از مه او مه شتافت دیدن او برنتافت ماه چنان بخت یافت او که کمین گداست

ای لقای تو جواب هر سوال مشکل از تو حل شود بی قیل و قال...

ترجمان هرچه ما را در دل است دست گیر هر که پایش در گل است

بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر

تو سالها سنگ بودی دلخراش آزمون را یک زمانی خاک باش...

در بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گل برآید رنگ رنگ

چون کنی بر بی حسد مکر و حسد زان حسد دل را سیاهیها رسد

عشقهایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود