کل اشعار پنج
اگر چه تلخ باشد فرقت یار دراو شیرین بود امید دیدار
ای کوه سپیدسر درخشان شو مانند وزو شراره افشان شو
ای هدهد صبا به صبا می فرستمت بنگر که از کجا به کجا می فرستمت
اگر مرگ دادست بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیستاگر کوه آتش بود بسپرم
ازین تنگ خوار است اگر بگذرماناالحق کشف اسرار است مطلق
به جر حق کیست تا گوید انالحقای تاج ولی نه بر سر من
تاراج تو لیک در برمنای درونت برهنه از تقوا
کز برون جامه ی ریا داریابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوریاز کجا آمده ام امدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خاموش چون تو مجنون نیستیاگر با دیگرانش بود میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلیاز خمستان جرعه ای بر خاک ریخت
جنبشی در آدم و حوا نهادآمد موج الست کشتی قالب ببست
باز چو کشتی شکست نوبت وصل لقاستاو خدو انداخت بر روی علی
افتخار هر نبی وهر وصیاز علی آموز اخلاص عمل
شیر حق را دان منزه از دغلای که دائم به خویش مغروری
گر تو را عشق نیست معذوریای دل عبث مخور غم دنیا را
فکرت نکن نیامده فردا را-پروین
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روز دریابی-سعدیاین مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامدای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامداز شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شداگر کاری کنی مزدی ستانی
چو بیکاری یقین بیمزد مانیای که دستت می رسد کاری بکن
بیش از این کز تو نیاید هیچ کارآن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفتالهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز-وحشی بافقی
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم بادآتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتادآتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آرزوهای دو عالم دستگاه
از کف خاکم غباری بیش نیست-بیدلاگر در دیده ی مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینیآمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چراامشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینیآب آتش فروز عشق آمد آتش آب سوز عشق آمد
اگر درباغ عشق آیی همه فراش دل یابی وگر در راه دین آیی همه نقاش جان بینی
از قضا سرکنگبین صفرا فزود روغن بادام خشکی می نمود
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست
از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود...
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
از غم داغ گل رخان از خاک لاله در خون تپیده می آید
از پی هر شکست پیروزیست از دل شب سپیده می آید
از گـور چـگـونه رو نـگـردانـم
مـن عـاشق آفـتـاب تـابـانمامروز تو را دسترس فردا نیست و اندیشه فردات به جز سودا نیست...
حالی خوش باش اگر دلت شیدا نیست کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ
جسم درماندهام از روح جـداستای از بر سدره شاهراهت وی قبه ی عرش تکیه گاهت...
ای طاق نهم رواق بالا بشکسته ز گوشه ی کلاهت
با باده نشین که ملک محمود این است از چنگ شنو که لحن داود این است
بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده ست لشگر چین در بهار خیمه به هامون زده ست
بنده همان به که ز تقصیر خویش عذربه درگاه خدای آورد...
ورنه سزاوار خداوندی اش کس نتواند که به جای آورد
برانگونه رفتند هر دو به رزم تو گفتی که اندر جهان نیست بزم
به بادافره این گناهم مگیر تویی آفریننده ی ماه و تیر
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند
به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ
سواره بیایند هر سه به جنگبه گیتی هر آنکس که نیکی شناخت
بکوشید و با شهریاران بساختبه گفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بپوی و به هر کس بگویبه نیروی
یزدان نیکی دهش از این کوه آتش نیابم تپشبه نام آنکه جان را فکرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروختباغ ها و سبزه ها اندر دل است
عکسشان پیدا بر این آب و گل استبود در ذات حق اندیشه باطل
محال محض دان تحصیل حاصل`
به جز علی که آرد پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم شهدای کربلا رابخت جوان یار ما دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاستبه امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا رابه دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیارابیرون ز حساب نام لیلی
با هیچ سخن نداشت میلیبوی گلهای چیده می آید
خونم از دل به دیده می آیدبگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یارانبه نام نقش بند صفحه ی خاک
عذارافروز مه رویان افلاکبی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمبرخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذرانبس بگردید و بگردد روزگار
دل به دنیا در نبندد هوشیاربهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفتبه خون خود آغشته و رفته اند
چه گلهای رنگین به جوبارهابه یاد خم ابروی گلرخان
بکش جام در بزم می خوارهابه شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل افگارهابیا ای دل از اینجا پر بگیریم
ره کاشانه ی دیگر بگیریم...بیا گمکرده ی
دیرین خود را سراغ از لاله ی پرپر بگیریمبی کمالی های انسان از سخن پیدا شود
پسته ی بی مغز چون لب واکند رسوا شودبشنو از نی چون حکایت می کند
از جداییها شکایت می کندبیدل این کم همتان بر عز و جاه
فخرها دارند وعاری بیش نیستبرق با شوقم شراری بیش نیست
شعله طفل نی سواری بیش نیستبوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همیبرو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا رابه جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارابرو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی ست که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت
به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک...
عبیرآمیز انفاس بهاری زبورآمیز کبک کوهساری
بوی کبر و بوی حرص و بوی آز درسخن گفتن بیاید چون پیاز
با باده نشین که ملک محمود این است از چنگ شنو که لحن داود این است
بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده ست لشگر چین در بهار خیمه به هامون زده ست
بنده همان به که ز تقصیر خویش عذربه درگاه خدای آورد...
ورنه سزاوار خداوندی اش کس نتواند که به جای آورد
برانگونه رفتند هر دو به رزم تو گفتی که اندر جهان نیست بزم
به بادافره این گناهم مگیر تویی آفریننده ی ماه و تیر
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند
به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ
سواره بیایند هر سه به جنگبه گیتی هر آنکس که نیکی شناخت
بکوشید و با شهریاران بساختبه گفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بپوی و به هر کس بگویبه نیروی
یزدان نیکی دهش از این کوه آتش نیابم تپشبه نام آنکه جان را فکرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروختباغ ها و سبزه ها اندر دل است
عکسشان پیدا بر این آب و گل استبود در ذات حق اندیشه باطل
محال محض دان تحصیل حاصل`
به جز علی که آرد پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم شهدای کربلا رابخت جوان یار ما دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاستبه امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا رابه دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیارابیرون ز حساب نام لیلی
با هیچ سخن نداشت میلیبوی گلهای چیده می آید
خونم از دل به دیده می آیدبگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یارانبه نام نقش بند صفحه ی خاک
عذارافروز مه رویان افلاکبی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمبرخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذرانبس بگردید و بگردد روزگار
دل به دنیا در نبندد هوشیاربهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفتبه خون خود آغشته و رفته اند
چه گلهای رنگین به جوبارهابه یاد خم ابروی گلرخان
بکش جام در بزم می خوارهابه شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل افگارهابیا ای دل از اینجا پر بگیریم
ره کاشانه ی دیگر بگیریم...بیا گمکرده ی
دیرین خود را سراغ از لاله ی پرپر بگیریمبی کمالی های انسان از سخن پیدا شود
پسته ی بی مغز چون لب واکند رسوا شودبشنو از نی چون حکایت می کند
از جداییها شکایت می کندبیدل این کم همتان بر عز و جاه
فخرها دارند وعاری بیش نیستبرق با شوقم شراری بیش نیست
شعله طفل نی سواری بیش نیستبوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همیبرو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا رابه جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارابرو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی ست که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت
به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک...
عبیرآمیز انفاس بهاری زبورآمیز کبک کوهساری
بوی کبر و بوی حرص و بوی آز درسخن گفتن بیاید چون پیاز
با باده نشین که ملک محمود این است از چنگ شنو که لحن داود این است
بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده ست لشگر چین در بهار خیمه به هامون زده ست
بنده همان به که ز تقصیر خویش عذربه درگاه خدای آورد...
ورنه سزاوار خداوندی اش کس نتواند که به جای آورد
برانگونه رفتند هر دو به رزم تو گفتی که اندر جهان نیست بزم
به بادافره این گناهم مگیر تویی آفریننده ی ماه و تیر
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند
به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ
سواره بیایند هر سه به جنگبه گیتی هر آنکس که نیکی شناخت
بکوشید و با شهریاران بساختبه گفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بپوی و به هر کس بگویبه نیروی
یزدان نیکی دهش از این کوه آتش نیابم تپشبه نام آنکه جان را فکرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروخت