می سازد ز خجلت پیرهن

تاریخ عیش ما شب دیدار دوست بود عهد شباب و صحبت احباب یاد باد

تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی که شادی جهانداری غم لشگر نمی ارزد

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

طرب سرای محبت کنون شود معمور که طاق ابروی یار منش مهندس شد

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من پیاده می روم و همرهان سواران اند

طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید هم چنان در عمل معدن و کان است که بود

تو بندگی چو گدایان به شرط و مزد مکن که خواجه خود روش بنده پروری داند

تیر مژگان دراز و غمزه ی جادو نکرد آن چه آن زلف دراز و خال مشکین کرده اند

ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش در غمت سیم شمار اشک و رخش را زرگیر

تیر آه ما ز گردون بگذرد جانا خموش رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما

تو دم فقر ندانی زدن از دست مده مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی

تعالی الله چه دولت دارم امشب که آمد ناگهان دلدارم امشب

تا شد آن مه مشتری درهای حافظ را به گوش می رسد هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب

هرکسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت زین میان پروانه را در اضطراب انداختی

هیچ کس را نرسد در خم محراب فلک آن تنعم که من از همت سلطان کردم

حافظ جناب پیر مغان مامن وفاست من ترک خاکبوسی این در نمی کنم

حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ متی ماتلق من تهوی دع الدنیا واهملها

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمارا

حافظ به خود نپوشید این خرقه ی می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

همچو حافظ همه شب ناله و افغان کردیم کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

هواخواه توام جانا که می دانم که می دانی که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات نپرسند که هشیار کجاست

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما

هرکه را خوابگه آخردوسه مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدارا

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست هر کس اینجا به امید هوسی می آید

هزار نکته ی باریک تر از مو اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

حیفم آید که خرامی به تماشای چمن که تو خوش تر ز گل و تازه تر از نسرینی

حافظ مدام وصل میسر نمی شود شاهان کم التفات به حال گدا کنند

حافظ از باده مپرهیز که گل باز به باغ از پی عیش به صد برگ و نوا می آید

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

هر که گوید که کجا رفت خدا را حافظ گو به زاری سفری کرد و برفت از بر ما

همی ترسم که حافظ محو گردد از این شوری که در سر دارم امشب

هوس باد بهارم به سوی صحرا برد باد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد

در هوا چند معلق زنی و جلوه کنی ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

داد مسکینان بده ای روز وصل از شب یلدای هجران الغیاث

دل آزرده ی ما را به نسیمی بنواز یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

دیدمش دوش که سرمست و خرامان می رفت جام می بر کف و در مجلس رندان می رفت

دل از من برد و روی از من نهان کرد خدارا با که این بازی توان کرد

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار کین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

دل من در هوس روی تو ای مونس جان خاک راهیست که در پای نسیم افتادست

دل به رغبت می سپارد جان به چشم مست یار گرچه هشیاران ندادند اختیار خود به کس

در بحر فتاده ام چو ماهی تا یار مرا به شست گیرد

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

دل خرابی می کند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوستان جان من و جان شما

دلم را مشکن و در پا مینداز که دارد در سر زلف تو مسکن

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد وقت است که همچون مه تابان به درآیی

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

دایم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

دوش در حلقه ی ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دست از طلب ندارم تا کام من براید یا تن رسد به جانان یا جان من سراید

درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری کشیده ام که مپرس

در نمازم خم ابروی تو در یاد امد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وان دران ظلمت شب آب حیاتم دادند

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر از در عیش برآی و به در عیب مپوی

دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن وانگهش مست و خراب از سر بازار بیار

دلم از دست بشد دوش چو حافظ می گفت ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس

در مقامی که به یاد لب او می نوشند سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی باشد که از خزانه ی غیبش دوا کنند

دیدی ای دل که غم یار دگر بار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

دارد دل درویش تمنای نگاهی زان چشم سیه مست به یک غمزه روا کن

در گوشه ی سلامت مستور چون توان بود تا نرگس تو گوید با ما رموز هستی

در آستان جانان از آسمان میاندیش کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ی سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

در خرابات مغان ما نیز همدستان شویم کاین چنین رفته ست از روز ازل تقدیر ما

در آسمان چه عجب گر ز گفته ی حافظ سماع زهره به رقص آورد مسیحا را

 

رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

روز و شب خوابم نمی آید به چشم می پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

روزگاریست که ما را نگران میداری مخلصان را نه به وضع دگران میداری

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویا ولی شناسان رفتند از این ولایت

روی مقصود که شاهان به دعا می طلبند مظهرش آیینه ی طلعت درویشان است

رخش خطی کشید اندر نکویی که از ما نیست بیرون خوبرویی

روضه خلد برین خلوت درویشان است مایه محتشمی خدمت درویشان است

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم

روا مدار خدایا که در حریم و وصال رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد

روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد ان روزگاران یاد باد

ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

روز عید است ومن امروز در این تدبیرم که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

ز دلگرمی حافظ بر حذر باش که دارد سینه ای چون دیگ جوشان

زمام دل به کسی داده ام من مسکین که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبارا

زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم مست و آشفته به خلوتگه راز آمده ای

زاهد و عجب نماز و من و مستی و نیاز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

ز من ضایع شد اندر کوی جانان چه دامنگیر یارب منزلی بود

زود باشد که بیاید به سلامت یارم ای خوش آن روز که آید به سلامت بر ما

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست مست از می و می خواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا وز قد بلند او بالای صنوبر پست

در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ که رستگاری جاوید در کم آزاریست

در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو به هواداری آن عارض و قامت برخاست

درزلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی برمیشکند گوشه ی محراب امامت

در آن مقام که خوبان به غمزه تیغ زنند عجب مکن ز سری کو فتاده در پایی

درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار اگر سفینه ی حافظ رسد به دریایی

ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ ازین فسانه هزاران هزار دارد یاد

سایه ی طوبا و دل جویی حور و لب حوض به هوای سر کوی تو برفت از یادم

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله ی شبگیر کنم

سالها پیروی مذهب رندان کردم تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست که به کام دل ما آن بشد و این آمد

سالها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق میکده از درس و دعای ما بود

سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

صلاح کار کجا و من خراب کجا بین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

سرم ز دست بشد چشمم از انتظار بسوخت در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید که خوش خطی نمودی از خط یار

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند همدم گل نمی شود میل سمن نمی کند

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده ی مستانه زدند

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی نرود از یادت