لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست که در این بحر کرم غرق گناه آمده ایم

لعلی از کار مروت برنیامد سالها تابش خورشید و سعی ابر و باران را چه شد

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح داغ دل بود به امید دوا باز آمد

لب از ترشح می پاک کن برای خدا که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

لرزه بر اعضای مهر از رشک آن مه رو نگر نافه را خون در جگر زان زلف عنبر بو ببین

لعلت به در دندان بشکسته لب پسته زلفت به خم چوگان بربود دلم چون گو

لطف باشد گر نپوشی از گدا ها روت را تا به کام دل ببیند دیده ی ما روت را

ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی طمع مدار که کار دگر توانی کرد

وصال دوست گرت دست می دهد روزی برو که هر چه مراد است در جهان داری

واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم

واعظ ز تاب فکرت بی حاصلم بسوخت ساقی کجاست تا زند آبی بر آتشم

وگر باور نمی داری برو از صورتگر چین پرس که مانی نسخه می خواند ز نوک کلک مشکینم

وگر فقیه نصیحت کند که می خورید پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن

وز برای صید دل در گردنم زنجیر زلف چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی

وقت عیش و موسم شادی و هنگام طرب پنج روز ایام عشرت را غنیمت دان دلا

 

 

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران

دریاب کنون که نعمتت هست به دست کاین دولت و ملک می رود دست به دست

اگر یک سر مو فراتر پرم فروغ تجلی بسوزد پرم

به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست هست؟

به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

بدو گفت سالار بیت الحرام که ای حامل وحی برتر خرام...

بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم که نیروی بالم نماند

بلندآسمان پیش قدرت خجل تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل

تو اصل وجود آمدی از نخست دگر هرچه موجود شد فرع توست

جهان آفرین بر تو رحمت کناد دگر هرچه گویم فسانه ست و باد

چو خرما به شیرینی اندوده پوست چو بازش کنی استخوانی دراوست

چو عزمش برآهخت شمشیر بیم به معجز میان قمر زد دو نیم

چو صیتش در افواه دنیا فتاد تزلزل در ایوان کسرا فتاد

چنان گرم در تیه قربت بماند که در سدره جبریل از او بازماند

گدا گر تواضع کند خوی اوست ز گردن فرازان تواضع نکوست

گل آورد سعدی سوی بوستان به شوخی و فلفل به هندوستان

زهی دین و دانش زهی عدل و داد زهی ملک و دولت که پاینده باد

سعدی از سرزنش غیر نترسد هیهات غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را

به خوابگاه عدم عدم گر هزار سال بخسبم به خواب عافیت آن گه به بوی موی تو باشم

به درگاه فرمانده ذوالجلال چو درویش پیش توانگر بنال

تو هم گردن از حکم داور مپیچ که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ

چو حاکم به فرمان داور بود خدایش نگهبان و یاور بود

خواب نوشین بامداد رحیل باز دارد پیاده را به سبیل

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

دو چیز طیره ی عقل است:دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

دعا کن به شب چون گدایان به سوز اگر می کنی پادشاهی به روز

زبان در دهان ای خردمند چیست کلید در گنج صاحب هنر

سعدی از اخلاق دوست هرچه برآید نکوست گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

کنونت که امکان گفتار هست بگوی ای برادر به لطف و خوشی..

چو فردا که پیک اجل در رسد به حکم ضرورت زبان در کشی

می بهشت ننوشم ز جام ساقی رضوان مرا به باده چه حاجت که مست بوی تو باشم

مایه ی پرهیزگار قوت صبر است و عقل عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

محال است که چون دوست دارد تو را که در دست دشمن گذارد تو را

نه کشور خدایم نه فرماندهم یکی از گدایان این درگهم

نصیحت کسی سودمند آیدش که گفتار سعدی پسند آیدش

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن اگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

هر دم از عمر میرود نفسی چون نگه می کنم نماند بسی

نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش جویی و بس

ریاست به دست کسانی خطاست که از دستشان دستها بر خداست

بر آن باش تا هرچه نیت کنی نظر در صلاح رعیت کنی

 

از مه او مه شتافت دیدن او برنتافت ماه چنان بخت یافت او که کمین گداست

ای لقای تو جواب هر سوال مشکل از تو حل شود بی قیل و قال...

ترجمانی هرچه ما را در دل است دست گیری هر که پایش در گل است

بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر

تو سالها سنگ بودی دلخراش آزمون را یک زمانی خاک باش...

در بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گل برآید رنگ رنگ

چون کنی بر بی حسد مکر و حسد زان حسد دل را سیاهیها رسد

عشقهایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود

ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دلبردگی

در دو چشم من نشین ای آن که از من من تری تا قمر را وانمایم کز قمر روشن تری

مکانم لامکان باشد نشانم بی نشان باشد نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم

شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد

با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی ها گفتمی

ای همیشه حاجت ما را پناه بار دیگر ما غلط کردیم راه

آن خیالاتی که دام اولیاست عکس مهرویان بستان خداست

ای مرا تو مصطفی من چون عمر از برای خدمتت بندم کمر

بی ادب تنها نه خود را داشت بد بلکه آتش در همه آفاق زد

هر چه بر تو آید از ظلمات و غم آن ز بی باکی و گستاخیست هم

هر که بی باکی کند در راه دوست رهزن مردان شد و نامرد اوست

علت عاشق ز علت ها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم زآن

فتنه و آشوب و خونریزی مجو پیش از این از شمس تبریزی مگو

دانه ها چون در زمین پنهان شود سر آن سرسبزی بستان شود

عشق زنده در روان و در بصر هر دمی باشد ز غنچه تازه تر

آن که از حق یابد ار وحی و جواب هرچه فرماید بود عین ثواب

میم و واو و میم نون تشریف نیست لفظ مومن جز پی تعریف نیست

حس دنیا نردبان این جهان حس دینی نردبان آسمان...

صحت این حس بجویید از طبیب صحت آن حس بخوانید از حبیب

کار مردان روشنی و گرمی است کار دونان حیله و بی شرمی است

ای بسا اصحاب کهف اندر جهان پهلوی تو پیش تو هست این زمان

خفته آن باشد که او از هر خیال دارد امید و کند با او مقال

دامن او گیر زوتر بی گمان تا رهی در دامن آخر زمان

هر که بویش نیست بی بینی بود بوی آن بوی است که آن دینی بود

ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش پیش آمد پیش او دنیا و پیش

مرد باش و سخره ی مردان مشو رو سر خود گیر سرگردان مشو

خون شهیدان را ز آب اولی تر است این خطا از هر صواب اولی تر است

آینه ات دانی چرا غماز نیست زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست

پروانه دمسازم می‌سوزم و می‌سازم از بيخودی و مستی می‌افتم و می‌خيزم

فردا که خلايق از خاک برانگيزند بيچاره من مسکين از خاک تو برخيزم

گر سر طلبی من سر در پای تو اندازم ور زر طلبی من زر اندر قدمت ريزم

گر دفتر حسنت را در حشر فروخوانند اندر عرصات آن روز شوری دگر اندازم

گر در عرصات آيد شمس الحق تبريزی من خاک سر کويش با مشک بياميزم

من عاشق جانبازم از عشق نپرهیزم من مست سراندازم از عربده نگریزم...

گویند رفیقانم از عشق نپرهیزی از عشق بپرهیزم پس با چه در آمیزم

راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود آن چه جگر سوزه بود باز جگر سازه شود

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

 

 

 

آنچه حق است اقرب از حبل الورید تو فکندی تیر فکرت را بعید

ای کمان و تیرها برساخته گنج نزدیک و تو دورانداخته

ای ز خوبی بهاران لب گزان بنگر آن سردی و زردی خزان...

روز دیدی طلعت خورشید خوب مرگ او را یاد کن وقت غروب

کودکی از حسن شد مولای خلق بعد فردا شد خرف رسوای خلق

پس مگو دنیا به تزویرم فریفت ورنه عقل من ز دامش می گریخت

هرکه آخر بین تر او مسعودتر هرکه آخوربین تر او مطرودتر

دشمن چو به ما در نگرد بد بیند عیبی که بر ماست یکی صد بیند...

ما آیینه ایم هر که در ما نگرد هر نیک و بدی که بیند از خود بیند

در پرده ی اسرار کسی را ره نیست زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست...

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست می خور که چنین فسانه ها کوته نیست

از منزل کفر تا به دین یک نفس است وز عالم شک تا یقین یک نفس است...

این یک نفس عزیز را خوش میدار کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

 

اکنون که گل سعادتت پربار است دست تو ز جام می چرا بیکار است...

می خور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است

امروز که نوبت جوانی من است می نوشم از آنکه کامرانی من است

ای چرخ فلک خرابی از کینه ی توست بیدادگری عادت دیرینه ی توست

از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود...

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

امروز تو را دسترس فردا نیست و اندیشه فردات به جز سودا نیست...

حالی خوش باش اگر دلت شیدا نیست کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

با باده نشین که ملک محمود این است از چنگ شنو که لحن داود این است

 

 

شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی ست

 

 

می خوردن و شاد بودن آیین من است فارغ بودن ز کفر و دین دین من است...

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست گفتا دل خرم تو کابین من است

معلوم نشد که در طربخانه ی خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا

 

گر باده خوری تو با خردمندان خور یا با صنمی لاله رخی خندان خور

بسیار مخور ورد مکن فاش مساز اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور

اگر مرگ دادست بیداد چیست ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

برانگونه رفتند هر دو به رزم تو گفتی که اندر جهان نیست بزم

به بادافره این گناهم مگیر تویی آفریننده ی ماه و تیر

به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ سواره بیایند هر سه به جنگ

به گیتی هر آنکس که نیکی شناخت بکوشید و با شهریاران بساخت

به گفتار دانندگان راه جوی به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

تو را گر همی یار باید بیار مرا یار هرگز نیاید به کار

تو شاهی پدر من تو را بنده ام همیشه به رای تو پوینده ام

تن خویش در جنگ رسوا کند همان به که با او مدارا کند

تو بر راه من بر ستیزه مریز که خود من یکی مایه ام در ستیز

تو را آرزو گر چنین آمدست یک امروز با می بساییم دست

 

 

شنیدم که در روز امید و بیم بدان را به نیکان ببخشد کریم

شبی بر نشست از فلک بر نشست به تمکین و جاه از ملک برگذشت

طلبکار خیر است و امیدوار خدایا امیدی که دارد برآر

گل آورد سعدی سوی بوستان به شوخی و فلفل به هندوستان

نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم

نه از لات و عزی برآورد گرد که تورات و انجیل منسوخ کرد

ندانم کدامین سخن گویمت که والاتری زان چه من گویمت

هر دم از عمر می رود نفسی چون نگه می کنم نماند بسی

هرکه آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت

یتیمی که ناکرده قرآن درست کتب خانه ی چند ملت بشست

ای تهی دست رفته در بازار ترسمت پر نیاوری دستار

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برارم به گفتگوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

 

تو آگاهی از کار دین و خرد روانت همیشه خرد پرورد

تو امروز می خور که فردا به رزم بپیچی و یادت نیاید ز بزم

تو را شرم بادا ز ریش سپید که فرزند کشتی ز بهر امید

تو بشناس کز مرز ایران زمین یکی مرد بد نام او آبتین

تو را بانوی شهر ایران کنم به زور و به دل جنگ شیران کنم

جهان آفرین تا جهان آفرید سواری چو رستم نیامد پدید

چو از ابر بینم همی باد و نم ندانم که نرگس چرا شد دژم

چه گفت آن سپهدار نیکو سخن که با بددلی شهریاری مکن

چو ایران نباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک دم مباد

خروشید کای فرخ اسفندیار هماوردت آمد برارای کار

خروشید و زد دست بر سر ز شاه که شاها منم کاوه ی دادخواه

خداوند تدبیرو فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموش

دلت گر به راه خطا مایلست تو را دشمن اندر جهان خود دل است

سخن چون برابر شود با خرد روان سراینده رامش برد

شود کوه آهن چو دریای آب اگر بشنود نام افراسیاب

شب تیره بلبل نخسپد همی گل از باد و باران بجنبد همی

که گفتت برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند

کسی کو خرد را ندارد ز پیش دلش گردد از کرده ی خویش ریش

که داند که بلبل چه گوید همی به زیر گل اندر چه موید همی