کل اشعار هفت
باغ ها و سبزه ها اندر دل است
عکسشان پیدا بر این آب و گل استبود در ذات حق اندیشه باطل
محال محض دان تحصیل حاصل`
به جز علی که آرد پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم شهدای کربلا رابخت جوان یار ما دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاستبه امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا رابه دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیارابیرون ز حساب نام لیلی
با هیچ سخن نداشت میلیبوی گلهای چیده می آید
خونم از دل به دیده می آیدبگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یارانبه نام نقش بند صفحه ی خاک
عذارافروز مه رویان افلاکبی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمبرخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذرانبس بگردید و بگردد روزگار
دل به دنیا در نبندد هوشیاربهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفتبه خون خود آغشته و رفته اند
چه گلهای رنگین به جوبارهابه یاد خم ابروی گلرخان
بکش جام در بزم می خوارهابه شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل افگارهابیا ای دل از اینجا پر بگیریم
ره کاشانه ی دیگر بگیریم...بیا گمکرده ی
دیرین خود را سراغ از لاله ی پرپر بگیریمبی کمالی های انسان از سخن پیدا شود
پسته ی بی مغز چون لب واکند رسوا شودبشنو از نی چون حکایت می کند
از جداییها شکایت می کندبیدل این کم همتان بر عز و جاه
فخرها دارند وعاری بیش نیستبرق با شوقم شراری بیش نیست
شعله طفل نی سواری بیش نیستبوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همیبرو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا رابه جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارابرو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی ست که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت
به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک...
عبیرآمیز انفاس بهاری زبورآمیز کبک کوهساری
بوی کبر و بوی حرص و بوی آز درسخن گفتن بیاید چون پیاز
تـا مرگ نيامده ست برخيـزم در دامــن زنــدگي بــيــاويــزم
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
تاخبردارم از او بی خبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم
تو را گر همی یار باید بیار مرا یار هرگز نیاید به کار
تو ز قران ای پسر ظاهر مبین دیو آدم را نبیند غیر طین
تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت
تو شاهی پدر من تو را بنده ام همیشه به رای تو پوینده ام
تن خویش در جنگ رسوا کند همان به که با او مدارا کند
تو بر راه من بر ستیزه مریز که خود من یکی مایه ام در ستیز
تو را آرزو گر چنین آمدست یک امروز با می بساییم دست
تو آگاهی از کار دین و خرد روانت همیشه خرد پرورد
تو امروز می خور که فردا به رزم بپیچی و یادت نیاید ز بزم
تو را شرم بادا ز ریش سپید که فرزند کشتی ز بهر امید
تو را عز لولاک تمکین بس است ثنای تو طه و یاسین بس است
تو در سیرت پادشاهی خویش سبق بردی از پادشاهان پیش
ترتیب جهان چنانکه بایست کردی به مثابتی که شایست
تا در نفسم عنایتی هست فتراک تو کی گذارم از دست
تا غرق نشد سفینه در آب رحمت کن و دست گیرو دریاب
تا چند مرا ز بیم و امید پروانه دهی به ماه و خورشید
تو گفتی که بر گنبد لاژورد بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو چندان که گویی سخن گوی باش خردمند باش و جهان جوی باش
تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
تو را بانوی شهر ایران کنم
به زور و به دل جنگ شیران کنمتویی تو نسخه ی نقش الهی
بجوی از خویش هر چیزی که خواهیتو بستی عقد عهد بندگی دوش
ولی کردی به نادانی فراموشتو از خود روز و شب اندر گمانی
همان بهتر که خود را می ندانیتو بودی عکس معبود ملایک
از آن گشتی تو مسجود ملایکتفکر کن تو در خلق سماوات
که تا ممدوح حق گردی در آیاتتو در خوابی و این دیدن خیال است
هر انچه دیده ای از وی مثال است
تامل کنان در خطا و صواب
به از ژاژ خایان حاضر جوابتن ز جان و جان زتن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیستتا به کی نازی به حسن عاریت
ما و من آیینه داری بیش نیستتو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو او اشارت های ابروتو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینیتو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
طبیعی قوت تو ده هزار است
ارادی برتر از حصر و شمار استطومار ندامت است طبع من
حرفیست هر آتشی به طومارمتا نگردی بی خبر از جسم و جان کی خبر یابی ز جانان یک زمان
جفا می کن جفاات جمله لطف است
خطا می کن خطای تو صواب استجهان آفرین تا جهان آفرید
سواری چو رستم نیامد پدیدجهان عقل و جان سرمایه ی توست
زمین و آسمان پیرایه ی توستجهان آن تو و تو مانده عاجز
ز تو محرومتر کس دیده هرگزجهان انسان شد و انسان جهانی
ازین پاکیزه تر نبود بیانیجز افسون و افسانه نبود جهان
که بستند چشم خشیارها
چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان
چو از ابر بینم همی باد و نم
ندانم که نرگس چرا شد دژمچنین است سوگند چرخ بلند
که بر بی گناهان نیاید گزندچه گفت آن سپهدار نیکو سخن
که با بددلی شهریاری مکنچرا کردند نامش عرش رحمان
چه دارد نسبت او با قلب انسانچه می گویم حدیث عالم دل
تو را ای سرنشیب پای در گلچو آیات است روشن گشته از ذات
نگردد ذات او روشن به آیاتچو خود را دید یک شخص معین
تفکر کرد که تا خود چیستم منچون که مستم کرده ای حدم مزن
شرع مستان را نیارد حد زدنچه بود آغاز فکرت را نشانی
سرآغاز تفکر را چه خوانیچو خود را دید یک شخص معین
تفکر کرد که تا خود چیستم منچه باید نازش ونالش بر اقبالی و ادباری
که تا بر هم زنی دیده نا این بینی نه آن بینیچو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا راچو به دوست عهد بندد زمیان پاکبازان
چو علی که می تواند که به سر برد وفاراچو قاف قدرتش دم بر قلم زد
هزاران نقش بر لوح عدم زدچون فرود آیی به وادی طلب
پیشت آید هر زمانی صد تعبچون به دریا می توانی راه یافت
سوی یک شبنم چرا باید شتافتچو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک دم مبادچه فرهادها مرده در کوهها
چه حلاج ها رفته بر دارهاچه دارد جهان جز دل ومهر یار
مگر توده های ز پندارهاچه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا راهمیشه تا برآید ماه و خورشید مرا باشد به وصل یار امید
همه شادی و عشرت باشد ای دوست در آن خانه که مهمانش تو باشی
هر دست که دادند از آن دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
همت طلب ار باطن پیران سحرخیز زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
همه یاران به ســـــر راه تـــو بودیم ولــــــی
غــــم روی تو مرا دید و ز مــن یــغما بــردهـوا هـواي بـهـار اسـت و بـاده بـاده نـاب
به خنده خنده بنوشيم ‚جرعهجرعه شراب
حاجت گه جمله جهان اوست
محراب زمین و آسمان اوستهمه دل باخته بودیم و پریشان که غمت همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد
هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش در پیری نیاید از تو به غیر خواب
هر ذره که در خاک زمینی بوده ست پیش از من و تو تاج و نگینی بوده ست
هر کاو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران
هیچ آدابی و تربیتی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو
هرکسی را سیرتی بنهاده ام هرکسی را اصطلاحی داده ام
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزندهر آنکس را که اندر دل شکی نیست
یقین داند که هستی جز یکی نیستهمه با او ولی او از همه دور
به زیر قبه های ستر مستورهنوزت در سر از شاهی غرور است
دریغا کاین غرور از عشق دور است
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبریهر آنکس را که ایزد راه ننمود
ز استعمال منطق هیچ نگشود
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
اگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشمهر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
ما به فلک می رویم عزم تماشا که راستهر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداختهر که تامل نکند در جواب
بیشتر آید سخن ناصوابهان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان
ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دانهمی گویم و گفته ام بارها
بود کیش من مهر دلدارهاهر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شدهمچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دیدهر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار منهر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویشهر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینیهمه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینیهم عقل دویده در رکابت هم شرع خزیده در پناهت
هرچه معمار معرفت کوشید نشد آباد این خراب آباد
خوش است اندوه تنهایی کشیدن اگر باشد امید باز دیدن
خوردست خدا ز روی تعظیم سو گند به روی همچو ماهت
خداوندا در توفیق بگشای نظامی را ره تحقیق بنمای
خواهم كه مگر ز مرگ بـگـريزم ميخندد و مي كشد در آغوشم
خداوندی که در ذاتش علل نیست جهانداری که در ملکش خلل نیست
خروشید کای فرخ اسفندیار هماوردت آمد برارای کار
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوه ی دادخواهخداوند
تدبیرو فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموشخرد شاخی را که شد برگ بزرگ
در بزرگیش سرسری منگرخیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان استخندیم ما دیوانگان بر قصر و کاخ خاکیان
آن سان که می خندد فلک بر آشیان چلچلهخداوندا شبم را روز گردان
چو روزم بر جهان پیروز گردانخوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشیخود ز ملک برتریم وز ملک افزون تریم
زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاستخلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان
کی کند اینجا مقام مرغ کزان بحر خاستخاک بغداد به مرگ خلفا می گرد ورنه این شط روان چیست که در بغداد است
دلا از روشنی شمعی برافروز ز شمع آتش پرستیدن بیاموز
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ی ماست فردوس دمی ز وقت آسوه ده ی ماست