برند از فاقه نزد هر خسیسی کنون اهل هنر دست گدایی

به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی خیال سبز خطی نقش بسته ام جایی

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید که مرده ایم ز داغ بلند بالایی

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید

باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم

باصدهزار دشمن اگر یار با من است دانم مصاف را و نترسم از کارزار

با او بگو که ای مه نامهربان من باز آ که عاشقان تو مردند ز انتظار

بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند

بعد از آن روی من و آینه ی وصف جمال که در آنجا خبر از جلوه ی ذاتم دادند

بده ساقی می باقی که در جنت خواهی یافت کنار آب رکناباد و گلگشت مصلی را

به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

با درد من ارچه مرهمی نیست چون تو به سلامتی غمی نیست

به گردابی چو می افتادم از غم به تدبیرش امید ساحلی بود

به ملازمان سلطان که رساند این دعارا که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدارا

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها

با مدعی مگویید اسرار عشق ومستی تا بی خبر بمیرد در رنج خود پرستی

بارها گفته ام و بار دگر می گویم که من دلشده این ره نه به خود می پویم

بر سر انم که گر زدست براید دست به کاری زنم که غصه سراید