جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند

چندت کنم حکایت شرح این قدر حکایت باقی نمی توان گفت الا به غمگساران

چون مورچه بی قرار از آنم تا آن مگس از شکر برانم

حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ متی ماتلق من تهوی دع الدنیا واهملها

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمارا

حافظ به خود نپوشید این خرقه ی می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

خوبان پارسی گوی بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را