آزگار:زمانی دراز،به طور مداوم،تمام و کمال

آذار:ماه اول بهار،از ماههای رومی

آکروبات:کسی که ورزش های سنگین می کند.

آکروباسی:عملیات مشکل ورزشی،بندبازی

ابدال:جمع بدل و بدیل به معنی اولیاءالله:مردان خدا،نیک مردان

ابرش:اسبی که بر اعضای او نقطه ها باشد؛در این جا مطلق اسب منظور است.

ادبار:پشت کردن،بدبختی

ادعیه:دعاها

اذکار:ذکرها،وردها

ارتجالاً:بدون اندیشه سخن گفتن

استرحام:رحم خواستن،طلب رحم کردن

استشاره:رای زدن،مشورت کردن

استیصال:ناچاری،درماندگی

اسلیمی:ممال اسلامی؛از طرح های هنری،مرکب از پیچ و خم های متعدد

اشباح:جمع شبح،کالبدها،سایه ها،سیاهی هایی که از دور می شود.

اشتلم:لاف زدن

اصبحت امیراً و امسیت اسیراً:بامداد امیر بودم و شبانگاه اسیر

اعاظم:بزرگان،بزرگ تران

افگار:آزرده،زخمی،خسته،مجروح

اقبال:روی آوردن،خوشبختی

التهاب:زبانه کشیدن،برافروختگی،اضطراب

الماس پیکان:تیری که نوک آن سخت برنده و درخشان و جلا داده یاشد.

امیرالامرا:امیر امیران،فرمانده کل سپاه

اوراد:وردها،دعاها

ایار:از ماههای رومی برابر ماه سوم بهار

بادی:آغاز،شروع کننده

بارگی:اسب

باشدکه:به امید آن که

بحبوحه:میان،وسط

بدسگال:بداندیش،بدخواه

برهمن:پیشوای آیین برهمایی

بقولات:سبزی و تره بار

بلامعارض:بی رقیب

بلعتُ:آن را فرو بردم

بناگوش:پس گوش

بنان:انگشت

بهره:حق مالک،قسمت صاحب زمین

پار:سال گذشته

پتیاره:مهیب،زشت

پرت و پلا:بیهوده

تاس:کاسه ی مسی که با خود به حمام می برند.

تپق:گرفتگی زبان

ترفیع:بالابردن

ترگ:کلاه خود

تصنیف:نوعی شعر که با آهنگ موسیقی خوانده شود.

تعلل:بهانه کردن،بهانه آوردن،بهانه جویی

تغیّرات:جمع تغیّر:دگرگون شدن،برآشفتن،خشمگین شدن

تفتیش:بازرسی،بازجست،واپژوهیدن

تفقّد:دلجویی

تقریر:بیان کردن

تلطّف:مهربانی

تموز:ماه اول تابستان،از ماههای رومی

تنبوشه:لوله ی سفالین یا سیمانی کوتاه که در زیر خاک یا میان دیوار گذارند تا آب از آن عبور کند.

تنبّه:بیداری

جافی:جفاکننده،خطاکار

جانی:از سوی جان

جبهه:پیشانی

جرز:دیوار

جزمیت:قطعیت و یقین

جوال:ظرفی از پشم

چلمن:کسی که زور فریب بخورد،نالایق و بی دست و پا

چوبه:تیری که از جنس چوب خدنگ باشد

حازم:دوراندیش،هوشیار

حجب:شرم و حیا

حرب:آلت حرب و نزاع،مانند شمشیر،خنجر،نیزه

حرز:دعایی که بر کاغذ نویسند و با خود دارند،بازوبند،تعویذ

خاییدن:جویدن،به دندان نرم کردن

خدنگ:درختی است بسیار سخت که از چوب آن تیر و نیزه و زین اسب سازند.

خسته:آزرده،مجروح

خفایا:جمع خفیه،نهان ها،

درخفایای خاطر:در جاهای پنهان ذهن

خلنگ:نام گیاهی است-علف جارو

خیره خیر:بیهوده

دارالطباعه:چاپخانه

دراویش:درویشان-امروزه جمع بستن کلمات فارسی در قالبهای عربی جایز نیست.

درزی:خیاط

دستوری:رخصت،اجازه دادن

دمدمه:در این جا به معنی نزدیک،حدود،حوالی

در اصل به معنی با خشم سخن گفتن و آواز دادن است.

دوری:بشقاب

دی:دیروز،روز گذشته

دیلاق:آدم قددراز

ذرع:معادل یک و چهارصدم متر-گز

رفع کردن:شکایت کردن-دادخواهی کردن

رقعه:قطعه کاغذی که روی آن می نویسند.

رمانتیک:داستانی،افسانه ای،اثری به سبک رمانتیسم

رواق:پیشگاه خانه

زاغه:سوراخی در کوه و بیابان محل استراحت چارپایان-آغل

زاویه:اتاقی در خانقاه که به خلوت و ریاضت سالکان و فقرا اختصاص دارد.شاه نشین،گوشه-محل اطعام فقرا

زجر:آزار-اذیت-شکنجه

 

زلت:لغزش،خطا

ستوه:درمانده و ملول

سحاب:ابر

سعایت:سخن چینی

سفاهت:بی خردی،کم عقلی

سماط:سفره

سندروس:صمغی زرد رنگ که از آن روغن کمان می گرفتند.در درس فقط زردی آن منظور است.

سوفار:دهانه ی تیر-جایی از تیر که چله ی کمان را در آن بند کنند.

سهم:ترس

شخیص:بزرگ و ارجمند

شکوم:شگون:میمنت،خجستگی،چیزی را به فال نیک گرفتن.

شمسه:آن چه به شکل خورشید از فلز سازند و بالای قبه و مانند آن نصب کنند.

شولا:خرقه،خرقه ی درویشان

صبوح:در این جا آن چه باعث سرخوشی و نیروی معنوی فرد می شود.

صبا:باد خنک و لطیفی که از جابن شمال شرق می وزد.صبا نماد پیام رسانی است.

صلا زدن:آواز دادن،صدا کردن

صلوات:جمع صلات-به معنی رحمت و بخشایش حق تعالی،درودها

صورت شد:روشن شد

صولت:هیبت

ضمیر:باطن

ضیاع:جمع ضیعت،زمین زراعتی

طارمی:نرده ی چوبی یا اهنی که اطراف محوطه یا باغی نصب کنند.

طالع:برآینده،طلوع کننده،فال،بخت،اقبال

طومار:نامه،کتاب،دفتر،نوشته ی دراز،لوله ی کاغذ

عاریه:آن چه از کسی برای رفع حاجتی بگیرند و پس از رفع نیاز آن را پس دهند.

عامل:حاکم،والی

عروج:به بلندی رفتن،بالا آمدن

عقار:آب و زمین

عنود:ستیزه کار

غره:مغرور ، گول خورده

غرفه:بالاخانه،اتاق یا قسمت مجزایی از یک تالار

غضنفر:شیر

غلیان:جوشش،جوش و خروش

فتوح:گشایش حاصل شدن چیزی بیش از حد انتظار

فیاض:بسیار فیض دهنده،جوان مرد،بسیار بخشنده

قاب:آسمانه و قوس بنا از طرف داخل که آن را از چوب می سازند.

قاپوچی:دربان،لغتی ترکی است.

قدح:کاسه

قلیه:نوعی خوراک از گوشت که آن را در تاوه یا دیگ بریان می کنند.

قهر:عذاب کردن،چیره شدن،خشم،غضب

کبریا:عظمت،بزرگی

کت:شانه،کتف

کُتاب:جمع کاتب،نویسندگان،در اینجا یعنی مکتب.

کتل:تل بلند،پشته ی مرتفع

کشیک خانه:پاسدارخانه

کِله:حجله ی عروسی-پشه بند-خیمه ای از پارچه ی تنک و لطیف که آن را هم چون خانه می دوزند.

کمیت:اسب سرخ مایل به سیاه

کوکب:ستاره

کومه:خانه ای از نی و علف که کشاورزان و باغبانان در آن می نشینند.آلونک-کپر-کلبه.

گبر:نوعی جامه ی جنگی،خفتان

گوشواره:لغاز ساختمان

لابه:تضرع،زاری،التماس،اظهار نیاز

لطیفه:گفتار نغز،مطلب نیکو،نکته ی باریک

مالوف:الفت گرفته،انس گرفته

ماسوا:مخفف ماسوی الله؛آن چه غیر از خداست.همه ی مخلوقات.

مافیها:آن چه در آن است.

مایحتوی:آن چه درون چیزی است.

متراکم:برهم نشیننده،روی هم جمع شده،گردآینده

متفرعات:توابع،وابسته ها

مجرد:غیرمادی،امری که روحانی محض باشد.آن چه منزه از ماده باشد مانند عقل و روح.

مخذول:خوار،زبون گردیده.

محظوظ:بهره ور

مذلت:خواری و بدبختی

مذموم:نکوهیده،زشت،مذمت شده

مسکر:چیزی که نوشیدنی آن مستی می آورد.مثل شراب.

مسیل:جایی که سیلاب از آن بگذرد.محل عبور سیل،جای سیل گیر

مشعوف:شادمان

مصادره:تاوان گرفتن،جریمه کردن،خون کسی را به مال او فروختن

مصاف:جمع مصف به معنی محل های صف بستن،میدان های جنگ،به مصاف رفتن:رفتن به رزمگاه و جنگ

مضرت:زیان،زیان رسیدن،گزند رسیدن

مضغ:آسیاکردن غذا در زیر دندان،جویدن

مظالم:مخفف مجلس مظالم:مجلسی که در آن به شکایت های مردم درباره ی ظلم هایی که به آنها شده بود رسیدگی می شد.

معاصی:گناهان،جمع معصیت

معهود:عهدشده،شناخته شده،معمول

مفتول:رشته ی دراز و باریک فلزی،سیم

مکاید:جمع مکیدت،مکرها،خدعه ها

ملتزمین:کسانی که در رکاب شاه یا بزرگی حرکت می کنند.همراهان.

مناعت:بلندنظربودن،طبع عالی داشتن

منحوس:شوم،نامیمون،بداختر

منکر:زشت،ناپسند

موحش:وحشت آور،ترسناک

مهیج:هیجان آور،برانگیزنده

میعاد:جای وعده،وعده گاه،زمان وعده

مینا:آبگینه،شیشه

مینو:بهشت

وجنات:جمع وجنه،رخسار

ودود:بسیار مهربان

وعاظ:جمع واعظ،پند دهنده،اندرزگوی

هرا:صداوغوغا،آواز مهیب

هله:صوت تنبیه به معنی آگاه باش

هیاکل:اندام ها،صورت هایی که به اسم ستاره ای از ستارگان می ساختند.(جمع هیکل)

هیمه:هیزم

یوزبان:کسی که مامور نگهداری و حفظ و تربیت یوزهای شکاری است.