2
تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت
تو صاحب نعمتی من مستحقم زکات حسن ده خوش دارم امشب
با باده نشین که ملک محمود این است از چنگ شنو که لحن داود این است
تو شاهی پدر من تو را بنده ام همیشه به رای تو پوینده ام
من خسی بی سروپایم که به سیل افتادم او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست جمله شاهانند آنجا بندگان را بار نیست
تن خویش در جنگ رسوا کند همان به که با او مدارا کند
دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد
دین را که چهار ساق دادی زینگونه چهار طاق دادی
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من استتو بر راه من بر ستیزه مریز که خود من یکی مایه ام در ستیز
زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
یارب آن شمع دل افروز ز کاشانه ی کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه ی کیستتو را آرزو گر چنین آمدست یک امروز با می بساییم دست