اگر چه تلخ باشد فرقت یار دراو شیرین بود امید دیدار

ای کوه سپیدسر درخشان شو مانند وزو شراره افشان شو

ای هدهد صبا به صبا می فرستمت بنگر که از کجا به کجا می فرستمت

اگر مرگ دادست بیداد چیست ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

اگر کوه آتش بود بسپرم ازین تنگ خوار است اگر بگذرم

اناالحق کشف اسرار است مطلق به جر حق کیست تا گوید انالحق

ای تاج ولی نه بر سر من تاراج تو لیک در برمن

ای درونت برهنه از تقوا کز برون جامه ی ریا داری

ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

از کجا آمده ام امدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

 

از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خاموش چون تو مجنون نیستی

اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی

از خمستان جرعه ای بر خاک ریخت جنبشی در آدم و حوا نهاد

آمد موج الست کشتی قالب ببست باز چو کشتی شکست نوبت وصل لقاست

او خدو انداخت بر روی علی افتخار هر نبی وهر وصی

از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان منزه از دغل

ای که دائم به خویش مغروری گر تو را عشق نیست معذوری

ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت نکن نیامده فردا را-پروین

 

ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روز دریابی-سعدی

این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان را که خبر شد خبری باز نیامد

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

اگر کاری کنی مزدی ستانی چو بیکاری یقین بیمزد مانی

ای که دستت می رسد کاری بکن بیش از این کز تو نیاید هیچ کار

آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

الهی سینه ای ده آتش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز-وحشی بافقی

 

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد

آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد

 

 

آرزوهای دو عالم دستگاه از کف خاکم غباری بیش نیست-بیدل

اگر در دیده ی مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

آب آتش فروز عشق آمد آتش آب سوز عشق آمد

اگر درباغ عشق آیی همه فراش دل یابی وگر در راه دین آیی همه نقاش جان بینی

از قضا سرکنگبین صفرا فزود روغن بادام خشکی می نمود

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست

 

از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود...

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

 

از غم داغ گل رخان از خاک لاله در خون تپیده می آید

از پی هر شکست پیروزیست از دل شب سپیده می آید

از گـور چـگـونه رو نـگـردانـم مـن عـاشق آفـتـاب تـابـانم

امروز تو را دسترس فردا نیست و اندیشه فردات به جز سودا نیست...

حالی خوش باش اگر دلت شیدا نیست کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

 

ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ جسم درمانده‌ام از روح جـداست

ای از بر سدره شاهراهت وی قبه ی عرش تکیه گاهت...

ای طاق نهم رواق بالا بشکسته ز گوشه ی کلاهت

با باده نشین که ملک محمود این است از چنگ شنو که لحن داود این است

بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده ست لشگر چین در بهار خیمه به هامون زده ست

بنده همان به که ز تقصیر خویش عذربه درگاه خدای آورد...

ورنه سزاوار خداوندی اش کس نتواند که به جای آورد

برانگونه رفتند هر دو به رزم تو گفتی که اندر جهان نیست بزم

به بادافره این گناهم مگیر تویی آفریننده ی ماه و تیر

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند

به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ سواره بیایند هر سه به جنگ

به گیتی هر آنکس که نیکی شناخت بکوشید و با شهریاران بساخت

به گفتار دانندگان راه جوی به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

به نیروی یزدان نیکی دهش از این کوه آتش نیابم تپش

به نام آنکه جان را فکرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت

باغ ها و سبزه ها اندر دل است عکسشان پیدا بر این آب و گل است

بود در ذات حق اندیشه باطل محال محض دان تحصیل حاصل

`به جز علی که آرد پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم شهدای کربلا را

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیارا

بیرون ز حساب نام لیلی با هیچ سخن نداشت میلی

بوی گلهای چیده می آید خونم از دل به دیده می آید

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذران

بس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا در نبندد هوشیار

بهرام که گور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

به خون خود آغشته و رفته اند چه گلهای رنگین به جوبارها

به یاد خم ابروی گلرخان بکش جام در بزم می خوارها

به شادی و آسایش و خواب و خور ندارند کاری دل افگارها

بیا ای دل از اینجا پر بگیریم ره کاشانه ی دیگر بگیریم...

بیا گمکرده ی دیرین خود را سراغ از لاله ی پرپر بگیریم

بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود پسته ی بی مغز چون لب واکند رسوا شود

بشنو از نی چون حکایت می کند از جداییها شکایت می کند

بیدل این کم همتان بر عز و جاه فخرها دارند وعاری بیش نیست

برق با شوقم شراری بیش نیست شعله طفل نی سواری بیش نیست

بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

برو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی ست که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت

به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک...

عبیرآمیز انفاس بهاری زبورآمیز کبک کوهساری

بوی کبر و بوی حرص و بوی آز درسخن گفتن بیاید چون پیاز

 

 

با باده نشین که ملک محمود این است از چنگ شنو که لحن داود این است

بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده ست لشگر چین در بهار خیمه به هامون زده ست

بنده همان به که ز تقصیر خویش عذربه درگاه خدای آورد...

ورنه سزاوار خداوندی اش کس نتواند که به جای آورد

برانگونه رفتند هر دو به رزم تو گفتی که اندر جهان نیست بزم

به بادافره این گناهم مگیر تویی آفریننده ی ماه و تیر

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند

به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ سواره بیایند هر سه به جنگ

به گیتی هر آنکس که نیکی شناخت بکوشید و با شهریاران بساخت

به گفتار دانندگان راه جوی به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

به نیروی یزدان نیکی دهش از این کوه آتش نیابم تپش

به نام آنکه جان را فکرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت

باغ ها و سبزه ها اندر دل است عکسشان پیدا بر این آب و گل است

بود در ذات حق اندیشه باطل محال محض دان تحصیل حاصل

`به جز علی که آرد پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم شهدای کربلا را

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیارا

بیرون ز حساب نام لیلی با هیچ سخن نداشت میلی

بوی گلهای چیده می آید خونم از دل به دیده می آید

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذران

بس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا در نبندد هوشیار

بهرام که گور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

به خون خود آغشته و رفته اند چه گلهای رنگین به جوبارها

به یاد خم ابروی گلرخان بکش جام در بزم می خوارها

به شادی و آسایش و خواب و خور ندارند کاری دل افگارها

بیا ای دل از اینجا پر بگیریم ره کاشانه ی دیگر بگیریم...

بیا گمکرده ی دیرین خود را سراغ از لاله ی پرپر بگیریم

بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود پسته ی بی مغز چون لب واکند رسوا شود

بشنو از نی چون حکایت می کند از جداییها شکایت می کند

بیدل این کم همتان بر عز و جاه فخرها دارند وعاری بیش نیست

برق با شوقم شراری بیش نیست شعله طفل نی سواری بیش نیست

بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

برو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی ست که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت

به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک...

عبیرآمیز انفاس بهاری زبورآمیز کبک کوهساری

بوی کبر و بوی حرص و بوی آز درسخن گفتن بیاید چون پیاز

 

 

با باده نشین که ملک محمود این است از چنگ شنو که لحن داود این است

بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده ست لشگر چین در بهار خیمه به هامون زده ست

بنده همان به که ز تقصیر خویش عذربه درگاه خدای آورد...

ورنه سزاوار خداوندی اش کس نتواند که به جای آورد

برانگونه رفتند هر دو به رزم تو گفتی که اندر جهان نیست بزم

به بادافره این گناهم مگیر تویی آفریننده ی ماه و تیر

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند

به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ سواره بیایند هر سه به جنگ

به گیتی هر آنکس که نیکی شناخت بکوشید و با شهریاران بساخت

به گفتار دانندگان راه جوی به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

به نیروی یزدان نیکی دهش از این کوه آتش نیابم تپش

به نام آنکه جان را فکرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت