کل اشعار سه
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام راصبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ماراصبح امید که بد معتکف پرده ی غیب
گو برون آی که کار شب تار آ خر شدسخن غیر مگو با من معشوقه پرست کز وی و جام میم نیست به کس پروایی
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم عاشقان را نبود چاره به جز مسکینی
سخن بی غرض از بنده ی مخلص بشنو ای که منظور بزرگان حقیقت بینی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست کز وی و جام میم نیست به کس پروایی
سر این نکته مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی
ساعد آن به که بپوشی چو تو از بهر نگار دست در خون دل پر هنران می داری
سلامی چو بوی خوش آشنایی بر آن مردم دیده ی روشنایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
صد باد صبا این جا با سلسله می رقصند این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
ساقیا سایه ی ابر است و بهار و لب جوی من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
صبح دولت می دمد کو جام همچون آفتاب فرصتی زین به کجا یابم بده جام شراب
شاد بادا روح آن رندی که او بر سر کوی مغان یابد وفات
شرمم از خرقه ی آلوده ی خود می آید که به هر پاره دوصد شعبده پیراسته ام
شهر یاران بود و جای مهربانان این دیار مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل کجا دانند حال ما سبکساران ساحلها
شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنانشب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاستشکر ایزد که به اقبال کله گوشه ی گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شدشکر آنرا که میان من و او صلح افتاد
حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدندشاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم که به همت عزیزان برسم به نیک نامی
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی
شاهد و ساقی به دست افشان و مطرب پای کوب غمزه ی ساقی ز چشم می پرستان برده خواب
من اگر رندم اگر شیخ چه کارم با کس حافظ راز خود و عارف بخت خویشم
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابرویی ست که کمین صید گهش جان و دل و دین آمد
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را
ماه شعبان مده از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
می دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد که دل نازک او مایل افسانه ی کیست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
مرغ شبخوان را بشارت باد کاندر راه عشق دوست را با ناله ی شبهای بیداران خوش است
مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بیا ببین که که را می کند تماشایی
مرا که از رخ او ماه در شبستان است کجا بود به فروغ ستاره پروایی
ماهم این هفته شد از شهر و به چشمم سالیست حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکته هر محفلی بودمسلمانان
مرا وقتی دلی بود که با وی گفتمی گر مشکلی بودمن اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادندما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام مامرا در مجلس جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می دارد که بربندید محمل هامن از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخارامی سوزم از فراغت روی از جفا بگردان
هجران بلای من شد یا رب بلا بگردانمزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درومن ترک عشقبازی و ساغر نمی کنم
صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنمما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیممژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد
هدهد خوش خبر از طرف صبا باز امدمژده ای دل که مسیحا نفسی می اید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می ایدمدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زدماجرای من و معشوق مرا پایان نیست هرچه آغاز ندارد نپذیرد انجام
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه این جا به پناه آمده ایم
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شکن طره ی هندوی تو بود
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان قال و مقال عالمی می کشم از برای تو
مهر رخت سرشت من خاک درت بهشت من عشق تو سرنوشت من راحت من رضای تو
من و انکار شراب این چه حکایت باشد غالبا این قدرم قدر و کفایت باشد
من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می گویی
من که شب ها ره تقوی زده ام با دف و چنگ این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد
مگو دیگر که حافظ نکته دانست که ما دیدیم و محکم غافلی بود
مردمی کرد و کرم بخت خداداه ی من کان بت سنگ دل از راه وفا باز آمد
ملامت گو چه دریابد ز راز عاشق و معشوق نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
ملول از همرهان بودن طریق کاروانی نیست بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ چه توقع ز جهان گذران می داری
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
مکن عتاب از این بیش و جور بر دل من بکن هر آنچه توانی که جان آن داری
من به خلوت ننشینم پس از این ورنه به مثل زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف تا به حدی ست که آهسته دعا نتوان کرد
ما از برون در شده مغرور صد فریب تا خود درون پرده چه تقریر می کنند
مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد
مراد دل ز که جویم که نیست دلداری که جلوه ی نظر و شیوه ی کرم دارد
من دیوانه چو زلف تو رها می کردم هیچ لایق ترم از حلقه ی زنجیر نبود
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس
مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم
ما مریدان رو به سوی کعبه چون آریم چون رو به سوی خانه ی خمار دارد پیر ما
می کند حافظ دعایی بشنو و آمین بگوی روزی ما باد لعل شکر افشان شما
محرم راز دل شیدای خود کس نمی بینم ز خاص و عام را
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوزه عروس هزار داماد است
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل تو چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را نعره زنان جامه دران میداری
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مساله آموز صد مدرس شد
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند جوانان سعادتمند پند پیر برنا را
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشینفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شدندانم نوحه ی قمری به طرف جویباران چیست مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
نرگس ار لاف زد از شیوه ی چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پی نابینایی
نازنینی چو تو پاکیزه رخ و پاک نهاد بهتر آن است که با مردم بد ننشینی
نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت اگر رسد خللی خون من به گردن چشم
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش که من این مساله بی چون و چرا می بینم
نیست در کس کرم و وقت طرب می گذرد چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار عشوه ای فرمای تا من طبع را موزون کنم
نکته ی روح فزای دهن یار بگو نامه ی خوش خبر از عالم اسرار بیار
نمی بینم نشاط عیش در کس نه درمان دلی نه درد دینی
نهال صبرم از وصلش برآورد ز بخت خویش برخوردارم امشب
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل بنال بلبل بی دل که جای فریاد است
نکته ی دلکش بگویم خال آن مه رو ببین عقل و جان را بسته ی زنجیر آن گیسو ببین
یعقوب را دو دیده ز حسرت سفید شد آوازه ای ز مصر به کنعان نمی رسد
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
یاد باد آن کو به قصد جان ما عهد را بشکست و پیمان نیز هم
یاد باد آن که به اصلاح شما می شد راست نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من استیارب آن شمع دل افروز ز کاشانه ی کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه ی کیستیار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایان عار داشتیک جو از خرمن هستی نتواند برداشت
هر که در ملک فنا و ره حق دانه نکشتیاد باد آن که رخت شمع طرب می افروخت
وین دل سوخته پروانه ی بی پروا بودیاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شدیارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیردیاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکردیا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید
دود آهیش در آیینه ی ادراک اندازیا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنشیاد باد آنکه سر کوی تو ام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بودیاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان
بحث سر ذکر و حلقه ی عشاق بودیاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی
در میان من و لعل تو حکایت ها بودیاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بودیاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بودیک پند زمن بشنو خواهی نشوی رسوا
من خمره ی افیونم زنهار سرم مگشای
ارب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسانیاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست
آنچه در مجلس امروز کم است آنجا بودیوسف گمگشته بازاید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخوریارب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامتیک سر موی به دست من و یک سر با دوست
سالها بر سر این رشته کشاکش دارمیا رب این کعبه ی مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین من استیارب این قافله را لطف ازل بدرقه باد که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
یار دارد سر سر صید دل حافظ یاران شاهبازی به شکار مگسی می آید
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
یارب به وقت گل گنه از بنده عفو کن وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش
یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند ببرد زود به سرداری خود پادشهش
یا رب این آتش که بر جان من است سرد کن ز انسان که کردی بر خلیل
یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی
یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان دل شرح دهد که چه گفت و چه ها شنید
جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدندجوهر جام جم از کان جهانی دگر است تو تمنا ز گل کوزه گران می داری
جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح باشد که چو خورشید درخشان به درآیی
جمشید جز حکایت جام از جهان مبرد زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی
جلوه بخت تو دل می برد از شاه و گدا چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند
چندت کنم حکایت شرح این قدر حکایت باقی نمی توان گفت الا به غمگساران
چون مورچه بی قرار از آنم
تا آن مگس از شکر برانمچو ذکر لعل لبت می کنم خرد گوید حدیث یا شکر است این که در دهان داری
چو گل از این باغ می بری حافظ چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری
چون شمع نکورویی در رهگذر باد است طرف هنری بر بند از شمع نکورویی
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت کز غنچه چو گل خرم و خندان به در آیی
خدا را کم نشین با خرقه پوشان رخ از رندان بی سامان مپوشان
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
خوبان پارسی گوی بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا راخیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر خویشتن در پای معشوق افکنی
خانه بی تشویش و ساقی یار و مطرب بذله گو موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب
ژاله بر لاله ست یا بر گل گلاب یا بر آتش آب یا بر روت خوی
عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گرچه جام ما نشد پر می به دوران شماعزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا براید چیست فرمان شماعارفی کو که کند فهم زبان سوسن تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد
عجب از لطف تو ای گل که نشینی با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن می بینی
عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما
فراوان گنج غم در سینه دارم اگرچه مدعی بیند حقیرم
فرصت شمر طریقه ی رندی که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
فراق و وصال چه باشد رضای دوست طلب که حیف باشد از او غیر تمنایی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
قراری بسته ام با می فروشان که روز غم به جز ساغر نگیرم
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام تا ببینی که نگارت به چه آ یین آمد
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریستقصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت
منظری از چمن نزهت درویشان استغافل آن کو به شمشیر از و می پیچد عنان قند را لذت مگر نیکو نمی داند مگس
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
کس در جهان ندارد یک بنده ای چو حافظ زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد
کسی کو فاضل است امروز در دهر نمی بیند ز غم یک دم رهایی
کسی کو جاهل است اندر تنعم متاع او بود هر دم بهایی
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا راکرده ام توبه به دست صنم باده فروش که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
کس ندیده ست ز مشک ختن و نافه ی چین آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت به که نفروشند مستوری به مستان شما
کشد نقش اناالحق بر زمین خون چو منصور ار کشی بر دارم امشب
گر من از سرزنش مدعیان اندیشم شیوه ی مستی و رندی نرود از پیشم
گر حسودی بدی گفت و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
گرچه رندی و خرابی گنه ماست ولی عاشقی گفت:که ما را تو بر آن میداری
گفتم غم تو دارم
گفتا غمت سراید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برایدگر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی
گوشه ی چشم رضایی به منت باز نشد این چنین عزت صاحبنظران می داری
گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست بی دلی سهل بود گر نبود بی دینی
گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینی
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
گره ز دل بگشا و ز سپهر یاد مکن که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد