ج-چ-ح-خ
جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدندچه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند
چندت کنم حکایت شرح این قدر حکایت باقی نمی توان گفت الا به غمگساران
چون مورچه بی قرار از آنم
تا آن مگس از شکر برانمحضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ متی ماتلق من تهوی دع الدنیا واهملها
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاستحدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معماراحافظ به خود نپوشید این خرقه ی می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما راحسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چندخلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
خوبان پارسی گوی بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
+ نوشته شده در ساعت توسط 1
|