ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق ما با تو نداریم سخن خیر وسلامت

اعتمادی بنما و بگذر بهر خدای تا بدانی که در این خرقه چه نا درویشم

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است یارب این تاثیر دولت وز کدامین کوکب است

اگر شاعر بگوید شعر چون آب که دل را زان فزاید روشنایی

امید هست که منشور عشقبازی من از آن کمانچه ی ابرو رسد به طغرایی

این چه شور است که در دور قمر می بینم همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

این همه شهد و شکر کاز سخنم می ریزد اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

ای صبا گربه جوانان چمن بازرسی خدمت از ما برسان سرو گل و ریحان را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخارا

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا به خال هندویش بخشم سمرقند و بخا را را

ای خسرو خوبان نطری سوی گدا کن رحمی به من سوخته ی بی سروپاکن

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

آن پریشانی شب های دراز و غم دل همه در سایه ی گیسوی نگار اخر شد-

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

ای صاحب کرامت شکرانه ی سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا

آیینه ی سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست