باغ ها و سبزه ها اندر دل است عکسشان پیدا بر این آب و گل است

بود در ذات حق اندیشه باطل محال محض دان تحصیل حاصل

`به جز علی که آرد پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم شهدای کربلا را

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیارا

بیرون ز حساب نام لیلی با هیچ سخن نداشت میلی

بوی گلهای چیده می آید خونم از دل به دیده می آید

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذران

بس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا در نبندد هوشیار

بهرام که گور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

به خون خود آغشته و رفته اند چه گلهای رنگین به جوبارها

به یاد خم ابروی گلرخان بکش جام در بزم می خوارها

به شادی و آسایش و خواب و خور ندارند کاری دل افگارها

بیا ای دل از اینجا پر بگیریم ره کاشانه ی دیگر بگیریم...

بیا گمکرده ی دیرین خود را سراغ از لاله ی پرپر بگیریم

بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود پسته ی بی مغز چون لب واکند رسوا شود

بشنو از نی چون حکایت می کند از جداییها شکایت می کند

بیدل این کم همتان بر عز و جاه فخرها دارند وعاری بیش نیست

برق با شوقم شراری بیش نیست شعله طفل نی سواری بیش نیست

بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

برو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی ست که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت

به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک...

عبیرآمیز انفاس بهاری زبورآمیز کبک کوهساری

بوی کبر و بوی حرص و بوی آز درسخن گفتن بیاید چون پیاز

 

 

تـا مرگ نيامده ست برخيـزم در دامــن زنــدگي بــيــاويــزم

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید

تاخبردارم از او بی خبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم

تو را گر همی یار باید بیار مرا یار هرگز نیاید به کار

تو ز قران ای پسر ظاهر مبین دیو آدم را نبیند غیر طین

تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت

 

تو شاهی پدر من تو را بنده ام همیشه به رای تو پوینده ام

تن خویش در جنگ رسوا کند همان به که با او مدارا کند

تو بر راه من بر ستیزه مریز که خود من یکی مایه ام در ستیز

تو را آرزو گر چنین آمدست یک امروز با می بساییم دست

تو آگاهی از کار دین و خرد روانت همیشه خرد پرورد

تو امروز می خور که فردا به رزم بپیچی و یادت نیاید ز بزم

تو را شرم بادا ز ریش سپید که فرزند کشتی ز بهر امید

تو را عز لولاک تمکین بس است ثنای تو طه و یاسین بس است

تو در سیرت پادشاهی خویش سبق بردی از پادشاهان پیش

ترتیب جهان چنانکه بایست کردی به مثابتی که شایست

تا در نفسم عنایتی هست فتراک تو کی گذارم از دست

تا غرق نشد سفینه در آب رحمت کن و دست گیرو دریاب

تا چند مرا ز بیم و امید پروانه دهی به ماه و خورشید

تو گفتی که بر گنبد لاژورد بگسترد خورشید یاقوت زرد

تو چندان که گویی سخن گوی باش خردمند باش و جهان جوی باش

تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی

تو بشناس کز مرز ایران زمین یکی مرد بد نام او آبتین

 

 

تو را بانوی شهر ایران کنم به زور و به دل جنگ شیران کنم

تویی تو نسخه ی نقش الهی بجوی از خویش هر چیزی که خواهی

تو بستی عقد عهد بندگی دوش ولی کردی به نادانی فراموش

تو از خود روز و شب اندر گمانی همان بهتر که خود را می ندانی

تو بودی عکس معبود ملایک از آن گشتی تو مسجود ملایک

تفکر کن تو در خلق سماوات که تا ممدوح حق گردی در آیات

تو در خوابی و این دیدن خیال است هر انچه دیده ای از وی مثال است

 

تامل کنان در خطا و صواب به از ژاژ خایان حاضر جواب

تن ز جان و جان زتن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست

تا به کی نازی به حسن عاریت ما و من آیینه داری بیش نیست

تو مو بینی و مجنون پیچش مو تو ابرو او اشارت های ابرو

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من سر راحت ننهادی به سر بالینی

تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

 

 

طبیعی قوت تو ده هزار است ارادی برتر از حصر و شمار است

طومار ندامت است طبع من حرفیست هر آتشی به طومارم

تا نگردی بی خبر از جسم و جان کی خبر یابی ز جانان یک زمان

 

جفا می کن جفاات جمله لطف است خطا می کن خطای تو صواب است

جهان آفرین تا جهان آفرید سواری چو رستم نیامد پدید

جهان عقل و جان سرمایه ی توست زمین و آسمان پیرایه ی توست

جهان آن تو و تو مانده عاجز ز تو محرومتر کس دیده هرگز

جهان انسان شد و انسان جهانی ازین پاکیزه تر نبود بیانی

جز افسون و افسانه نبود جهان که بستند چشم خشیارها

 

 

 

چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان

چو از ابر بینم همی باد و نم ندانم که نرگس چرا شد دژم

چنین است سوگند چرخ بلند که بر بی گناهان نیاید گزند

چه گفت آن سپهدار نیکو سخن که با بددلی شهریاری مکن

چرا کردند نامش عرش رحمان چه دارد نسبت او با قلب انسان

چه می گویم حدیث عالم دل تو را ای سرنشیب پای در گل

چو آیات است روشن گشته از ذات نگردد ذات او روشن به آیات

چو خود را دید یک شخص معین تفکر کرد که تا خود چیستم من

چون که مستم کرده ای حدم مزن شرع مستان را نیارد حد زدن

چه بود آغاز فکرت را نشانی سرآغاز تفکر را چه خوانی

چو خود را دید یک شخص معین تفکر کرد که تا خود چیستم من

چه باید نازش ونالش بر اقبالی و ادباری که تا بر هم زنی دیده نا این بینی نه آن بینی

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چو به دوست عهد بندد زمیان پاکبازان چو علی که می تواند که به سر برد وفارا

چو قاف قدرتش دم بر قلم زد هزاران نقش بر لوح عدم زد

چون فرود آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صد تعب

چون به دریا می توانی راه یافت سوی یک شبنم چرا باید شتافت

چو ایران نباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک دم مباد

چه فرهادها مرده در کوهها چه حلاج ها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل ومهر یار مگر توده های ز پندارها

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

همیشه تا برآید ماه و خورشید مرا باشد به وصل یار امید

همه شادی و عشرت باشد ای دوست در آن خانه که مهمانش تو باشی

هر دست که دادند از آن دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

همت طلب ار باطن پیران سحرخیز زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

همه یاران به ســـــر راه تـــو بودیم ولــــــی غــــم روی تو مرا دید و ز مــن یــغما بــرد

هـوا هـواي بـهـار اسـت و بـاده بـاده نـاب

به خنده خنده بنوشيم ‚جرعه‌جرعه شراب

 

 

 

حاجت گه جمله جهان اوست محراب زمین و آسمان اوست

همه دل باخته بودیم و پریشان که غمت همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش در پیری نیاید از تو به غیر خواب

هر ذره که در خاک زمینی بوده ست پیش از من و تو تاج و نگینی بوده ست

 

هر کاو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران

هیچ آدابی و تربیتی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو

هرکسی را سیرتی بنهاده ام هرکسی را اصطلاحی داده ام

 

هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند

هر آنکس را که اندر دل شکی نیست یقین داند که هستی جز یکی نیست

همه با او ولی او از همه دور به زیر قبه های ستر مستور

هنوزت در سر از شاهی غرور است دریغا کاین غرور از عشق دور است

 

 

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

هر آنکس را که ایزد راه ننمود ز استعمال منطق هیچ نگشود

 

هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن اگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست

هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت

هر که تامل نکند در جواب بیشتر آید سخن ناصواب

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان

همی گویم و گفته ام بارها بود کیش من مهر دلدارها

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد

همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

هم عقل دویده در رکابت هم شرع خزیده در پناهت

هرچه معمار معرفت کوشید نشد آباد این خراب آباد

 

خوش است اندوه تنهایی کشیدن اگر باشد امید باز دیدن

خوردست خدا ز روی تعظیم سو گند به روی همچو ماهت

خداوندا در توفیق بگشای نظامی را ره تحقیق بنمای

خواهم كه مگر ز مرگ بـگـريزم مي‌خندد و مي كشد در آغوشم

خداوندی که در ذاتش علل نیست جهانداری که در ملکش خلل نیست

خروشید کای فرخ اسفندیار هماوردت آمد برارای کار

خروشید و زد دست بر سر ز شاه که شاها منم کاوه ی دادخواه

خداوند تدبیرو فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموش

خرد شاخی را که شد برگ بزرگ در بزرگیش سرسری منگر

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است

خندیم ما دیوانگان بر قصر و کاخ خاکیان آن سان که می خندد فلک بر آشیان چلچله

خداوندا شبم را روز گردان چو روزم بر جهان پیروز گردان

خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی

خود ز ملک برتریم وز ملک افزون تریم زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان کی کند اینجا مقام مرغ کزان بحر خاست

خاک بغداد به مرگ خلفا می گرد ورنه این شط روان چیست که در بغداد است

 

دلا از روشنی شمعی برافروز ز شمع آتش پرستیدن بیاموز

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ی ماست فردوس دمی ز وقت آسوه ده ی ماست