2
آزگار:زمانی دراز،به طور مداوم،تمام و کمال
آذار:ماه اول بهار،از ماههای رومی
آکروبات:کسی که ورزش های سنگین می کند.
آکروباسی:عملیات مشکل ورزشی،بندبازی
ابدال:جمع بدل و بدیل به معنی اولیاءالله:مردان خدا،نیک مردان
ابرش:اسبی که بر اعضای او نقطه ها باشد؛در این جا مطلق اسب منظور است.
ادبار:پشت کردن،بدبختی
ادعیه:دعاها
اذکار:ذکرها،وردها
ارتجالاً:بدون اندیشه سخن گفتن
استرحام:رحم خواستن،طلب رحم کردن
استشاره:رای زدن،مشورت کردن
استیصال:ناچاری،درماندگی
اسلیمی:ممال اسلامی؛از طرح های هنری،مرکب از پیچ و خم های متعدد
اشباح:جمع شبح،کالبدها،سایه ها،سیاهی هایی که از دور می شود.
اشتلم:لاف زدن
اصبحت امیراً و امسیت اسیراً:بامداد امیر بودم و شبانگاه اسیر
اعاظم:بزرگان،بزرگ تران
افگار:آزرده،زخمی،خسته،مجروح
اقبال:روی آوردن،خوشبختی
التهاب:زبانه کشیدن،برافروختگی،اضطراب
الماس پیکان:تیری که نوک آن سخت برنده و درخشان و جلا داده یاشد.
امیرالامرا:امیر امیران،فرمانده کل سپاه
اوراد:وردها،دعاها
ایار:از ماههای رومی برابر ماه سوم بهار
بادی:آغاز،شروع کننده
بارگی:اسب
باشدکه:به امید آن که
بحبوحه:میان،وسط
بدسگال:بداندیش،بدخواه
برهمن:پیشوای آیین برهمایی
بقولات:سبزی و تره بار
بلامعارض:بی رقیب
بلعتُ:آن را فرو بردم
بناگوش:پس گوش
بنان:انگشت
بهره:حق مالک،قسمت صاحب زمین
پار:سال گذشته
پتیاره:مهیب،زشت
پرت و پلا:بیهوده
تاس:کاسه ی مسی که با خود به حمام می برند.
تپق:گرفتگی زبان
ترفیع:بالابردن
ترگ:کلاه خود
تصنیف:نوعی شعر که با آهنگ موسیقی خوانده شود.
تعلل:بهانه کردن،بهانه آوردن،بهانه جویی
تغیّرات:جمع تغیّر:دگرگون شدن،برآشفتن،خشمگین شدن
تفتیش:بازرسی،بازجست،واپژوهیدن
تفقّد:دلجویی
تقریر:بیان کردن
تلطّف:مهربانی
تموز:ماه اول تابستان،از ماههای رومی
تنبوشه:لوله ی سفالین یا سیمانی کوتاه که در زیر خاک یا میان دیوار گذارند تا آب از آن عبور کند.
تنبّه:بیداری
جافی:جفاکننده،خطاکار
جانی:از سوی جان
جبهه:پیشانی
جرز:دیوار
جزمیت:قطعیت و یقین
جوال:ظرفی از پشم
چلمن:کسی که زور فریب بخورد،نالایق و بی دست و پا
چوبه:تیری که از جنس چوب خدنگ باشد
حازم:دوراندیش،هوشیار
حجب:شرم و حیا
حرب:آلت حرب و نزاع،مانند شمشیر،خنجر،نیزه
حرز:دعایی که بر کاغذ نویسند و با خود دارند،بازوبند،تعویذ
خاییدن:جویدن،به دندان نرم کردن
خدنگ:درختی است بسیار سخت که از چوب آن تیر و نیزه و زین اسب سازند.
خسته:آزرده،مجروح
خفایا:جمع خفیه،نهان ها،
درخفایای خاطر:در جاهای پنهان ذهن
خلنگ:نام گیاهی است-علف جارو
خیره خیر:بیهوده
دارالطباعه:چاپخانه
دراویش:درویشان-امروزه جمع بستن کلمات فارسی در قالبهای عربی جایز نیست.
درزی:خیاط
دستوری:رخصت،اجازه دادن
دمدمه:در این جا به معنی نزدیک،حدود،حوالی
در اصل به معنی با خشم سخن گفتن و آواز دادن است.
دوری:بشقاب
دی:دیروز،روز گذشته
دیلاق:آدم قددراز
ذرع:معادل یک و چهارصدم متر-گز
رفع کردن:شکایت کردن-دادخواهی کردن
رقعه:قطعه کاغذی که روی آن می نویسند.
رمانتیک:داستانی،افسانه ای،اثری به سبک رمانتیسم
رواق:پیشگاه خانه
زاغه:سوراخی در کوه و بیابان محل استراحت چارپایان-آغل
زاویه:اتاقی در خانقاه که به خلوت و ریاضت سالکان و فقرا اختصاص دارد.شاه نشین،گوشه-محل اطعام فقرا
زجر:آزار-اذیت-شکنجه
زلت:لغزش،خطا
ستوه:درمانده و ملول
سحاب:ابر
سعایت:سخن چینی
سفاهت:بی خردی،کم عقلی
سماط:سفره
سندروس:صمغی زرد رنگ که از آن روغن کمان می گرفتند.در درس فقط زردی آن منظور است.
سوفار:دهانه ی تیر-جایی از تیر که چله ی کمان را در آن بند کنند.
سهم:ترس
شخیص:بزرگ و ارجمند
شکوم:شگون:میمنت،خجستگی،چیزی را به فال نیک گرفتن.
شمسه:آن چه به شکل خورشید از فلز سازند و بالای قبه و مانند آن نصب کنند.
شولا:خرقه،خرقه ی درویشان
صبوح:در این جا آن چه باعث سرخوشی و نیروی معنوی فرد می شود.
صبا:باد خنک و لطیفی که از جابن شمال شرق می وزد.صبا نماد پیام رسانی است.
صلا زدن:آواز دادن،صدا کردن
صلوات:جمع صلات-به معنی رحمت و بخشایش حق تعالی،درودها
صورت شد:روشن شد
صولت:هیبت
ضمیر:باطن
ضیاع:جمع ضیعت،زمین زراعتی
طارمی:نرده ی چوبی یا اهنی که اطراف محوطه یا باغی نصب کنند.
طالع:برآینده،طلوع کننده،فال،بخت،اقبال
طومار:نامه،کتاب،دفتر،نوشته ی دراز،لوله ی کاغذ
عاریه:آن چه از کسی برای رفع حاجتی بگیرند و پس از رفع نیاز آن را پس دهند.
عامل:حاکم،والی
عروج:به بلندی رفتن،بالا آمدن
عقار:آب و زمین
عنود:ستیزه کار
غره:مغرور ، گول خورده
غرفه:بالاخانه،اتاق یا قسمت مجزایی از یک تالار
غضنفر:شیر
غلیان:جوشش،جوش و خروش
فتوح:گشایش حاصل شدن چیزی بیش از حد انتظار
فیاض:بسیار فیض دهنده،جوان مرد،بسیار بخشنده
قاب:آسمانه و قوس بنا از طرف داخل که آن را از چوب می سازند.
قاپوچی:دربان،لغتی ترکی است.
قدح:کاسه
قلیه:نوعی خوراک از گوشت که آن را در تاوه یا دیگ بریان می کنند.
قهر:عذاب کردن،چیره شدن،خشم،غضب
کبریا:عظمت،بزرگی
کت:شانه،کتف
کُتاب:جمع کاتب،نویسندگان،در اینجا یعنی مکتب.
کتل:تل بلند،پشته ی مرتفع
کشیک خانه:پاسدارخانه
کِله:حجله ی عروسی-پشه بند-خیمه ای از پارچه ی تنک و لطیف که آن را هم چون خانه می دوزند.
کمیت:اسب سرخ مایل به سیاه
کوکب:ستاره
کومه:خانه ای از نی و علف که کشاورزان و باغبانان در آن می نشینند.آلونک-کپر-کلبه.
گبر:نوعی جامه ی جنگی،خفتان
گوشواره:لغاز ساختمان
لابه:تضرع،زاری،التماس،اظهار نیاز
لطیفه:گفتار نغز،مطلب نیکو،نکته ی باریک
مالوف:الفت گرفته،انس گرفته
ماسوا:مخفف ماسوی الله؛آن چه غیر از خداست.همه ی مخلوقات.
مافیها:آن چه در آن است.
مایحتوی:آن چه درون چیزی است.
متراکم:برهم نشیننده،روی هم جمع شده،گردآینده
متفرعات:توابع،وابسته ها
مجرد:غیرمادی،امری که روحانی محض باشد.آن چه منزه از ماده باشد مانند عقل و روح.
مخذول:خوار،زبون گردیده.
محظوظ:بهره ور
مذلت:خواری و بدبختی
مذموم:نکوهیده،زشت،مذمت شده
مسکر:چیزی که نوشیدنی آن مستی می آورد.مثل شراب.
مسیل:جایی که سیلاب از آن بگذرد.محل عبور سیل،جای سیل گیر
مشعوف:شادمان
مصادره:تاوان گرفتن،جریمه کردن،خون کسی را به مال او فروختن
مصاف:جمع مصف به معنی محل های صف بستن،میدان های جنگ،به مصاف رفتن:رفتن به رزمگاه و جنگ
مضرت:زیان،زیان رسیدن،گزند رسیدن
مضغ:آسیاکردن غذا در زیر دندان،جویدن
مظالم:مخفف مجلس مظالم:مجلسی که در آن به شکایت های مردم درباره ی ظلم هایی که به آنها شده بود رسیدگی می شد.
معاصی:گناهان،جمع معصیت
معهود:عهدشده،شناخته شده،معمول
مفتول:رشته ی دراز و باریک فلزی،سیم
مکاید:جمع مکیدت،مکرها،خدعه ها
ملتزمین:کسانی که در رکاب شاه یا بزرگی حرکت می کنند.همراهان.
مناعت:بلندنظربودن،طبع عالی داشتن
منحوس:شوم،نامیمون،بداختر
منکر:زشت،ناپسند
موحش:وحشت آور،ترسناک
مهیج:هیجان آور،برانگیزنده
میعاد:جای وعده،وعده گاه،زمان وعده
مینا:آبگینه،شیشه
مینو:بهشت
وجنات:جمع وجنه،رخسار
ودود:بسیار مهربان
وعاظ:جمع واعظ،پند دهنده،اندرزگوی
هرا:صداوغوغا،آواز مهیب
هله:صوت تنبیه به معنی آگاه باش
هیاکل:اندام ها،صورت هایی که به اسم ستاره ای از ستارگان می ساختند.(جمع هیکل)
هیمه:هیزم
یوزبان:کسی که مامور نگهداری و حفظ و تربیت یوزهای شکاری است.